Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹⁴
هردو مرد شوکه به سمت در برگشتند و با دیدن آلیا در چهارچوب در نفس راحتی کشیدند
آلیا با عجله در را به هم کوبید ( محکم بست ) و درحالی که نفس نفس میزد گفت
_ زودباشین همه چیز رو جمع کنین تهیونگ داره میاد اینجا باید زودتر بریم
مرد با وحشت از درون جونگکوک بیرون آمد و لباسش رو پوشید و بی اهمیت به جونگکوک که حالا بیهوش و برهنه با بدنی کبود و خونی روی تخت افتاده بود و نیاز به پزشک داشت با عجله مشغول جمع کردن وسایل شدند .
وسایل شکنجه را در چمدان ریختند و با دستمال تا حد ممکن اثر انگشت ها را پاک کردند
_ پسره رو ببرین بزار تو ماشین ، میبرمش تو زیرزمین خونم
+ چرا همینجا ولش نمیکنی تا بعدا تهیونگ پیداش کنه ؟ به اندازه کافی شکنجه شده
_ خفه شو و کاری که بهت میگمو بکن
مرد سکوت کرد و طناب را از دور مچ دستها و پاهای زخمی جونگکوک باز کرد
مرد دیگر بدن بیجان جونگکوک را مثل یه گونی برنج روی شونه اش انداخت و به سمت در رفت که ناگهان در با شتاب باز شد و بدن بزرگ و عضلانی تهیونگ در چهارچوب در ظاهر شد
همه با وحشت به چهره عصبانی تهیونگ نگاه کردند که حالا از شدت عصبانیت شاهرگش روی گردنش نمایان بود .
تهیونگ به بدن برهنه و بیجان جونگکوک نگاه کرد ، بدن زیبایش حالا پر از زخم و کبودی بود و خون زیادی از دست داده بود
× باهاش چیکار کردین ؟!
صدای عربده اش در ساختمان پیچید ، آنقدر صدایش بلند بود که ساختمان متروکه و قدیمی به لرزش درآمد .
یکی از مردان تنگفش را از جیب کتش برداشت و روی پیشانی جونگکوک گذاشت
+ اگه بیای نزدیک میکشمش
× جرات داری یه بار دیگه راجب کشتن اون حرف بزن تا با دستای خودم بندازمت تو قبرت و چارت کنم
از میان دندان هایش که از عصبانیت به هم فشرده بود زمزمه کرد
_ بس کن تهیونگ ، این پسره اونقدرام مهم نیست
تهیونگ با عصبانیت به آلیا نزدیک شد و رو به رویش ایستاد
× میدونی واقعا چی برام مهم نیست ؟ مردن تو
آلیا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد که تفنگی را جیب کتش بیرون می آورد
× همین الان جونگکوک رو بده به من ، وگرنه از یه روش دیگه وارد عمل میشم
آلیا با ترس به تهیونگ نگاه کرد
_دیوونه شدی ؟
× شاید
و پوزخندی زد
تفنگ را بالا آورد و گلوله ای به پای یکی از مردان زد
× تیر بعدی مستقیم تو مغز توعه ، آلیا
آلیابا ترس به مرد که روی زمین افتاده بود و ناله میکرد نگاه کرد
_ ب...باشه ، باشه جونگکوک مال خودت
و به مرد اشاره کرد که جونگکوک رو بهش بده
تهیونگ جونگکوک رو گرفت و از ساختمان خارج شد و آرام بدن بی جانش را روی صندلی گذاشت و کتش را دور بدن زخمی اش پیچید
تلفنش را برداشت و درحالی که با عجله سوار ماشین میشد به یکی از افرادش زنگ زد
_ جونگکوک رو گرفتم ، احتمالا فرار میکنن به یه کشور دیگه میخوام قبل از اینکه بتونن فرار کنن بگیرینشون و ببرینشون زیرزمین خونم تا بیام
+ چشم رئیس
تماس را قطع کرد و تلفنش را روی صندلی انداخت و با آخرین سرعتش به سمت بیمارستان حرکت کرد
....ادامه دارد
______________________________
تصمیم گرفتم بازم صبحتونو زیبا کنم 😃😌
میدونم این پارت خیلی بد شد بخاطر این که خیلی یهویی تصمیم گرفتم که ادامه داستان و عوض کنم
در واقع قرار بود تهیونگ زودتر برسه و مثلا جونگکوک ببره بیمارستان و تو بیمارستان افراد باباش بیهوشش کنن و دوباره جونگکوک رو بدزدن و یه عالمه چرت و پرت دیگه ینی کلا میخواستم یه سال تهیونگ و جونگکوک از هم دور باشن تهیونگ دیوونه بشه جونگکوک به زندگی قبلیش برگرده و برده بشه و از این کصشرا...
ولی دو نفر دوتا ایده ی خیلی خوب دادن و من تصمیم گرفتم این دوتا ایده رو یکی کنم و به سری چیزا هم خودم اضافه کنم و یه داستان خیلی قشنگ بشه
برا همین مجبور شدم زودتر یه جوری فقط جونگکوک و تهیونگ و به هم برسونم و تو یه پارت تمومش کنم این مسئله رو
ببخشید دیگه اگه بد شد :)
ₚₐᵣₜ : ¹⁴
هردو مرد شوکه به سمت در برگشتند و با دیدن آلیا در چهارچوب در نفس راحتی کشیدند
آلیا با عجله در را به هم کوبید ( محکم بست ) و درحالی که نفس نفس میزد گفت
_ زودباشین همه چیز رو جمع کنین تهیونگ داره میاد اینجا باید زودتر بریم
مرد با وحشت از درون جونگکوک بیرون آمد و لباسش رو پوشید و بی اهمیت به جونگکوک که حالا بیهوش و برهنه با بدنی کبود و خونی روی تخت افتاده بود و نیاز به پزشک داشت با عجله مشغول جمع کردن وسایل شدند .
وسایل شکنجه را در چمدان ریختند و با دستمال تا حد ممکن اثر انگشت ها را پاک کردند
_ پسره رو ببرین بزار تو ماشین ، میبرمش تو زیرزمین خونم
+ چرا همینجا ولش نمیکنی تا بعدا تهیونگ پیداش کنه ؟ به اندازه کافی شکنجه شده
_ خفه شو و کاری که بهت میگمو بکن
مرد سکوت کرد و طناب را از دور مچ دستها و پاهای زخمی جونگکوک باز کرد
مرد دیگر بدن بیجان جونگکوک را مثل یه گونی برنج روی شونه اش انداخت و به سمت در رفت که ناگهان در با شتاب باز شد و بدن بزرگ و عضلانی تهیونگ در چهارچوب در ظاهر شد
همه با وحشت به چهره عصبانی تهیونگ نگاه کردند که حالا از شدت عصبانیت شاهرگش روی گردنش نمایان بود .
تهیونگ به بدن برهنه و بیجان جونگکوک نگاه کرد ، بدن زیبایش حالا پر از زخم و کبودی بود و خون زیادی از دست داده بود
× باهاش چیکار کردین ؟!
صدای عربده اش در ساختمان پیچید ، آنقدر صدایش بلند بود که ساختمان متروکه و قدیمی به لرزش درآمد .
یکی از مردان تنگفش را از جیب کتش برداشت و روی پیشانی جونگکوک گذاشت
+ اگه بیای نزدیک میکشمش
× جرات داری یه بار دیگه راجب کشتن اون حرف بزن تا با دستای خودم بندازمت تو قبرت و چارت کنم
از میان دندان هایش که از عصبانیت به هم فشرده بود زمزمه کرد
_ بس کن تهیونگ ، این پسره اونقدرام مهم نیست
تهیونگ با عصبانیت به آلیا نزدیک شد و رو به رویش ایستاد
× میدونی واقعا چی برام مهم نیست ؟ مردن تو
آلیا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد که تفنگی را جیب کتش بیرون می آورد
× همین الان جونگکوک رو بده به من ، وگرنه از یه روش دیگه وارد عمل میشم
آلیا با ترس به تهیونگ نگاه کرد
_دیوونه شدی ؟
× شاید
و پوزخندی زد
تفنگ را بالا آورد و گلوله ای به پای یکی از مردان زد
× تیر بعدی مستقیم تو مغز توعه ، آلیا
آلیابا ترس به مرد که روی زمین افتاده بود و ناله میکرد نگاه کرد
_ ب...باشه ، باشه جونگکوک مال خودت
و به مرد اشاره کرد که جونگکوک رو بهش بده
تهیونگ جونگکوک رو گرفت و از ساختمان خارج شد و آرام بدن بی جانش را روی صندلی گذاشت و کتش را دور بدن زخمی اش پیچید
تلفنش را برداشت و درحالی که با عجله سوار ماشین میشد به یکی از افرادش زنگ زد
_ جونگکوک رو گرفتم ، احتمالا فرار میکنن به یه کشور دیگه میخوام قبل از اینکه بتونن فرار کنن بگیرینشون و ببرینشون زیرزمین خونم تا بیام
+ چشم رئیس
تماس را قطع کرد و تلفنش را روی صندلی انداخت و با آخرین سرعتش به سمت بیمارستان حرکت کرد
....ادامه دارد
______________________________
تصمیم گرفتم بازم صبحتونو زیبا کنم 😃😌
میدونم این پارت خیلی بد شد بخاطر این که خیلی یهویی تصمیم گرفتم که ادامه داستان و عوض کنم
در واقع قرار بود تهیونگ زودتر برسه و مثلا جونگکوک ببره بیمارستان و تو بیمارستان افراد باباش بیهوشش کنن و دوباره جونگکوک رو بدزدن و یه عالمه چرت و پرت دیگه ینی کلا میخواستم یه سال تهیونگ و جونگکوک از هم دور باشن تهیونگ دیوونه بشه جونگکوک به زندگی قبلیش برگرده و برده بشه و از این کصشرا...
ولی دو نفر دوتا ایده ی خیلی خوب دادن و من تصمیم گرفتم این دوتا ایده رو یکی کنم و به سری چیزا هم خودم اضافه کنم و یه داستان خیلی قشنگ بشه
برا همین مجبور شدم زودتر یه جوری فقط جونگکوک و تهیونگ و به هم برسونم و تو یه پارت تمومش کنم این مسئله رو
ببخشید دیگه اگه بد شد :)
- ۲.۲k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط