📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)
پارت هجدهم: سقوطِ یک پادشاه
[زاویه دید: جونگکوک]

اول صدای آژیر آمد.

بعد صدای درها.

بعد صدای پلیس‌ها که با یونیفورم وارد سالن شدند و مهمون‌های وحشت‌زده داشتند کنار می‌رفتند.

پدر تهیونگ هنوز داشت فریاد می‌زد:

«این یک سوءتفاهمه! اینها جعلی‌ان!»

اما هیچ‌کس دیگه حرفش رو باور نمی‌کرد.

وقتی سندها روی پرده‌ها بالا و پایین می‌رفت، همه فهمیده بودند که این نمایش، واقعیه.

یکی از افسرها بالا اومد و گفت:

«آقای کیم، به اتهام پول‌شویی، جعل اسناد و سوءاستفاده مالی، حکم بازداشت دارید.»

پدرش رنگش پرید.

برای اولین بار، اون مردِ همیشه‌قدرتمند، مثل یه مجسمه‌ی شکسته وایستاد.

اما من چشمم به جای دیگه‌ای بود.

مینا!

توی مانیتور دیدمش که داره با یه کیفِ مشکیِ بزرگ از راهروی پشتی می‌دوه.

نه فقط برای فرار — اون کیف دستش بود.

کیفی که معلوم بود پر از چیزهای مهمه.

گفتم: «تهیونگ، مینا داره می‌ره!»

[زاویه دید: تهیونگ]

دویدیم.

وسط اون همه شلوغی، از پله‌های پشتی رفتیم پایین.

مینا جلوی درِ خروجیِ اضطراری ایستاده بود و داشت با کلید قفل رو باز می‌کرد.

جونگکوک داد زد: «مینا!»

برگشت.

چشم‌هاش ترسیده بود، ولی سعی می‌کرد محکم باشه.

«من هیچ کاری نکردم! من فقط… فقط یه کارمندم!»

جونگکوک جلو رفت:

«پس اون کیفِ دستت چیه؟»

مینا لبش رو گاز گرفت.

و همون لحظه دو تا مأمور پلیس از پشت سرش ظاهر شدن.

کیف از دستش در اومد و باز شد.

توی کیف، پر از پول نقد و یه لپ‌تاپ بود.

لپ‌تاپی که روش نوشته بود: «بایگانی محرمانه».

یکی از مأمورها گفت:

«خانم، شما هم باید برای بازجویی بیاید.»

مینا لرزید. بعد ناگهان یه چیز گفت که همه‌چیز رو عوض کرد:

«من… من فقط دستور داشتم! اون گفت اگه چیزی لو رفت، باید بگم که اسنادِ شرکت رو آقای کیمِ بزرگ جعل کرده تا شرکتِ پدرِ خانمش رو تصاحب کنه! پدرِ واقعیِ تهیونگ… یعنی پدربزرگش… بعد از اون که همه‌چیزش رو از دست داد، سکته کرد و مُرد!»

[زاویه دید: جونگکوک]

سالن برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.

حتی پلیس‌ها هم وایستادند.

من برگشتم سمت تهیونگ.

صورتش سفید شده بود.

دستش رو گرفتم قبل از اینکه بیفته.

«تهیونگ…»

صداش نازک اومد:

«پدربزرگم…؟»

مینا با صدای لرزون گفت:

«بله. شرکتِ کیم، از اول مالِ خانواده‌ی مادرت بود. پدرت با امضاهای جعلی، همه‌چیز رو تصاحب کرد. اون پدربزرگت رو… از پا درآورد.»

تهیونگ زانوهایش سست شد.

ولی نه از ترس.

از خشم.

برگشت و به سمت سالن دوید.

دویدم دنبالش.

[زاویه دید: تهیونگ]

پدرم رو دیدم که دستبند زده بودن و داشتند می‌بردندش بیرون.

جلوش وایستادم.

گفتم: «پدربزرگم…»

صدام می‌لرزید: «تو اون رو کشتی. تو فقط شرکت رو ندزدیدی. تو یه زندگی رو دزدیدی.»

پدرم نگاهم کرد.

اون نگاهِ همیشگیِ سردش، برای اولین بار یه چیز دیگه داشت:

پوچی.

فقط گفت: «تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی. چون هیچ‌وقت توی جای من نبودی.»

و بعد، وقتی مأمورها داشتند می‌بردندش، برگشت و با صدایِ آهسته‌ای که فقط من شنیدم گفت:

«فکر می‌کنی تموم شد؟ تازه شروع شده، پسر.»

قلبم یخ زد.

ولی دستی که از پشت، آروم شونه‌ام رو فشار داد، جونم رو برگردوند.

جونگکوک.

گفتم: «من دیگه ازش نمی‌ترسم.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد:

«می‌دونم. منم کنارتم که یادت بمونه چرا.»

و برای اولین بار توی اون شبِ پر از فریاد و آژیر،

من فقط صدای قلب خودم رو شنیدم که آروم می‌زد.

و یه حسِ عجیب:
آزادی.

ادامه دارد.....
شرایط: حمایتا بالا باشت ببینم آرمیا چجوری حمایت میکنن کامنتا رو بترکونین


#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت
دیدگاه ها (۱۲)

ادامه پارت 17

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت هفدهم: وقتی طوفان شروع ش...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سیزدهم: طوفانِ برخ...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت شانزدهم: آرامشِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط