فیک یادگارعشق
فیک: یادگارعشقـــ🤎
««پارت دو»»
(تهیونگ وارد اتاقش شد و یک عکس روی زمین دید آن را برداشت و دید که خودش کنار دختری عکس انداخته است،در آن کشو را باز کرد.......جعبه ای پر از خاطرات شیرین و تلخ باز شد....همهی عکس هایی دوتایی را دید و تصمیم گرفت به همان محل ها برود......)
[ا.ت هم همین تصمیم را گرفت]
{فردا ظهر}
(ا.ت راه افتاد و روی صندلی جداگانه نشست....تهیونگ هم رسید و پشت ا.ت روی صندلی نشست....)
( وقتی غروب شد ا.ت بلند شد و رفت و تهیونگ را زیر چشمی دید اما او را نادیده گرفت و رفت.....ته هم به ا.ت و قیافه او توجهی نکرد و وقتی غروب زیبا را تماشا کرد رفت.....)
(صدای آب دریا و بادی با وزش گرم و.....مکانی آرامش بخش به وجود آورده بود)
[ا.ت
قلبم تند میزد کنترل احساسات و اضطراب ام دست خودم نبود بغضی گلوم رو گرفته بود و من را آزار میداد....دلم میخواست برم جلویش و داد بکشم و بگویم که من چه کسی هستم و در گذشته چه حسی به من داشته است و........اما مانعی جلوی من را میگرفت....]
(فردا شد و ا.ت زودتر به لب ساحل رفت و یک نامه را نوشت و روی صندلی که ته مینشست گذاشت و رفت ، بارها این اتفاق افتاد که ا.ت با عشق و گریه و حس های مختلف مینوشت به دست نه میرسید......)
(تهیونگ
حس عجیبی داشت که نامه های احساسی که به دستم میرسید و نمیدانستم که توسط چه کسی نوشته میشود اما حدس میزدم که کار اون دختر هست........)
«بعد یک ماه»
(در این یک ماه ته و ا.ت به مکان های مختلفی میرفتند اما ا.ت تلاش میکرد که تهیونگ او را نبیند........در کنار هم مانند زوجهای دیگر نبودند اما قلب آنها برای هم میتپید مانند عشق پنهان.....)
(تهیونگ
بالاخره یک ماه است که نامه ها پایانی ندارد یکی پس از دیگری به دستم میرسید.....ولی من آن دختر را پیدا نمیکردم و تصمیم گرفتم تا از صاحبان مکان ها بپرسم تا اثر کوچکی هم که شده پیدا کنم.....)
««پایان پارت دو»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
««پارت دو»»
(تهیونگ وارد اتاقش شد و یک عکس روی زمین دید آن را برداشت و دید که خودش کنار دختری عکس انداخته است،در آن کشو را باز کرد.......جعبه ای پر از خاطرات شیرین و تلخ باز شد....همهی عکس هایی دوتایی را دید و تصمیم گرفت به همان محل ها برود......)
[ا.ت هم همین تصمیم را گرفت]
{فردا ظهر}
(ا.ت راه افتاد و روی صندلی جداگانه نشست....تهیونگ هم رسید و پشت ا.ت روی صندلی نشست....)
( وقتی غروب شد ا.ت بلند شد و رفت و تهیونگ را زیر چشمی دید اما او را نادیده گرفت و رفت.....ته هم به ا.ت و قیافه او توجهی نکرد و وقتی غروب زیبا را تماشا کرد رفت.....)
(صدای آب دریا و بادی با وزش گرم و.....مکانی آرامش بخش به وجود آورده بود)
[ا.ت
قلبم تند میزد کنترل احساسات و اضطراب ام دست خودم نبود بغضی گلوم رو گرفته بود و من را آزار میداد....دلم میخواست برم جلویش و داد بکشم و بگویم که من چه کسی هستم و در گذشته چه حسی به من داشته است و........اما مانعی جلوی من را میگرفت....]
(فردا شد و ا.ت زودتر به لب ساحل رفت و یک نامه را نوشت و روی صندلی که ته مینشست گذاشت و رفت ، بارها این اتفاق افتاد که ا.ت با عشق و گریه و حس های مختلف مینوشت به دست نه میرسید......)
(تهیونگ
حس عجیبی داشت که نامه های احساسی که به دستم میرسید و نمیدانستم که توسط چه کسی نوشته میشود اما حدس میزدم که کار اون دختر هست........)
«بعد یک ماه»
(در این یک ماه ته و ا.ت به مکان های مختلفی میرفتند اما ا.ت تلاش میکرد که تهیونگ او را نبیند........در کنار هم مانند زوجهای دیگر نبودند اما قلب آنها برای هم میتپید مانند عشق پنهان.....)
(تهیونگ
بالاخره یک ماه است که نامه ها پایانی ندارد یکی پس از دیگری به دستم میرسید.....ولی من آن دختر را پیدا نمیکردم و تصمیم گرفتم تا از صاحبان مکان ها بپرسم تا اثر کوچکی هم که شده پیدا کنم.....)
««پایان پارت دو»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
- ۲.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط