روی نیمکتی چوبی ؛روبه روی یک آب نمای سنگی

روی نیمکتی چوبی ؛روبه روی یک آب نمای سنگی
پیرمرد از دختر پرسید
غمگینی؟
نه
مطمئنی ؟
نه
چرا گریه می کنی؟
دوستام منو دوست ندارن
چرا؟
چون قشنگ نیستم
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
راست می گی ؟
 از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت..
دیدگاه ها (۲۴)

می ترسم از بعضی آدمها ...آدمهایی که امروز دوستت دارندو فرداب...

نبسته ام به کس دلنبسته کس به من دلچو تخته پاره بر موجرها رها...

میگن شب اول قبر خدا میپرسه: وقتی همسایه ات گرسنه بود تو کجا ...

بیگناه پای دار رفت و خندید! نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت....

پارت ¹²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆اولین ملاقات...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆سو...

و پاهایش روی سنگ‌های خیس سُر می‌خورد. جانگ، زن پیر، با دستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط