رمان توهفت دقیقه ی منی
رمان تو[هفت دقیقه ی منی]✿❀❥
پارت [دهم ـــــ آخر]❥❥
دخترا خیلی ترسیده بودن
وقتی لیا چاعانو دید پرید تو بغلش و توانا هم همینطور بعد لیا و توانا پسرا رو زدن بچه ها داشتن میخندیدن که لیا یکم دردش گرفت لیا گفت
لیا =آخخخخ
چاعان =لیااااا
بچه ها =لیااااا
لیا =خوبم خوبم چیزیم نیست
یاعیز و چاعان ماجرا رو تعریف کردن و دنیز گفت
دنیز=داداش واقا که چرا به من خبر ندادین منم میومدم
بچه ها =🤣🤣
یک سال شد و لیا کاملا خوب شد و بچه ها تصمیم داشتن ازدواج کنن:
لیا و چاعان، توانا و یاعیز، دنیز و الیسا
دامادا آماده شدن و عروسا هم آماده باهم ازدواج کردن
لیا و چاعان یه دختر خیلی قشنگ داشتن و یاعیز و توانا هم یه دختر خیلی قشنگ و دنیز و الیسا هم یه پسر خیلی قشنگ
و اونا تا آخر عمر کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردن❤🫀💋🫠❤
پایان❤
خوشگلام اگر پارت های اینجوری میخواین زیادمون کنید❤❤🫠🫠
پارت [دهم ـــــ آخر]❥❥
دخترا خیلی ترسیده بودن
وقتی لیا چاعانو دید پرید تو بغلش و توانا هم همینطور بعد لیا و توانا پسرا رو زدن بچه ها داشتن میخندیدن که لیا یکم دردش گرفت لیا گفت
لیا =آخخخخ
چاعان =لیااااا
بچه ها =لیااااا
لیا =خوبم خوبم چیزیم نیست
یاعیز و چاعان ماجرا رو تعریف کردن و دنیز گفت
دنیز=داداش واقا که چرا به من خبر ندادین منم میومدم
بچه ها =🤣🤣
یک سال شد و لیا کاملا خوب شد و بچه ها تصمیم داشتن ازدواج کنن:
لیا و چاعان، توانا و یاعیز، دنیز و الیسا
دامادا آماده شدن و عروسا هم آماده باهم ازدواج کردن
لیا و چاعان یه دختر خیلی قشنگ داشتن و یاعیز و توانا هم یه دختر خیلی قشنگ و دنیز و الیسا هم یه پسر خیلی قشنگ
و اونا تا آخر عمر کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردن❤🫀💋🫠❤
پایان❤
خوشگلام اگر پارت های اینجوری میخواین زیادمون کنید❤❤🫠🫠
- ۸۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط