سکوت پیست

سکوت پیست

Part:¹⁸

(ویو جونگ کوک)

ساعتای ۳:۳۰ صبح بود که با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم

کای بود
سریع تماسو وصل کردم

_بگو کای

کای:قربان یک خبر خوب

_چی شده

کای:ی نشونی از راکسون پیدا کردیم

_چی واقعا این خیلی خوبه
کجاست الان؟

کای:انگار برای یک قرار داد رفته به کانادا و الان اونجاست

_امروز میریم کانادا به همه افراد خبر بده و بگو آماده باشن

و تماسو قطع کردم
بلخره ی سر نخ از اون حرو..مزاده گیرم اومد
راکسون منتظرم باش همون جوری میکشمت و زجرت میدم که تو پدرم رو کشتی و زجر دادی مطمئن باش...

کارای لازمو کردم و وسایلم رو توی چمدون چیشدم و از خونه زدم بیرون

همه بادیگاردا به صف وایساده بودن
رو بهشون کردم و گفتم

_همتون باید خوب حواستون رو جمع کنید و نقطه به نقطه کانادا رو بگردین و کوچیک ترین سر نخی رو به من یا کای میدین مفهوم شد؟(جدی)

بادیگاردا:بله قربان(داد)

_بسیار خب بریم

همه سوار ماشیناشون شدن و منم سوار یکی از ماشینا شدم و به راننده علامت دادم که حرکت کنه به سمت فرودگاه

نگاهی به ساعت کردم روی ۵ بود
یاد مری افتادم
سریع بهش پیام دادم گفتم چند روزی نیاد تا خودم خبرش کنم

فکر میکردم مثل همیشه شروع کنه به سوال پرسیدن و کنجکاوی کردن که کجا میری و چرا نیام اما فقط در جواب گفت باشه.

به فرودگاه رسیدیم
سوار هواپیمای شخصیم شدیم و راه افتادیم به سمت کانادا...
دیدگاه ها (۰)

سکوت پیستPart:¹⁹ساعت دو ظهر بود تقریبا دو ساعتی میشد که رسید...

سکوت پیستPart:²⁰_به به سلام جانب راکسون(پوزخند)راکسون:تو دیگ...

سکوت پیستPart:¹⁷و باز هم مثل روزای دیگه با صدای آلارم گوشیم ...

سکوت پیستPart:¹⁶_فکر نمیکردم اینقد ذوق کنی بخاطر ی مشت(پورخن...

سکوت پیست Part:²¹لی:جناب راکسون منو قاطی این دعواتون نکنید م...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒همین که این حرکتو زد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط