عشق بود و جبهه بود و جنگ بود

عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
دیدگاه ها (۱)

در نبودت گریه ها کردم، در آغوشم بگیرگریه کردم، گریه ها هر دم...

چمران مظلوم بودنان خشک ولذت همیشه برای غذا دادن به او مشکل د...

اتل متل راحله  اخموی بی حوصلهمامان چرا گفت بگیراز پدرت فاصله...

وصیت نامه ی شهید عباس باباییوصیت نامه اولبسم الله الرحمن الر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط