گرگــــی بودم همه از من میترسیدند

گرگــــی بودم همه از من میترسیدند
عشق بره ای مرا خـ.ـ.ـ.ـانه نشیـــن کرد.
به حدی رسیدم که خرگوش ها مرا مسخره میکنند.
وای از روزی که عشق ان بره از سرم بپرد. همه را میــــدرم.
دیدگاه ها (۶)

پارت ۱۶ فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم او...

Nineteen

زن هاآن شبی کهدوستت دارمِدلخواهشان را می شنوندبا گوشواره می ...

تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

فصل دومپارت پانزدم | قولی برای دو سالروز رفتن نزدیک شده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط