#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_بیست_و_چهارم

نکنه فهمیده بود به آلبوم خانوادگیش دست زدم؟...

تهیونگ:جونگکوک*فریاد

از رویِ تخت با ترس و لرز بلند شدم،وقتی درِ اتاق رو باز کرد و اومد تو دیدم چشماش بخاطرِ خوابِ طولانی پف کرده و کنارِ صورتش  قرمزه،و خب این برایِ کسی که ساعت ها خوابیده عادیه.ولی با دیدن لبخندِ مهربونی که رویِ لباش نشسته بود فهمیدم قضیه رو نمیدونه..

جونگکوک:بله؟

تهیونگ:ببخشید خیلی خوابیدم،اصلا حواسم نبود...خواستم بگم اگه گرسنه ای بیا بریم بیرون غذا بخوریم*لبخند

جونگکوک:گرسنمه..ولی واقعا لازم‌نیست بریم بیرون،میتونیم تو خونه یه چیزی بخوریم..*آروم

ویو تهیونگ*
مطمئن بودم دلش میخواد بره بیرون از این خونه؛پس حرفشو باور نکردم و با اسرارِ زیاد بلاخره راضی شد که بریم بیرون،واسش برنامه داشتم؛میخواستم براش لباس و اینجور چیزا بخرم..
رفتم به سمتِ اتاقِ خودم،لباس خواب هام رو از تنم در اوردم و با یه کت و شلوارِ شیک و با کلاس،اما ساده جایگزین کردم.چیزی که نه خیلی رسمی باشه نه خیلی خیابونی،یه استایلِ کلاسیک و اولد مانی.رفتم به سمتِ کلکسیونِ ساعت هام و از بینشون یه ساعتِ رولکسِ خوش رنگ رو انتخاب کردم و انداختم رو مچ دستم،از بینِ عطر ها؛دندلیون مدلِ اسنشیال رو انتخاب کردم و به لباس هام‌زدم.میتونستم رایحه ی تلخ و خنکش رو حس کنم.از تو آینه به خودم یه نگاه کردم.امیدوار بودم جونگگوک خوشش بیاد.

ویو جونگکوک*
به سمتِ کمد لباس هام رفتم.درسته فقط یه شام بود اما مطمئنم قراره منو ببره به یه رستورانِ گرون و باکلاس پس نمیتونم آبروشو ببرم.بهتره یه تیپِ قشنگ و شیک بزنم،یکم لباس هایی که به چوب لباسی آویزون بودن رو نگاه کردم.از بینشون یه شلوارِ لخت و خوش دوخت با رنگِ سفید و کلاسیک با فاقِ بلند،و یه پیراهنِ ابریشمی با رنگ آبیِ میدنایت(*نیمه شب)انتخاب کردم،خیلی ترکیبِ قشنگی بود.نمیدونستم تهیونگ چی میخواد بپوشه اما دلم میخواست باهاش هماهنگ باشم..چرا؟اون هنوزم دشمنِ منه..
یکم لیپ بالمِ آلبالویی به لبام زدم و یه کوچولو عطرِ شیرین و گرم.
به خودم از تو آینه نگاه کردم،از نظرم‌خیلی قشنگ بود..

تصمیم گرفتم از اتاق برم بیرون تا ببینم اونم آماده ست یا نه،ولی وقتی رفتم بیرون تهیونگو دیدم که پشتش به منه..یه کت و شلوارِ سیاه پوشیده و کتش دستشه،و داره با گوشی تایپ میکنه،جدا از رایحه ی عطرِ تلخ و خنکش عضله هایِ سرشونه هاش از پشت و زیرِ پیراهنِ سفیدش به خوبی به چشمم‌می‌رسید..
لپام سرخ شد و با چند تا سرفه بهش فهموندم که پشتِ سرشم و وقتشه که برگرده به سمتم..

تهیونگ:عااا...آماده شدی بلوط؟*لبخند..
تهیونگ:چقد..قشنگ شدی..*آروم

این کلمه رو آروم گفت ولی به خوبی به گوشم رسید،سرمو انداختم پایین و یکم سرِ جام وول خوردم..اخه نمیدونستم باید چی بگم؛

جونگکوک:خب دیگه...بریم*خجالت

ویو تهیونگ*
وقتی اونو تویِ لباس هایی که من براش خریدم دیدم حس کردم‌چشمام از برقِ زیباییش ستاره بارون شده..
نمی‌دونستم چه توصیفی در زیباییش وجود داره؛فقط تونستم بگم"چقد..قشنگ شدی"..حتی همینم به سختی گفتم،زبونم قفل شده بود.رایحه ی شیرینش دقیقا مثلِ خودش جذاب و گوگولی بود..
دلم میخواست بکشمش تو بغلمو بچلونمش..ولی نمی‌شد.

بعد از چند دقیقه وقتی به پارکینگ رسیدیم درِ ماشین رو براش باز کردم،اونم بی صدا وارد شد.قبلا وقتی کاری میکردم غر می‌زد و می‌گفت به کمکت نیاز ندارم ولی الان دیگه چیزی نمی‌گفت.

وقتی سوار ماشین شدیم و حرکت کردم و به سمتِ یه مرکزِ خریدِ بزرگ راه افتادم...

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۱)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_پنجوقتی سوارِ ماشین شدیم حر...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_ششمتهیونگ:دهنتو ببند*فریادت...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_سومویو جونگکوک*غروب بود و ا...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_دومخون تویِ رگام خشک شد..جی...

رمان~Goddess ~پارت۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط