my beautiful lie پارت³

my beautiful lie پارت³
یونگی: الان بهتری؟
جیمین: آره
پسرک کوچیک نگاهش به بخیه روی شونه مرد بزرگتر افتاد
جیمین: شونه ات...
یونگی: چی؟
جیمین: شونه ات چیشده؟
یونگی: این هیچی نیست، فقط یه زخم مال خیلی وقت پیشه
پسرک برگشت و روبه روی مرد بزرگتر نشست و دستای کوچیکشو روی صورتش کشید و قطره اشکی که از چشمش سر خورد رو پاک کرد و خواست ببو*ستش که مرد بزرگتر مانع شد
یونگی: جیمین تو نمیتونی مدت طولانی منو ببو*سی
جیمین: آره ولی یه بو*سه کوتاه که کاری نمیکنه
و بوسه کوتاهی روی لب*اش گذاشت
جیمین: دیدی، خوبم
یونگی: از اینکه توی سن کم با من ازدواج اجباری کردی چه حسی داری؟
جیمین: احساس ناکافی بودن، من هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم این باعث میشه حس کنم مناسب تو نیستم
یونگی: همچین حسی نداشته باش تو برای من کافی ای
....
فردا صبح ¹⁰:⁵⁵
(ویو جیمین)
با نفس نفس از خواب پریدم و همون لحظه یونگی بیدار شد
نمیتونستم نفس بکشم یونگی اسپری آسمم و از روی میز عسلی بقل تخت برداشت و گذاشت رو دهنم
یونگی: هیسس...چیزی نیست آروم باش..الان میتونی نفس بکشی؟
جیمین: اوهوم (بغض)
دیدگاه ها (۳۶)

سلام قشنگام🎀فیک نویسه✨🩷حمایت کنید عمو رو آیدی عمو: kim_juxng...

my beautiful lie پارت⁴یونگی: چه خوابی دیدی؟ جیمین: داشتم از ...

my beautiful lie پارت²پسرک از درد تو خودش جمع شده بود و بلند...

my beautiful lie پارت¹روبه روی هم نشسته بودن پسرک کوچک با بر...

my beautiful lie پارت⁵مرد بزرگتر رو به روی دکتری که همین الا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط