ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.33 
(روایت از زبان ا.ت)

---

چند دقیقه همون‌جا پشت دیوار نشستم. زانوهام رو بغل کرده بودم و به تاریکی خیره شده بودم. اون پاکت سیاه هنوز تو ذهنم بود. دقیقاً روبروی پنجره‌ی اتاقم، روی چمن. و پیام‌ها داشتن اصرار می‌کردن برم بردارمش.

گوشی دوباره ویبره رفت. با دست لرزون برداشتمش.

"وقت کمه"

بعدش:

"اگه نری، خودم میارمش بالا"

قلبم ریخت. گوشی رو محکم‌تر گرفتم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. اگه می‌رفتم پایین، ممکن بود کسی اون بیرون باشه. اگه نمی‌رفتم... پیام آخر ترسناک‌تر بود.

(تو دلم) 
+ نباید برم. نباید. ولی اگه واقعاً بیاد بالا چی؟

بلند شدم. پاهام سنگین بودن. رفتم سمت در. دستگیره رو گرفتم ولی بازش نکردم. چند ثانیه همون‌طور موندم. بعد قفل رو آروم چرخوندم و در رو فقط یه کم باز کردم. راهرو هنوز تاریک و خالی بود. هیچ صدایی از اتاق جونگ کوک نمیومد.

آروم اومدم بیرون. در رو پشت سرم نبستم کامل. پابرهنه رفتم سمت پله‌ها. هر قدمی که برمی‌داشتم، حس می‌کردم ممکنه کسی از تاریکی پیداش بشه. پایین که رسیدم، سالن خلوت بود. فقط نور کم از بیرون می‌اومد تو.

رفتم سمت در پشتی. قفل بود. از پشت شیشه به حیاط نگاه کردم. پروژکتورها روشن بودن. نگهبان‌ها اون طرف‌تر ایستاده بودن و داشتن با هم حرف می‌زدن. اون پاکت سیاه هنوز همون‌جا بود. وسط چمن. انگار کسی عمداً گذاشته بودش دقیقاً جایی که از پنجره‌ی من دیده بشه.

دست‌هام سرد شدن. گوشی‌م تو جیب هودی‌م ویبره رفت. درآوردم.

"الان"

نفسم رو حبس کردم. در رو باز نکردم. فقط ایستادم و به پاکت خیره شدم. نمی‌تونستم برم بیرون. پاهام حرکت نمی‌کردن.

یهو از پشت سرم صدای قدم اومد. سریع برگشتم. جونگ کوک بود. از پله‌ها اومده بود پایین. موهاش ریخته بود و تی‌شرت مشکی تنش بود. وقتی منو دید، وایستاد.

چند ثانیه فقط نگاهمون به هم بود. بعد اون آروم، با صدای خشک گفت:

- اینجا چی کار می‌کنی؟

من دهانم رو باز کردم ولی چیزی از گلوم در نیومد. گوشی هنوز تو دستم بود. صفحه روشن بود و آخرین پیام معلوم بود، ولی سریع قفلش کردم.

(لرزون) 
+ هیچی... فقط... آب می‌خواستم.

جونگ کوک چند قدم نزدیک‌تر اومد. نگاش افتاد به در پشتی، بعد به من، بعد به گوشی‌م که تو دستم بود.

- دروغ نگو. امشب زیاد دروغ گفتی.

من عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد. قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. نمی‌تونستم بهش بگم. نمی‌تونستم پیام‌ها رو نشون بدم. فقط سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.

جونگ کوک یه لحظه دیگه نگاهم کرد. بعد بدون حرف رفت سمت در پشتی و از شیشه بیرون رو نگاه کرد. چند ثانیه که گذشت، برگشت سمت من.

- اون چیز روی چمن مال توئه؟(نه، مال عمه‌مه!       پارازیت های نویسنده)

نفس‌م گرفت. جواب ندادم. فقط به زمین نگاه کردم.

سکوت سنگینی افتاد. بعد جونگ کوک آروم، ولی محکم گفت:

- برگرد بالا. الان.

من سر تکون دادم. خواستم برم که گوشی‌م دوباره ویبره رفت. این بار تو سکوت سالن خیلی واضح بود. جونگ کوک نگاش افتاد به دستم. من سریع پشت کمرم قایم کردم.

اون هیچی نگفت. فقط به من نگاه کرد. و من می‌دونستم که این بار دیگه با یه دروغ ساده رد نمی‌شه.............
ادامه دارد.............
لباس ا.ت رو توی اسلاید ۲ می‌تونین مشاهده کنین
لباس جونگ کوک رو می‌تونین توی اسلاید ۳ مشاهده کنین
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
لایک پارت های جدید
بالای ۲۰
کامنت
بالای ۳
دیدگاه ها (۴۳)

https://wisgoon.com/golden_jongkookقشنگم‌حمایت شهفیک نویسه🤍🤍

https://wisgoon.com/victor66عاشق فیک های کوتاهشمممم

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.32  (روایت از زبان ا.ت)---وق...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.31  (روایت از زبان جونگ کوک)...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.27  (روایت از زبان ا.ت)---شب...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.29  (روایت از زبان جونگ کوک)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط