[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶⁴

تهیونگ آبِ دهنش رو سخت قورت داد: «بـ... بله جونکوک؟»

جونکوک یک گام رفت جلوتر، فاصله‌شون کم شد. آلیس و نینا با نفس‌های حبس‌شده زل زده بودن به اون دوتا. جونکوک ابرویی بالا انداخت و با لحنِ جدیش گفت:
«اگه قراره دست به خواهرِ من بزنی... حواست باشه اشتباهی توی کارِت نباشه. وگرنه با رفیق بودن و دستِ راست بودنت کار ندارم، خودم حسابت رو می‌رسم. فهمیدی؟»

تهیونگ یه لحظه شوکه شد، بعد تازه فهمید که جونکوک نه تنها عصبانی نیست، بلکه ضمناً رضایتِ ضمنی داده! لبخندِ عریضی روی صورتِ تهیونگ نشست و با نفسِ راحت گفت:
«حواسم هست داداش... خیالت راحت!»

آلیس با دیدنِ این صحنه، زد زیرِ خنده‌ی بلندی و رو به نینا گفت: «ببینم! نگفتم آقای رئیس حواسش به همه چی هست؟»

همون لحظه، هَرین با یه لباسِ نو و قیافه‌ی طلبکارانه از پله‌ها آمد پایین تا دوباره خودش رو بچسبونه به جونکوک، اما جونکوک حتی یک ثانیه هم نگاهش نکرد. دستِ آلیس رو محکم توی دستش گرفت، کشیدش سمتِ خودش و جلوی چشم‌های حسودِ هَرین، زیر گوشِ آلیس گفت:

«خب خانمِ کله‌شق... امروزم برنامه‌ای داری برای رو اعصابِ من رفتن یا نه؟»

آلیس چونه‌اش رو داد بالا، نگاهِ پر از غرور و شیطونش رو دوخت به چشم‌های جونکوک و با پوزخند گفت:
«برنامه که زیاد دارم آقای کوه یخ... بستگی داره چقدر ظرفیت داشته باشی!»

جونکوک با اون چشم‌های تیره و جذابش زل زد بهش، دستِ پهنش رو دورِ کمرِ ظریفِ آلیس محکم‌تر کرد و با صدای بمش زیر گوشش زمزمه کرد:
«ظرفیتِ من برای رو اعصاب رفتن‌های تو بی‌نهایتِ بچه... ولی الان وقتِ برنامه‌ریزی نیست، راه بیفت بریم که کلی کار داریم.»

هَرین که از اون‌طرف راهرو داشت با حرص به دست‌های قفل‌شده‌شون نگاه می‌کرد، با اون کفش‌های پاشنه‌بلندش تق‌تق‌کنان آمد جلو. لبخندِ تصنعی و لوسی زد و رو به جونکوک گفت:
«جونکوک‌جان... من امشب می‌خوام برم خریدهای شخصیم رو بکنم، راننده کار داشت. میشی امروز منو ببری؟ دلم می‌خواد یکم با هم وقت بگذرونیم مثل قدیم‌ها...»

هنوز حرفِ هَرین تمام نشده بود که آلیس ابروهاش رو برد بالا، دستش رو از توی دستِ جونکوک درآورد و افتاد بینِ جونکوک و هَرین. دست به سینه ایستاد، زل زد توی چشم‌های هَرین و با لحنِ روان، خونسرد و کاملاً حاضر‌جوابش گفت:
«اووه... ببیـنم عزیزم، مگه تو این عمارت به این بزرگی راننده و بادیگارد قحطه؟ نامزدِ من رئیسِ یه تشکیلاته، نه تاکسیِ تلفنیِ دخترخاله‌اش! بفرما با راننده‌ی شخصی برو خریدهات رو بکن.»

هَرین صورتش توی یک ثانیه از حرص سرخ شد. دست‌هاش رو مشت کرد و با جیغ‌جیغ گفت:
«من داشتم با جونکوک صحبت می‌کردم، نه با تو! تو اصلاً کاره‌ای نیستی که وسطِ حرفِ ما می‌پری!»

آلیس کلاً خم شد توی صورتِ هَرین، چشم‌های خاکستری‌ش برق زد و با پوزخندِ رو اعصابی گفت:
«من همون کاره‌ای هستم که امشب قراره کنارِ همین جونکوک بخوابه و تو قراره توی اتاقت از حسادت ناخن‌هات رو بجوی! پس پات رو از گلیمت درازتر نکن عزیزم.»

تهیونگ و نینا که اون‌طرف ایستاده بودند، با شنیدنِ این جوابِ دندان‌شکنِ آلیس کلاً دهنشون باز موند و تهیونگ آروم زد زیرِ خنده.

جونکوک که از این شجاعت و حسادتِ جذابِ آلیس کیف کرده بود، پوزخندِ محکم و پر از لذتش نشست گوشه‌ی لبش. بدون این‌که حتی یک کلمه به هَرین جواب بده، آمد جلو، دستش رو انداخت دورِ شانه و گردنِ آلیس، کشیدش سمتِ خودش و رو به تهیونگ گفت:
«تهیونگ... ماشین رو روشن کن بریم. هَرین هم بگو راننده‌ی دوم ببرتش.»

هَرین از شدتِ خشم و حقارت پا زمین کوبید و برگشت سمتِ اتاقش.

توی ماشین، جونکوک پشتِ فرمان نشسته بود و آلیس هم کنارش. آلیس تکیه داده بود به پنجره و داشت با ناخن‌هاش بازی می‌کرد. جونکوک نگاهی به قیافه‌ی حق‌به‌جانبش انداخت، دستِ راستش رو آورد روی رانِ پا و زانوی آلیس و آروم فشار داد:
«خب خانمِ لجباز... کم نیاری یه وقت جلوی هَرین؟»

آلیس برگشت سمتش، زل زد به دستِ جونکوک روی پاش و با ناخنش آروم کشید روی مچِ تتوشده‌ی جونکوک:
«من جلوی هیچ‌کس کم نمیارم آقای مافیا... خصوصاً وقتی پای چیزی وسط باشه که مالِ منه.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁵جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶²آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶³آلیس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط