💎طلا فروش بدجنس!💍

💎طلا فروش بدجنس!💍
مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد،
طلافروش پرسيد: «آيا می خواهيد داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقديم به عزيزترينم، مریم.»
طلافروش پرسيد: « خواهر شماست؟»
مرد گفت: «قرار است با هم نامزدشويم.»
طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم اين را داخل حلقه نمی نوشتم،
اگر نظر شما يا او عوض شود ديگر نمی توانيد از اين حلقه استفاده کنيد.»
مرد گفت: «پيشنهاد شما چيست؟»
طلافروش گفت: «اين را تقديم مي‌کنم: به اولين و آخرين عشقم،
با اين کار شما می توانيد از اين حلقه بارها استفاده کنيد. من خودم هم همين کار را كردم ...😁
┈••✾❀♡🄱🄰🄷🄰🅁♡❀✾••┈
دیدگاه ها (۰)

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

یک پیشنهاد وسوسه کننده ویک تله پنهان

LESSON

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

یک یهودی مجوز مهاجرت ازروسیه به اسراییل را کسب کردهنگام خروج...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :عادت بسیاری از ما مردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط