Love and hate
Love and hate
پارت ۱
«ویو ا.ت»
سلام من ا.ت هستم به دختر ایرانی توی ۱۰ سالگی خانوادم یک دفعه غیب شدن و همه به من میگفتن توی تصادف مردن و من با داداشم زندگی میکنم امروز تولد ۱۶ سالگیم است و روزی که داداشم داره به مدت یک ماه به کره جنوبی میرود راستش هم خوشحالم چون داره پیشرفت میکنه هم ناراحتم چون داره ولم میکنه حالا از موضوع بگذریم تا وقتی حالمون بد تر نشده صبح ساعت ۹ از خواب پاشدم چون امروز تعطیل بود و مدرسه نداشتم نگاهی به خودم تو آینه کردم واقعاً خیلی خوشگلم ( اعتماد به سقف) رفتم WC و بعد از انجام کار های لازم رفتم پایین بوی صبحونه ی خیلی خوبی میومد ولی حیف تا یک ماه قرار نیست این بو رو دوباره حس کنم
ا.ت:صبح بخیر پیشی (از پشت بغلش میکنه)
یونگی: صبح تو هم بخیر بانی کوچولو (لبخند)
ا.ت:امروز خیلی روز عجیبیه احساس میکنم دارم خواب میبینم
یونگی: چطور؟ (تعجب)
ا.ت:آخه پیشی خان امروز زود بیدار شده
یونگی:مجبور بودم بخاطر سفرم آماده بشم برای همین
ا.ت:داداشی میشه منو هم با خودت ببری تلوخدا ( با لحن بچگونه و کیوتو ناز)
یونگی:نه ا.ت چند بار گفتم مدرسه داری
ا.ت آخه دیگه خودم تنها میشم بدون هیچکس ممکنه بمیرم
یونگی: اولن زبونتو گاز بگیر خدا نکنه دومن به سانا گفتم بیاد پیشت پس نگران نباش تنها نیستی
ا.ت: خیلی خب باشه ولی قول دادی یک ماه بعد بیایا
یونگی: چشم خانوم خرگوشه
{ویو به بعد از ظهر فرودگاه}
{ویو راوی}
یونگی رفت و بهد از یک ماه دیگه بر نگشت که نگشت
.....۳سال بعد.....
پارت ۱
«ویو ا.ت»
سلام من ا.ت هستم به دختر ایرانی توی ۱۰ سالگی خانوادم یک دفعه غیب شدن و همه به من میگفتن توی تصادف مردن و من با داداشم زندگی میکنم امروز تولد ۱۶ سالگیم است و روزی که داداشم داره به مدت یک ماه به کره جنوبی میرود راستش هم خوشحالم چون داره پیشرفت میکنه هم ناراحتم چون داره ولم میکنه حالا از موضوع بگذریم تا وقتی حالمون بد تر نشده صبح ساعت ۹ از خواب پاشدم چون امروز تعطیل بود و مدرسه نداشتم نگاهی به خودم تو آینه کردم واقعاً خیلی خوشگلم ( اعتماد به سقف) رفتم WC و بعد از انجام کار های لازم رفتم پایین بوی صبحونه ی خیلی خوبی میومد ولی حیف تا یک ماه قرار نیست این بو رو دوباره حس کنم
ا.ت:صبح بخیر پیشی (از پشت بغلش میکنه)
یونگی: صبح تو هم بخیر بانی کوچولو (لبخند)
ا.ت:امروز خیلی روز عجیبیه احساس میکنم دارم خواب میبینم
یونگی: چطور؟ (تعجب)
ا.ت:آخه پیشی خان امروز زود بیدار شده
یونگی:مجبور بودم بخاطر سفرم آماده بشم برای همین
ا.ت:داداشی میشه منو هم با خودت ببری تلوخدا ( با لحن بچگونه و کیوتو ناز)
یونگی:نه ا.ت چند بار گفتم مدرسه داری
ا.ت آخه دیگه خودم تنها میشم بدون هیچکس ممکنه بمیرم
یونگی: اولن زبونتو گاز بگیر خدا نکنه دومن به سانا گفتم بیاد پیشت پس نگران نباش تنها نیستی
ا.ت: خیلی خب باشه ولی قول دادی یک ماه بعد بیایا
یونگی: چشم خانوم خرگوشه
{ویو به بعد از ظهر فرودگاه}
{ویو راوی}
یونگی رفت و بهد از یک ماه دیگه بر نگشت که نگشت
.....۳سال بعد.....
- ۶۴
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط