اهوی من
اهوی من
پارت ۶۹
پارسا:یک خونه اینجا اجاره کرده ک میرم
اراد دست اهو میگیره به سمت خونه میره
خونه ک رفتیم خیلی عجیب بود انگار یکی قبلا تو اینجا مرده بوده اخه بعضی جاها خون پاشیده بود یک روز بود ک اونجا بودیم شب شده بود روستایی مترسک خیلی ترسناک شده بود
اراد:بیبی اگه خسته شدی انا رو بده من
اهو:اره یکم خسته شدم
اراد:بدش اخه چقدر این انا خوشگله این نفس باباییه
اهو:یک جوری میگی نفس بابا ک انگار خودت ساختیش
اراد:اهوو جان من از بچگی ارزوی بابا شدن داشتم حالا تا موقع ک بچه خودمون به وجود بیاد بزار بچمون انا باشه
همه خوابیده بودن ک یکی منو صدا زد از پله هایی امدم پایین دیدم درب بیرون بازه امدم ببندم ک چیزی دیگ نمدونم چی بود ولی مثل یک نور بود یک نور سفید ک داشت به سمت روستا میومد توجه ای نکردم و در بستم امدم تو داشتم میرفتم تو اتاق خواب ک صدای ناله از زیرزمین خونه ک زیر راهرو بود شنیدم درشو وا کردمرفتم پایین ولی چیزی نبود میدونستم شاید بخاطر اینک این روستا قبلا جادوگر داشته ما توهم میزنیم
صبح شد بود بچه هم از دیشب خیلی بیقراری میکرد قرار شد بچه جای اراد باشه ما بریم جادوگر مترسک احضار کنیم به سمت قبرستان مترسک رفتیم و پارسا شمع و دعا رو به شکل مثلت چیند
پارسا:جادوگر ابلیس هرجا هستی بیا بیرونن ما به کمکت نیاز داریم /۲ (این یعنی دو بار گفته)
جادوگرابلیس:چیشده ک از من کمک میخواین
پارسا:غزل شیطان زن و اهو دختر منو انا هرشب کابوس هایی بدی میبینن امدیم پیشت ک این کابوس هارو تموم کنی
جادوگر ابلیس:کسی ک این کابوس هارو به غزل و اهو نشون میده تو راه من نمتونم کاری انجام بدم ولی میتونم بگم مراقب خودتون باشیدد
وبعدش غیب شد
اهو:یعنی چی ک داره خودش میاد
پارسا:دارم حسش میکنم راست میگه یکی داره میاد
اهو:دیشب من یک نور سفیدی دیدم ک داشت به سمت روستا میومد
غزل:نکنه ارمانه داداش الکی اهو
اهو:خب اون چیکار به ما داره
غزل:اون.....
پارت ۶۹
پارسا:یک خونه اینجا اجاره کرده ک میرم
اراد دست اهو میگیره به سمت خونه میره
خونه ک رفتیم خیلی عجیب بود انگار یکی قبلا تو اینجا مرده بوده اخه بعضی جاها خون پاشیده بود یک روز بود ک اونجا بودیم شب شده بود روستایی مترسک خیلی ترسناک شده بود
اراد:بیبی اگه خسته شدی انا رو بده من
اهو:اره یکم خسته شدم
اراد:بدش اخه چقدر این انا خوشگله این نفس باباییه
اهو:یک جوری میگی نفس بابا ک انگار خودت ساختیش
اراد:اهوو جان من از بچگی ارزوی بابا شدن داشتم حالا تا موقع ک بچه خودمون به وجود بیاد بزار بچمون انا باشه
همه خوابیده بودن ک یکی منو صدا زد از پله هایی امدم پایین دیدم درب بیرون بازه امدم ببندم ک چیزی دیگ نمدونم چی بود ولی مثل یک نور بود یک نور سفید ک داشت به سمت روستا میومد توجه ای نکردم و در بستم امدم تو داشتم میرفتم تو اتاق خواب ک صدای ناله از زیرزمین خونه ک زیر راهرو بود شنیدم درشو وا کردمرفتم پایین ولی چیزی نبود میدونستم شاید بخاطر اینک این روستا قبلا جادوگر داشته ما توهم میزنیم
صبح شد بود بچه هم از دیشب خیلی بیقراری میکرد قرار شد بچه جای اراد باشه ما بریم جادوگر مترسک احضار کنیم به سمت قبرستان مترسک رفتیم و پارسا شمع و دعا رو به شکل مثلت چیند
پارسا:جادوگر ابلیس هرجا هستی بیا بیرونن ما به کمکت نیاز داریم /۲ (این یعنی دو بار گفته)
جادوگرابلیس:چیشده ک از من کمک میخواین
پارسا:غزل شیطان زن و اهو دختر منو انا هرشب کابوس هایی بدی میبینن امدیم پیشت ک این کابوس هارو تموم کنی
جادوگر ابلیس:کسی ک این کابوس هارو به غزل و اهو نشون میده تو راه من نمتونم کاری انجام بدم ولی میتونم بگم مراقب خودتون باشیدد
وبعدش غیب شد
اهو:یعنی چی ک داره خودش میاد
پارسا:دارم حسش میکنم راست میگه یکی داره میاد
اهو:دیشب من یک نور سفیدی دیدم ک داشت به سمت روستا میومد
غزل:نکنه ارمانه داداش الکی اهو
اهو:خب اون چیکار به ما داره
غزل:اون.....
- ۵.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط