روزی مامان و بابام مرا بردند تا توی فروشگاه :[ بانی خرگوش

روزی مامان و بابام مرا بردند تا توی فروشگاه :[ بانی خرگوشه عید پاک ] را ببینم.
روی چمن های مصنوعی، کنار تخم مرغ مصنوعی گنده، توی سبد مصنوعی ایستادم.
وقتی نوبت من شد تا با بانی عکس بیندازم نگاهم به پنجه های بزرگش افتاد و آن را کشیدم.
دست یک مرد توی آن بود. حلقه طلایی و مو های ریزریز بور داشت.
جیغ زدم: ( این مرده که! بانی خرگوشه نیست )
همین باعث شد که مدیر فروشگاه مارا مجبور به ترک آنجا کند.


-[انجا بود که فهمیدم آدم ها همیشه دوست ندارند حقیقت را بشنوند.]
دیدگاه ها (۳)

آگه میخوای مردم به حرفت هات گوش کنن،نباید اروم بزنی رو شونه ...

+ یادت میاد قبلا بهم چی گفته بودی؟یه آدم عادی با یه دونه تفن...

لُکنت.فقط از کارماندنِ زبان نیست؛چشم ها هَم گاهی روی یک چهره...

ماه در آغوش شب به خواب مى رود و من هنوز بيدارم.خاطره ها صف م...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط