حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت سیزدهم
رایلا یه لحظه مردد شد اما سریع تصمیمش رو اجرا کرد،تا جایی که یه قدم با جیمین فاصله داشته باشه عقب رفت و دستاشو برای محافظت ازش باز کرد:اجازه نمیدم بهش اسیب بزنی!
___
هانیز که تو کمای مرجانی و جیمین هم کنارش بیهوش نشسته بود،احساس و منطق از ذهنش خارج شده بودن و تجسم انسانطوری گرفته بودن.
منطق میخواست هانیز رو بیدار کنه که احساس مچ دستش رو گرفت:نکن!چرا اذیتش میکنی؟
منطق دستش رو پس زد:مگه یه مرجان چقد هوا داره؟نمیبینی داره سر این رویای قشنگ جونشو میده؟!
احساس ملتمس گفت:میارزه!دنیایی که هرروزش درده میارزه که بیای چنین جایی و تو چنین رویای قشنگی غرق بشی!
احساس به گریه افتاد:تروخدا نکن،تروخدا بیدارش نکن!
منطق که از دست این کارای همیشه رقت انگیز احساس خسته شده بود یقه همدیگرو گرفتن و کتککاری.احساس که دیگه جونی براش نمونده بود شکست خورده روی زمین افتاده بود.منطق بلند شد و سمت هانیز رفت که یه دفعه و خیلی غیرمنتظره روی زمین افتاد و نمیتونست بلند بشه انگار که جاذبه چندبرابر شده باشه.
___
رایلا هنوزم مقاومت میکرد،چیزی نمونده بود از پا دربیاد که متوجه شدم باید یکاری کنم.پریدم جلو و مچ هر دو دست لونا رو گرفتم تا نتونه به زدن رایلا ادامه بده.
+داری چیکار میکنی؟ولم کن!
_برای چی میزنیش؟مگه چیکار به تو داره؟بزار عاشق بشه!
+من مهم نیستم،اونی که داریم سرش دعوا میکنیم تویی!رایلا اونیه میخواد عاشق بشه با تمام حماقت،و من اونیم که نمیخواد خودش رو تو اتش عشق بسوزونه.و ما هردو درون توییم.از وجودت.متوجه هستی؟!
جیمین جلو اومد و مچ دستم رو گرفت و کشید:بیا باید زودتر بریم.
لونا دست دیگم رو خشن گرفت:حق نداری ببریش!اون با تو هیچ جا نمیاد!
با استیصال گفتم:فقط اون میتونه منو از اب بیرون ببره.
لونا داد زد:این فکر توعه وگرنه منم میتونم ببرمت.تو میخوای به احساست اجازه پیشروی بدی،نمیفهمی که نابودت میکنه!
و بلافاصله التماس کرد:هانیز خواهش میکنم!نذار عشق نابودت کنه.ارزش نداره.عشق ارزش نداره.اصلا چی توش دیدی که میخوای به احساست اختیار عاشق شدن بدی؟اصلا،من شبیهش میشم برات،چشماش،موهاش،لبخندش،مهربونیاش،شبیهش میشم برات،فقط خواهش میکنم باهاش نرو!
قسمت سیزدهم
رایلا یه لحظه مردد شد اما سریع تصمیمش رو اجرا کرد،تا جایی که یه قدم با جیمین فاصله داشته باشه عقب رفت و دستاشو برای محافظت ازش باز کرد:اجازه نمیدم بهش اسیب بزنی!
___
هانیز که تو کمای مرجانی و جیمین هم کنارش بیهوش نشسته بود،احساس و منطق از ذهنش خارج شده بودن و تجسم انسانطوری گرفته بودن.
منطق میخواست هانیز رو بیدار کنه که احساس مچ دستش رو گرفت:نکن!چرا اذیتش میکنی؟
منطق دستش رو پس زد:مگه یه مرجان چقد هوا داره؟نمیبینی داره سر این رویای قشنگ جونشو میده؟!
احساس ملتمس گفت:میارزه!دنیایی که هرروزش درده میارزه که بیای چنین جایی و تو چنین رویای قشنگی غرق بشی!
احساس به گریه افتاد:تروخدا نکن،تروخدا بیدارش نکن!
منطق که از دست این کارای همیشه رقت انگیز احساس خسته شده بود یقه همدیگرو گرفتن و کتککاری.احساس که دیگه جونی براش نمونده بود شکست خورده روی زمین افتاده بود.منطق بلند شد و سمت هانیز رفت که یه دفعه و خیلی غیرمنتظره روی زمین افتاد و نمیتونست بلند بشه انگار که جاذبه چندبرابر شده باشه.
___
رایلا هنوزم مقاومت میکرد،چیزی نمونده بود از پا دربیاد که متوجه شدم باید یکاری کنم.پریدم جلو و مچ هر دو دست لونا رو گرفتم تا نتونه به زدن رایلا ادامه بده.
+داری چیکار میکنی؟ولم کن!
_برای چی میزنیش؟مگه چیکار به تو داره؟بزار عاشق بشه!
+من مهم نیستم،اونی که داریم سرش دعوا میکنیم تویی!رایلا اونیه میخواد عاشق بشه با تمام حماقت،و من اونیم که نمیخواد خودش رو تو اتش عشق بسوزونه.و ما هردو درون توییم.از وجودت.متوجه هستی؟!
جیمین جلو اومد و مچ دستم رو گرفت و کشید:بیا باید زودتر بریم.
لونا دست دیگم رو خشن گرفت:حق نداری ببریش!اون با تو هیچ جا نمیاد!
با استیصال گفتم:فقط اون میتونه منو از اب بیرون ببره.
لونا داد زد:این فکر توعه وگرنه منم میتونم ببرمت.تو میخوای به احساست اجازه پیشروی بدی،نمیفهمی که نابودت میکنه!
و بلافاصله التماس کرد:هانیز خواهش میکنم!نذار عشق نابودت کنه.ارزش نداره.عشق ارزش نداره.اصلا چی توش دیدی که میخوای به احساست اختیار عاشق شدن بدی؟اصلا،من شبیهش میشم برات،چشماش،موهاش،لبخندش،مهربونیاش،شبیهش میشم برات،فقط خواهش میکنم باهاش نرو!
- ۶۵
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط