پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۲♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۲♡)
خودش به این حال دامن میزد.
خیلی زود با عکس بعدی خلع صلاح شد.
وقتی خودش رو دید که داخل وان پر از کف نشسته و پسربچه ی کاملا برهنه رو با دو دست بالا گرفته در حالی که موهای مشکی پسر رو با کف به بالا حالت داده و اون هم لبخند بزرگی به دوربین زده و دندون های تازه جوونه زده اش رو نشون میده
اسلاید ۲
تهیونگ بی اینکه متوجه بشه لبخند عریضی به لبهاش نشسته بود و نمیدونست چطور شعفی که ته دلش به پا شده بود رو هضم کنه! دستش به آرومی به سمت صورت کوچیک و زیبای پسر بچه ی توی عکس بلند شد
تپشهای قلبش بالا رفت وقتی در ذهنش تکرار کرد ; اون پسر منه;
حتی اعتراف این جمله هم براش عجیب و خاص بود. بلاخره گونهی تصویر رو لمس کرد اما تپشهای قلبش آروم نشد.
تا اینکه صدای جیغ کودکانه و بلندی شنیده شد. تهیونگ بی اختیار به سمت بیرون از اتاق رفت و با عجله از پله ها پایین اومد و وقتی به آشپزخونه رسید پسر کوچولویش رو دید که روی صندلی مخصوصش نشسته و مدام قاشقش رو توی ظرف فرنیش میزنه و با شیطنت جیغ میکشه.
آیرین با خونسردی نگاه بی تفاوتی به تهیونگ آشفته انداخت که لباسها و موهای شلخته اش نشون میداد برخلاف روتین صبحگاهی اش بدون شستن صورت و شیو کردن و دوش گرفتن پایین اومده
بعد نگاهش رو به پنکیکهای که توی ظرف میچید داد و با لحن خنثی آیی پسرش رو خطاب کرد آیرین : بابا رو ترسوندی روون
روون دو دندون پایینیش رو نشون داد و اصوات بلند و ناشناخته ای رو بوجود آورد انگار که جواب مادرش رو میداد و به نظر میرسید برای آیرین مهم نبود اگر روون تمام فرنی جلوش رو پخش و پلا میکرد یا سعی میکرد با چهار انگشت دستش غذای سفید و شیرین جلوش رو بخوره! آیرین دلخور بود و تهیونگ میتونست این رو از نگاه خنثی و رفتار سردش بفهمه. هشت سال گذشته بود اما تهیونگ هنوز جزئیات رفتارش رو به یاد داشت.
و این برای تهیونگی که با شلختگی وسط خونه ایستاده بود و همچنان به قاب رو به روش که شامل همسر و فرزندش می شد نگاه میکرد عجیب و ناشناخته می.اومد اما زیاد فرصتی برای پرداختن به حال عجیبش نداشت چون صدای زنگ خونه بلند شد. تهیونگ با تعجب به سمت در چرخید و همزمان آیرین از کنارش رد شد و در رو باز کرد
و تهیونگ وقتی دید چطور چهرهای آیرین با دیدن شخص پشت در زیر و رو شد و لبخند بزرگی جای چهره ی سردش
رو گرفت با کنجکاوی قدمی به جلو برداشت.
شخص پشت در وارد شد و تهیونگ با دیدن پدرش که متقابلا لبخند بزرگ و مهربونی به چهره داشت و پاکتهای خریدی به دست آیرین میداد با بهت نجوا کرد
خودش به این حال دامن میزد.
خیلی زود با عکس بعدی خلع صلاح شد.
وقتی خودش رو دید که داخل وان پر از کف نشسته و پسربچه ی کاملا برهنه رو با دو دست بالا گرفته در حالی که موهای مشکی پسر رو با کف به بالا حالت داده و اون هم لبخند بزرگی به دوربین زده و دندون های تازه جوونه زده اش رو نشون میده
اسلاید ۲
تهیونگ بی اینکه متوجه بشه لبخند عریضی به لبهاش نشسته بود و نمیدونست چطور شعفی که ته دلش به پا شده بود رو هضم کنه! دستش به آرومی به سمت صورت کوچیک و زیبای پسر بچه ی توی عکس بلند شد
تپشهای قلبش بالا رفت وقتی در ذهنش تکرار کرد ; اون پسر منه;
حتی اعتراف این جمله هم براش عجیب و خاص بود. بلاخره گونهی تصویر رو لمس کرد اما تپشهای قلبش آروم نشد.
تا اینکه صدای جیغ کودکانه و بلندی شنیده شد. تهیونگ بی اختیار به سمت بیرون از اتاق رفت و با عجله از پله ها پایین اومد و وقتی به آشپزخونه رسید پسر کوچولویش رو دید که روی صندلی مخصوصش نشسته و مدام قاشقش رو توی ظرف فرنیش میزنه و با شیطنت جیغ میکشه.
آیرین با خونسردی نگاه بی تفاوتی به تهیونگ آشفته انداخت که لباسها و موهای شلخته اش نشون میداد برخلاف روتین صبحگاهی اش بدون شستن صورت و شیو کردن و دوش گرفتن پایین اومده
بعد نگاهش رو به پنکیکهای که توی ظرف میچید داد و با لحن خنثی آیی پسرش رو خطاب کرد آیرین : بابا رو ترسوندی روون
روون دو دندون پایینیش رو نشون داد و اصوات بلند و ناشناخته ای رو بوجود آورد انگار که جواب مادرش رو میداد و به نظر میرسید برای آیرین مهم نبود اگر روون تمام فرنی جلوش رو پخش و پلا میکرد یا سعی میکرد با چهار انگشت دستش غذای سفید و شیرین جلوش رو بخوره! آیرین دلخور بود و تهیونگ میتونست این رو از نگاه خنثی و رفتار سردش بفهمه. هشت سال گذشته بود اما تهیونگ هنوز جزئیات رفتارش رو به یاد داشت.
و این برای تهیونگی که با شلختگی وسط خونه ایستاده بود و همچنان به قاب رو به روش که شامل همسر و فرزندش می شد نگاه میکرد عجیب و ناشناخته می.اومد اما زیاد فرصتی برای پرداختن به حال عجیبش نداشت چون صدای زنگ خونه بلند شد. تهیونگ با تعجب به سمت در چرخید و همزمان آیرین از کنارش رد شد و در رو باز کرد
و تهیونگ وقتی دید چطور چهرهای آیرین با دیدن شخص پشت در زیر و رو شد و لبخند بزرگی جای چهره ی سردش
رو گرفت با کنجکاوی قدمی به جلو برداشت.
شخص پشت در وارد شد و تهیونگ با دیدن پدرش که متقابلا لبخند بزرگ و مهربونی به چهره داشت و پاکتهای خریدی به دست آیرین میداد با بهت نجوا کرد
- ۱۴.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط