نمیدونم چرا ولی خب این مال زندگی اول آکاری هست و اینکه اح

نمیدونم چرا ولی خب این مال زندگی اول آکاری هست و اینکه احتمالا تا ۲۷ خرداد نباشم.

وارث خورشید(آخه این هم اسمه من گذاشتم؟)

-مامان،بابا کی برمیگرده؟
لبخندی بهم میزنه و میگه :《گفته قبل از شب برمیگرده.》
داداشم که به کوله مامانم بسته شده بود تا حواس مامانم بهش باشه شروع میکنه به گریه کردن.مامانم هم تلاش میکنه آرومش کنه.
از فرصت استفاده میکنم و میرم توی جنگل .
نسیم خنکی می وزه ،منم هم راه باد تند میدوم و بازی میکنم.
گل های آفتابگردان را میچینم و باهاشون تاج گل درست میکنم و میزارم روی سرم.
همراه باد دویدن کیف میده .
نزدیک غروب میشه.
به سمت خونمون میدوم.
حتما بابایی هم اومده و مامان شام خوشمزه ای پخته.
از در پشتی آروم پاورچین پاورچین وارد خونه میشم.تاریکه انگار کسی نیست.حتی یک دونه شمع هم روشن نیست.
مامانم را میبینم که سریع میاد توی اتاقی که هستم ،برادرم هم روی کولش خوابیده. منو میگیره و میبرتم و میزارتم داخل کمد.
حالت ترسیده و وحشت‌زده داره.
-آکاری بیا یک بازی کنیم ،تو تا فردا اینجا ساکت بمون و منم برات قول میدم برات کتاب بخونم.ولی یک شرط داره.اینکه هر اتفاقی افتاد حتی اگر صدا اومد ساکت بمونی،باشه آکاری؟
میخندم و با لحن بچگانه ای میگم:《آره قول میدم ولی باید کتاب بخونیا باشه؟》
یکم از لحنی گفتم تعجب میکنه ولی بعد لبخندی بهم میزنه و در کمد را میبنده.
منم اول یکم با دامن کیمونوم بازی میکنم و خوابم میبره.
خواب مامان و بابا را میبینم و همینطور منو داداشیم داریم بازی میکنم.
قشنگه.فردا حتما عملیش میکنم.
از صدای باز شدن کمد بیدار میشم.
بابا برگشته.
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم سریع بغلم میکنه و نمیزاره جایی را ببینم.
میتونم صدای هق هق بابا را بشنوم.
-بابا مامان و داداشیم کجان؟
اول مکثی میکنه ولی بعد میگه:《یک جای دور رفتن.》
-کی برمیگردن؟
+ نمیدنم ولی جایی که رفتن خوبه و حالشون هم خوبه.
دیدگاه ها (۲)

اگه خاندان اوبایشیکی هم شیطان کش بودن جالب میشدهنمیدونم چرا ...

من مجبور شدم همه ی برنامه هایی که داشتم را پاک کنم و حالا ای...

این بچه کیه؟

یک عکس کش رفتنی دیگر.کراشم.

عشق واقعی p24

دختر من ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط