𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 4
از زبان ا.ت:
چند تا سؤال ازم پرسیدن و منم تا جایی که میتونستم جواب دادم...
همزمان دنبال صاحب اون صدایی میگشتم که موقع به هوش اومدنم جیغ کشیده بود، چشمم به گوشه اتاق افتاد، مینجی رو دیدم که اونجا بود!
این از کجا فهمیده بود؟
چند قدم اومد جلو...
مینجی: ا.ت، خوبی؟
ا.ت: خوبم.
مینجی: چرا بیخبر از شرکت رفتی؟ حداقل بهم میگفتی!
ا.ت: یکم سرم درد میکرد... فکر نمیکردم اینجوری بشه
یهو چشماش پر از اشک شد...
مینجی: نامرد... من این همه بهت گفتم این چند وقت سرت درد میکنه، یکم مراقب خودت باش. الان باید از جونگکوک بشنوم که اینجایی؟!
اخمام توی هم رفت...
ا.ت: چی؟
مینجی: هوم؟
ا.ت: جونگکوک از کجا میدونه؟
+ پس خبر نداری؟ جونگکوک اینجاست...
خشکم زد.. شت...
یعنی بدون اینکه بدونم اومدم بیمارستانی که داداش از خودراضیش کار میکنه؟
اه، لعنتی...
سرد و بیحوصله گفتم:
ا.ت: واقعاً؟ نمیدونستم وگرنه هیچوقت نمیومدم...
دستمو بردم سمت سِرُم و قبل از اینکه کسی جلوی منو بگیره، از دستم کشیدمش بیرون..
مینجی: ا.تتتت! کجا میری؟! با این وضع؟
ا.ت: جایی که تو و داداشت نباشین
از تخت پایین اومدم و چند قدم برداشتم..
اما یهو مچ دستم گرفته شد...
جونگکوک بود!
با عصبانیت داد زدم:
ا.ت: چیکار میکنی؟!
جونگکوک: لوس بازی درنیار!
ا.ت: به تو چه ربطی داره؟!
+ وقتی از حال میری وسط بیمارستان، ربط پیدا میکنه...
قبل از اینکه دعوامون شدیدتر بشه، یه پرستار با اخم وارد اتاق شد...
- اینجا چه خبره؟
همه ساکت شدیم...
- مریض اینجا نیاز به استراحت داره، اگه قصد دعوا دارین، لطفاً بیرون بیمارستان این کارو انجام بدین!
چند ثانیه سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد..
دستمو از توی دست جونگکوک بیرون کشیدم و با حرص بهش خیره شدم...
اونم بدون اینکه نگاهشو ازم برداره، فکشو روی هم فشار داد...
انگار هیچکدوممون قصد کوتاه اومدن نداشتیم!...
𝑷𝒂𝒓𝒕: 4
از زبان ا.ت:
چند تا سؤال ازم پرسیدن و منم تا جایی که میتونستم جواب دادم...
همزمان دنبال صاحب اون صدایی میگشتم که موقع به هوش اومدنم جیغ کشیده بود، چشمم به گوشه اتاق افتاد، مینجی رو دیدم که اونجا بود!
این از کجا فهمیده بود؟
چند قدم اومد جلو...
مینجی: ا.ت، خوبی؟
ا.ت: خوبم.
مینجی: چرا بیخبر از شرکت رفتی؟ حداقل بهم میگفتی!
ا.ت: یکم سرم درد میکرد... فکر نمیکردم اینجوری بشه
یهو چشماش پر از اشک شد...
مینجی: نامرد... من این همه بهت گفتم این چند وقت سرت درد میکنه، یکم مراقب خودت باش. الان باید از جونگکوک بشنوم که اینجایی؟!
اخمام توی هم رفت...
ا.ت: چی؟
مینجی: هوم؟
ا.ت: جونگکوک از کجا میدونه؟
+ پس خبر نداری؟ جونگکوک اینجاست...
خشکم زد.. شت...
یعنی بدون اینکه بدونم اومدم بیمارستانی که داداش از خودراضیش کار میکنه؟
اه، لعنتی...
سرد و بیحوصله گفتم:
ا.ت: واقعاً؟ نمیدونستم وگرنه هیچوقت نمیومدم...
دستمو بردم سمت سِرُم و قبل از اینکه کسی جلوی منو بگیره، از دستم کشیدمش بیرون..
مینجی: ا.تتتت! کجا میری؟! با این وضع؟
ا.ت: جایی که تو و داداشت نباشین
از تخت پایین اومدم و چند قدم برداشتم..
اما یهو مچ دستم گرفته شد...
جونگکوک بود!
با عصبانیت داد زدم:
ا.ت: چیکار میکنی؟!
جونگکوک: لوس بازی درنیار!
ا.ت: به تو چه ربطی داره؟!
+ وقتی از حال میری وسط بیمارستان، ربط پیدا میکنه...
قبل از اینکه دعوامون شدیدتر بشه، یه پرستار با اخم وارد اتاق شد...
- اینجا چه خبره؟
همه ساکت شدیم...
- مریض اینجا نیاز به استراحت داره، اگه قصد دعوا دارین، لطفاً بیرون بیمارستان این کارو انجام بدین!
چند ثانیه سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد..
دستمو از توی دست جونگکوک بیرون کشیدم و با حرص بهش خیره شدم...
اونم بدون اینکه نگاهشو ازم برداره، فکشو روی هم فشار داد...
انگار هیچکدوممون قصد کوتاه اومدن نداشتیم!...
- ۵۰۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط