فصل دوم

فصل دوم

پارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سخت

سه روز گذشت...

اما جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.

لیانا این را حس می‌کرد.

پیام‌هایش کمتر شده بود.

لبخندهایش کوتاه‌تر شده بود.

حتی وقتی کنار او بود، انگار ذهنش جای دیگری بود.

---

عصر همان روز...

لیانا جلوی کافه‌ای که همیشه با هم می‌رفتند، منتظر جنگکوک بود.

وقتی ماشینش را دید، لبخند زد.

اما همین که جنگکوک پیاده شد...

فهمید چیزی درست نیست.

ـ «جنگکوک؟»

او آرام نزدیک شد.

ـ «سلام.»

لیانا چند لحظه نگاهش کرد.

ـ «چند روزه یه چیزی شده... درسته؟»

جنگکوک چیزی نگفت.

همین سکوتش کافی بود.

لیانا آرام‌تر پرسید:

ـ «اتفاقی افتاده؟»

جنگکوک نفس عمیقی کشید.

چند ثانیه طول کشید تا بالاخره حرف بزند.

ـ «مامانم توی ایتالیا حالش خوب نیست.»

لبخند لیانا کم‌کم محو شد.

ـ «چی؟»

ـ «دوباره مریض شده... باید عمل کنه.»

چشم‌های لیانا پر از نگرانی شد.

ـ «خطرناکه؟»

جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.

ـ «نمی‌دونم.»

برای اولین بار...

لیانا ترس را در چشم‌های جنگکوک دید.

نه ترس از دعوا...

نه ترس از شکست.

ترس از دست دادن کسی که دوستش دارد.

---

آن‌ها روی نیمکت کنار خیابان نشستند.

لیانا آرام دست جنگکوک را گرفت.

ـ «تو باید بری.»

جنگکوک سریع نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

ـ «اگه مادرت بهت نیاز داره، باید کنارش باشی.»

صدای جنگکوک آرام شد.

ـ «ولی تو چی؟»

لیانا لبخند غمگینی زد.

ـ «من منتظرت می‌مونم.»

جنگکوک چند لحظه به او خیره ماند.

انگار باورش نمی‌شد کسی این‌قدر راحت حاضر باشد برایش صبر کند.

ـ «می‌ترسم وقتی برگردم... دیگه مثل الان نباشیم.»

لیانا سرش را تکان داد.

ـ «اگه چیزی که بین ماست واقعی باشه، فاصله نمی‌تونه نابودش کنه.»

---

آن شب...

جنگکوک برای اولین بار درباره‌ی آینده فکر کرد.

درباره‌ی رفتن...

درباره‌ی دور شدن از لیانا...

و درباره‌ی قولی که باید به او می‌داد.

---

چند روز بعد...

بلیط ایتالیا در دست جنگکوک بود.

زمان رفتن نزدیک‌تر می‌شد.

اما هنوز یک چیز مانده بود...

یک قول که قرار بود لیانا تا دو سال با آن زندگی کند.

قولی که می‌توانست امیدش باشد...

یا بزرگ‌ترین دردش.

پآیآن پآرت چهاردهم..☕⃢🖤
دیدگاه ها (۸)

فصل دومپارت پانزدم | قولی برای دو سالروز رفتن نزدیک شده بود....

فصل دومپارت شانزدهم | فاصله‌ای به اندازه‌ی دو سالسه ماه گذشت...

گل فالوشه؟@elizabeth31_jh

فالوشههه خوشگلمونن¿¡@hani43346

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

فصل دومپارت هفدهم | سایه‌های دورییک سال گذشته بود...یک سال ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط