سناریو توکیو ریونجرز
سناریو توکیو ریونجرز
﴿فرشته شیطانی﴾
پارت:2
سانزو: اگه دختر خوبی باشی قول میدم اذیتت نکنم
و ا/ت رو انداخت تو ماشین و درو قفل کرد
ا/ت سعری رفت سمت درو درو حل داد تا باز بشه ولی قفل بود
خودشو به هردوتا در میکوبید تا باز بشه ولی باز نمیشد
چیزی که بیشتر ا/ت رو میترسود این بود که خبری از سانزو نزدیک ماشین نبود
ا/ت انقدر خودشو به درو دیوار کوبیده بود که بدنش تقریبا کبود شده بود و زخمای کوچیک کوچیک روی دستش افتاده بود
الان تغییرا نزدیک 2 ساعت بود که خبری از سانزو نبود و ا/ت هر روشی که میتونستو برای فرار امتحان کرده بود
ا/ت با بدن درد افتاد رو صندلی عقب ماشین و شروع کرد به گریه کردن
کم کم چشماش سنگین شد و نفهمید کی خوابش برده...
سانزو بعد اینکه مطمئن شد پلیس هیچ اثر از قتل تو ساختمون پیدا کنه برگشت سمت ماشین و صندلی عقب نشست و به ا/ت که خوابش برده بود نگاه کرد
سانزو: باورم نمیشه که ا/ت منو نشناخت... البته بهش حق میدم...
پنچره کوچیک بین صندلی عقب و صندلی جلو میاد پایین *
راننده: غربان راه بیفتیم؟.؟.؟
سانزو: اره...فعلا میریم عمارت خودم، رئیس فعلا ماموریت...
راننده بدون اینکه حرف بزنه راه افتاد سمت عمارت سانزو
کل راه سانزو داشت به چهره معصومه ا/ت که معلوم بود چند روز بی خوابی کشیده نگاه میکرد
اون شرکت برای پرداخت بدهیش از کل کارکناشو مجبور به شب و روز کار کردن کرده بود و حتا بهشون اجازه رفتن هم نمیداد
سانزو اینو خوب میدونست که عشق قبلی مایکی بیشتر از یه میلیارد ین برای مایکی ارزش داره
البته که سانزو عاشق یه دختر دیگه بود پس نمیتونست به ا/ت حسی داشته باشه حتا اگرم حسی بود بیشتر یه مراقبت برادرنه بود نه بیشتر
سانزو تو همین فکرا بود که صدای راننده فکرو خیلاتشو بهم ریخت
راننده: غربان رسیدیم به عمارت
سانزو با شنیدن حرف راننده سری تکون داد و رفت سمت ا/ت و بغلش کرد
بدن ا/ت کمی سرد شده بود و به نظر میرسید کفشاش دارن اذیتش میکنن و خب زیر چشماش گود افتاده بود ولی بازم شبیه فرشته ها بود
یکی از پیش خدمتای عمارت اومد بیرون و یه راست رفت پیش اربابش
پشخدمت: خوش برگشتید غربان..
سانزو: ممنون...
پیشخدمت ارورم و با ملاحظه ا/ت رو از دست سانزو گرفت *
سانزو: ببرش اتاق خودم منم میرم یکم استراحت کنم
﴿فرشته شیطانی﴾
پارت:2
سانزو: اگه دختر خوبی باشی قول میدم اذیتت نکنم
و ا/ت رو انداخت تو ماشین و درو قفل کرد
ا/ت سعری رفت سمت درو درو حل داد تا باز بشه ولی قفل بود
خودشو به هردوتا در میکوبید تا باز بشه ولی باز نمیشد
چیزی که بیشتر ا/ت رو میترسود این بود که خبری از سانزو نزدیک ماشین نبود
ا/ت انقدر خودشو به درو دیوار کوبیده بود که بدنش تقریبا کبود شده بود و زخمای کوچیک کوچیک روی دستش افتاده بود
الان تغییرا نزدیک 2 ساعت بود که خبری از سانزو نبود و ا/ت هر روشی که میتونستو برای فرار امتحان کرده بود
ا/ت با بدن درد افتاد رو صندلی عقب ماشین و شروع کرد به گریه کردن
کم کم چشماش سنگین شد و نفهمید کی خوابش برده...
سانزو بعد اینکه مطمئن شد پلیس هیچ اثر از قتل تو ساختمون پیدا کنه برگشت سمت ماشین و صندلی عقب نشست و به ا/ت که خوابش برده بود نگاه کرد
سانزو: باورم نمیشه که ا/ت منو نشناخت... البته بهش حق میدم...
پنچره کوچیک بین صندلی عقب و صندلی جلو میاد پایین *
راننده: غربان راه بیفتیم؟.؟.؟
سانزو: اره...فعلا میریم عمارت خودم، رئیس فعلا ماموریت...
راننده بدون اینکه حرف بزنه راه افتاد سمت عمارت سانزو
کل راه سانزو داشت به چهره معصومه ا/ت که معلوم بود چند روز بی خوابی کشیده نگاه میکرد
اون شرکت برای پرداخت بدهیش از کل کارکناشو مجبور به شب و روز کار کردن کرده بود و حتا بهشون اجازه رفتن هم نمیداد
سانزو اینو خوب میدونست که عشق قبلی مایکی بیشتر از یه میلیارد ین برای مایکی ارزش داره
البته که سانزو عاشق یه دختر دیگه بود پس نمیتونست به ا/ت حسی داشته باشه حتا اگرم حسی بود بیشتر یه مراقبت برادرنه بود نه بیشتر
سانزو تو همین فکرا بود که صدای راننده فکرو خیلاتشو بهم ریخت
راننده: غربان رسیدیم به عمارت
سانزو با شنیدن حرف راننده سری تکون داد و رفت سمت ا/ت و بغلش کرد
بدن ا/ت کمی سرد شده بود و به نظر میرسید کفشاش دارن اذیتش میکنن و خب زیر چشماش گود افتاده بود ولی بازم شبیه فرشته ها بود
یکی از پیش خدمتای عمارت اومد بیرون و یه راست رفت پیش اربابش
پشخدمت: خوش برگشتید غربان..
سانزو: ممنون...
پیشخدمت ارورم و با ملاحظه ا/ت رو از دست سانزو گرفت *
سانزو: ببرش اتاق خودم منم میرم یکم استراحت کنم
- ۸۷۵
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط