فیکببر سیاه

فیک:ببر سیاه
پارت ⁴

داشتم به اون بچه‌گربه‌ی زخمی رسیدگی می‌کردم. یه چشماش نیمه‌باز بود و صداش خیلی ضعیف بود، انگار نفس آخرش بود. آروم توی دستام گرفتمش و بردمش توی اتاق درمان.

همکارم نگاهم کرد، گفت: «وضعش خوب نیست، ولی می‌تونیم یه کاری بکنیم اگه زود بجنبیم.»

سرم رو تکون دادم و گفتم: «باشه، من خودم انجامش می‌دم.»

همزمان گومی از توی کیف سرشو آورده بود بیرون، با اون صورت کوچیکش داشت بهم نگاه می‌کرد، انگار می‌فهمید اوضاع جدیه. یه حس عجیبی داشتم، انگار گومی یه جور خاصی با این بچه‌گربه ارتباط گرفته بود. مثل وقتی که دوتا آدم همدیگه رو برای بار اول می‌بینن، ولی یه حس قدیمی بینشونه.

تا اومدم تمرکزم رو بذارم رو درمان، یه صدای آروم توی گوشم پیچید. انگار یکی گفت:
"وقتشه..."

جا خوردم. برگشتم، ولی هیچ‌کس پشت سرم نبود. صدای گوشی‌م دوباره در اومد.
پیام دوم از همون فرستنده‌ی ناشناس:
"تو خودت وارد بازی شدی."

یه لحظه مغزم قفل کرد. این دیگه چی بود؟! بازی چی؟ چرا من؟!

گوشی رو خاموش کردم. نه‌ اینکه نترسم، ولی حس می‌کردم اگه پا عقب بکشم، یه چیزی از دست می‌ره. یه چیزی بزرگ....

همون موقع بچه‌گربه یه میووی ضعیف کرد. سریع برگشتم سر کار. نمی‌خواستم بذارم از دست بره.

ولی ته ذهنم، فقط یه چیز می‌چرخید:

تو خودت وارد بازی شدی...


#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
دیدگاه ها (۶)

فیک:ببر سیاه پارت ⁵پرش زمانی به چند ساعت بعدا.ت:ا.مروز کلینی...

فیک:ببر سیاه پارت ⁶جیمین داشت برگه‌ها رو ورق می‌زد، چشم‌هاش ...

فیک:ببر سیاهپارت ³گومی کوچولو کنارم نشسته بود و داشت با چشم‌...

فیک:ببر سیاهپارت ²فیک: ببر سیاهپارت ۲---ویو ا.تتو راه برگشتن...

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

بیب من برمیگردمپارت : 92داشتم تاج درست میکردم که صدای نفس ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط