[ادامه]

[ادامه]

صدای آژیر هنوز توی کل ساختمون می‌پیچید.

جیمین و کوک نفس‌نفس‌زنان خودشونو به آخر راهرو رسوندن.

یه در فلزی بزرگ جلوشون بود.

جیمین: این همونه...

کوک: مطمئنی؟

جیمین: نه.

کوک: پس چرا انقدر با اعتماد به نفس حرف می‌زنی؟

جیمین: چون قیافه‌م اینجوریه.

کوک فقط چشم‌هاشو چرخوند.

جیمین دستگیره رو کشید.

قفل بود.

جیمین: اهههه...

کوک: گفتم که...

جیمین چند بار محکم به در ضربه زد.

هیچی.

کوک: حالا چی؟

جیمین به اطراف نگاه کرد.

کنار در یه جعبه برق بود.

جیمین: اون چیه؟

کوک: دست نزن...

جیمین: چرا؟

کوک: چون هر بار گفتی "ببین این چیه؟" آخرش بدبخت شدیم.

جیمین لبخند زد.

جیمین: این دفعه فرق داره.

در جعبه رو باز کرد.

داخلش فقط یه دکمه قرمز بزرگ بود.

کوک: نه...

جیمین: آره...

کوک: جیمین...

جیمین: فقط یه بار...

کوک: نزن...

جیمین دکمه رو فشار داد.

چند ثانیه...

هیچی نشد.

جیمین: دیدی؟ الکی می‌ترسیدی.

همون لحظه برق کل ساختمون قطع شد.

همه‌جا توی تاریکی فرو رفت.

کوک: ...

جیمین: ...

کوک: اینو میگی "هیچی نشد"؟

جیمین: خب... از کجا بدونم برق کل ساختمونو قطع می‌کنه؟

چند ثانیه بعد، صدای باز شدن قفل در اومد.

«تق!»

هر دو هم‌زمان به هم نگاه کردن.

جیمین: باز شد...

کوک: پس معطل چی‌ایم؟

هردو از در رد شدن و وارد حیاط شدن.

باد خنکی می‌وزید.

بعد از دو ماه، برای اولین بار آسمون شب رو بدون میله‌های پنجره می‌دیدن.

جیمین چند لحظه همون‌جا ایستاد.

جیمین: باورم نمیشه...

کوک: زود باش... قبل از اینکه برق برگرده.

هردو شروع به دویدن کردن.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که صدای موتور برق بلند شد.

چراغ‌های حیاط یکی‌یکی روشن شدن.

کوک: وای نه...

جیمین: بدو!

صدای آژیر دوباره بلند شد.

جیمین و کوک بدون اینکه حتی پشت سرشونو نگاه کنن، به سمت دیوار بلند انتهای حیاط دویدن.

کوک: از این بالا چجوری رد بشیم؟

جیمین نفس‌نفس زد.

بعد با لبخند گفت:

جیمین: اول برسیم بهش...

بعد یه فکری می‌کنیم!
.....
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]جیمین و کوک با تمام سرعت به سمت دیوار انتهای حیاط ...

[12:00 شب...]صدای تیک‌تاک ساعت با نور کم‌رنگ راهرو قاطی شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط