اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت20

با تمام قدر خودمو به عقب میکشیدم و ناخودآگاه شروع کردم به گریه و جیغ و داد زدن!!

هیچکس نبود... هیچکس این اطراف نبود تا به داد من برسه!!!

با گریه رو به اکبر گفتم:

+داریییی چیکار میکنی؟! ولم کن عوضیییی!!!

اکبر دستمو محکم تر کشید که حس کردم مچم در رفت و آخ بلندی گفتم که عصبی داد زد:

-چرا داری مقاومت میکنی؟! هیچکس اینجا نیست...
دختره ی احمق بیا تو دیگه ،قول میدم بعدش نکشمت!!!

با حرفش ضربان قلبم شدت گرفت دیگه توان مقاوت نداشتم، هرچی برای نجاتم تقلا میکردم ولی کارساز نبود!!

اما باز با همه وجودم مقاومت میکردم و نمیرفتم داخل خونه!!!

اکبر که خسته شده بود با خماری گفت:

-اصغر بیا کمک این ولد چموش رام نمیشه!!!

یار کمکیش که می اومد دیگه همه چی تموم بود...
زندگیم نابود میشد!!!
از بین میرفتم،تباه میشدم،جوونیم به فنا میرفت!!!

با گریه التماسشونو میکردم که ولم کنن یعنی دلشون به حالم نمیسوخت؟!
انقدر تشنه بودن به جونم؟!

اصغر مچ دست دیگمو به زور گرفت و دیگه هیچ توانی برای ادامه ی مقاومت واسم نمونده بود و اومدن منو ببرن داخل خونه که با صدای مردی که بیشتر شبیه به فرشته ی نجاتم بود سر جاشون وایسادن...
دیدگاه ها (۲)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت21من و روی زمین پرت کردن و اکبر با خنده گ...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت22با صورتی که از درد جمع شده بود فقط نگاه...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت19بدون اینکه برگردم نگاهش کنم قیافه ی چند...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت18آب دهنمو قورت دادم و برگشتم و با دیدن ه...

قاصدک کوچولوی من💔🥀پارت2ویو تنا: آروم برگشتم پشت سرمو نگاه کر...

love Between the Tides²⁰چند روز بعدا/ت با خودم فکر میکردم که...

love Between the Tides²⁶رفتم سوار ماشین شدم تهیونگ: دو ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط