(فقط قرار بود بردش باشی) part eleven
(فقط قرار بود بردش باشی) part eleven
دختر عموی تهیونگ اومد داخل تهیونگ رو دید گفت:پسر عموی عزیزم تهیونگ
بعد بغلش کرد و بوسش کرد و اومد سمت من باهام دست داد
گفت: سلام
ا.ت گفت: سلام
گفت: اسمم لیاست
ا.ت گفت: منم ا.ت هستم
لیا گفت: خوشبختم
ا.ت گفت: منم همینطور
لیا گفت: من دختر عموی تهیونگم شما کی هستی
ا.ت گفت: من....
خواستم بگم که یکی دم در زد پدر تهیونگ و مادر تهیونگ و پدر و مادر لیا
اینقدر میدیدم داشتن باهم احوال پرسی میکردن
که معذب شده بودم حتی تهیونگ هم با اون ها بود و محل هم به من ندادن رفتن نشستن رفتم تو اتاقم
یکی دم در زد
ا.ت گفت: کیه
لیا گفت: منم ا.ت
اومد داخل گفت: نتونستی بگی که چی میشی خودم فهمیدم که خدمتکاری
ا.ت گفت: من خدمتکار نیستم
لیا خندید گفت: حتما میخوای بگی دوست دختر تهیونگی و راستی خودتو زیاد نزدیک به تهیونگ نکن تهیونگ خیلی منو دوست داره ما حتی تا پای عروسی هم رفتیم که مادربزرگم فوت کرد زندگیمون خراب شد الان اومدیم دوباره عروسی کنیم
ا.ت گفت: تموم شد خیلی تاثیر گزار بود برو بیرون حالا
لیا رفت بیرون وقتی که رفت یه حسی بهم دست داد یادم به دیشب افتاد گفتم امکان نداره تهیونگ اینجوری باشه احساس میکردم بازیچه شدم
تهیونگ اومد تو اتاق
تهیونگ گفت: عزیزم چیکار میکنی بیا خانوادم و پایین بیین
من هم داشتم اشک میریختم
تهیونگ گفت: چی شده چرا داری گریه میکنی بخاطر دیشبه
ا.ت گفت:نه
تهیونگ گفت: بخاطر خانوادمه
ا.ت گفت: نه
دختر عموی تهیونگ اومد داخل تهیونگ رو دید گفت:پسر عموی عزیزم تهیونگ
بعد بغلش کرد و بوسش کرد و اومد سمت من باهام دست داد
گفت: سلام
ا.ت گفت: سلام
گفت: اسمم لیاست
ا.ت گفت: منم ا.ت هستم
لیا گفت: خوشبختم
ا.ت گفت: منم همینطور
لیا گفت: من دختر عموی تهیونگم شما کی هستی
ا.ت گفت: من....
خواستم بگم که یکی دم در زد پدر تهیونگ و مادر تهیونگ و پدر و مادر لیا
اینقدر میدیدم داشتن باهم احوال پرسی میکردن
که معذب شده بودم حتی تهیونگ هم با اون ها بود و محل هم به من ندادن رفتن نشستن رفتم تو اتاقم
یکی دم در زد
ا.ت گفت: کیه
لیا گفت: منم ا.ت
اومد داخل گفت: نتونستی بگی که چی میشی خودم فهمیدم که خدمتکاری
ا.ت گفت: من خدمتکار نیستم
لیا خندید گفت: حتما میخوای بگی دوست دختر تهیونگی و راستی خودتو زیاد نزدیک به تهیونگ نکن تهیونگ خیلی منو دوست داره ما حتی تا پای عروسی هم رفتیم که مادربزرگم فوت کرد زندگیمون خراب شد الان اومدیم دوباره عروسی کنیم
ا.ت گفت: تموم شد خیلی تاثیر گزار بود برو بیرون حالا
لیا رفت بیرون وقتی که رفت یه حسی بهم دست داد یادم به دیشب افتاد گفتم امکان نداره تهیونگ اینجوری باشه احساس میکردم بازیچه شدم
تهیونگ اومد تو اتاق
تهیونگ گفت: عزیزم چیکار میکنی بیا خانوادم و پایین بیین
من هم داشتم اشک میریختم
تهیونگ گفت: چی شده چرا داری گریه میکنی بخاطر دیشبه
ا.ت گفت:نه
تهیونگ گفت: بخاطر خانوادمه
ا.ت گفت: نه
- ۱۴.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط