♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 110・]ᕗ
صبح که بیدار شدم احساس خيلي بهتري داشتم و حالم
واقعا خوب بود.
پرانرژي از تخت بیرون اومد و یه لباس صورتی روشن پوشیدم اميد خيلي زود سرپام کرده بود. امید به قبولي جونگکوک در آزمایش بابا.
میدونستم از پسش بر میاد
از اتاقم رفتم بیرون. تصمیم گرفتم برم پیش مامان اما تو اتاقش نبود. سمت سالن قصر رفتم که دیدمش..
مامان پشت در سالن باحالت نگراني ايستاده بود.
رفتم کنارش و گفتم : چیزی شده؟
سریع نگام کرد و گفت : تو خوبی؟
-بله...كاملا..شما چرا اینجا وایستادین و اونم اینجوری؟
به در اشاره کرد و گفت : اینجاست..
-کی؟
کمی نگام کرد.
مامان : جونگکوک
قلبم یه دفعه ریخت. هول گفتم : کی؟ جونگکوک؟ اینجا چیکار میکنه؟
مامان : اره..پدرت خبرش کرده.
با استرس و شوکه به در خیره شدم.
مامان : گفته هیچ کس مزاحمشون نشه.یه چیزی نگرانم کرده..
سریع و با ترس گفتم : چی؟
با نگرانی نگام کرد و بعد با شک گفت: پدرت جلاد رو هم خبر کرده و اونم داخله..
تو یه لحظه هم بدنم گر گرفت و سرم گیج رفت. نفسم تند شد. دستم رو به دیوار گرفتم. وای خدا.. نکنه بابا... نه
ناباور گفتم : نه بابا اینکار رو نمیکنه..
مامان جلو اومد و کمرم رو ماساژ داد. بغض کردم. نکنه اتفاقی براي جونگکوک بیوفته؟ حتی فکر کردن بهش تنم رو میلرزوند.
ساعتها بود بابا و جونگکوک و البته جلاد داخل اتاق بودن هیچ صدایی نمیومد و نگهبانها هم اجازه ورود به هیچ کس نمیدادن.
نگرانی همه وجودم رو گرفته بودم.
احساس بدی داشتم. پردرد کنار در نشستم. روز از ظهر گذشته بود خورشید کم کم داشت غروب میکرد که در باز شد.
سریع بلند شدم و رفتم جلو.
جونگکوک با اخمهاي غلیظ و چهره کاملا جدي در کنار بابا بود
و قیافه باباهم بهتر نبود. پر تشویش زل زدم بهشون
بابا نگاه کوتاهي بهم انداخت و از کنارم رد شد ورفت. جونگکوک با قیافه جدیش خیره شد بهم و اونم از کنارم رد شد
و پشت سربابا رفت. يعني چي شده ؟
گنگ برگشتم و رفتنشون رو نگاه کردم.
دوتا مرد..در کنار هم به سمت در خروج قدم میزدن و قلب من از نگرانی داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد. از پله ها پایین رفتن.
سریع رفتم تو بالکن و نگاشون کردم. دوتا اسب براشون حاضر بود
يعني .کجا میخوان برن هر دو سوار اسباشون شدن.
های دخترا خیلی ممنون بابت اظهار نگرانی تون حال مساعدی نداشت و سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم خبر بدم و در ضمن بعضی از نبودم استفاده کردن و کلی کامنت چرتو پرت گذاشت باور کنید کار سختی نیست فقد اگه دوست ندارید نخونید اما روی داستان من اسم های الکی نزارید ممنون میشم اینبار هشدار بود دفعه بعد عمل میکنم و همه اونایی که کامنت های الکی گذاشتن رو بلاک میکنم
ᕙ[・part 110・]ᕗ
صبح که بیدار شدم احساس خيلي بهتري داشتم و حالم
واقعا خوب بود.
پرانرژي از تخت بیرون اومد و یه لباس صورتی روشن پوشیدم اميد خيلي زود سرپام کرده بود. امید به قبولي جونگکوک در آزمایش بابا.
میدونستم از پسش بر میاد
از اتاقم رفتم بیرون. تصمیم گرفتم برم پیش مامان اما تو اتاقش نبود. سمت سالن قصر رفتم که دیدمش..
مامان پشت در سالن باحالت نگراني ايستاده بود.
رفتم کنارش و گفتم : چیزی شده؟
سریع نگام کرد و گفت : تو خوبی؟
-بله...كاملا..شما چرا اینجا وایستادین و اونم اینجوری؟
به در اشاره کرد و گفت : اینجاست..
-کی؟
کمی نگام کرد.
مامان : جونگکوک
قلبم یه دفعه ریخت. هول گفتم : کی؟ جونگکوک؟ اینجا چیکار میکنه؟
مامان : اره..پدرت خبرش کرده.
با استرس و شوکه به در خیره شدم.
مامان : گفته هیچ کس مزاحمشون نشه.یه چیزی نگرانم کرده..
سریع و با ترس گفتم : چی؟
با نگرانی نگام کرد و بعد با شک گفت: پدرت جلاد رو هم خبر کرده و اونم داخله..
تو یه لحظه هم بدنم گر گرفت و سرم گیج رفت. نفسم تند شد. دستم رو به دیوار گرفتم. وای خدا.. نکنه بابا... نه
ناباور گفتم : نه بابا اینکار رو نمیکنه..
مامان جلو اومد و کمرم رو ماساژ داد. بغض کردم. نکنه اتفاقی براي جونگکوک بیوفته؟ حتی فکر کردن بهش تنم رو میلرزوند.
ساعتها بود بابا و جونگکوک و البته جلاد داخل اتاق بودن هیچ صدایی نمیومد و نگهبانها هم اجازه ورود به هیچ کس نمیدادن.
نگرانی همه وجودم رو گرفته بودم.
احساس بدی داشتم. پردرد کنار در نشستم. روز از ظهر گذشته بود خورشید کم کم داشت غروب میکرد که در باز شد.
سریع بلند شدم و رفتم جلو.
جونگکوک با اخمهاي غلیظ و چهره کاملا جدي در کنار بابا بود
و قیافه باباهم بهتر نبود. پر تشویش زل زدم بهشون
بابا نگاه کوتاهي بهم انداخت و از کنارم رد شد ورفت. جونگکوک با قیافه جدیش خیره شد بهم و اونم از کنارم رد شد
و پشت سربابا رفت. يعني چي شده ؟
گنگ برگشتم و رفتنشون رو نگاه کردم.
دوتا مرد..در کنار هم به سمت در خروج قدم میزدن و قلب من از نگرانی داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد. از پله ها پایین رفتن.
سریع رفتم تو بالکن و نگاشون کردم. دوتا اسب براشون حاضر بود
يعني .کجا میخوان برن هر دو سوار اسباشون شدن.
های دخترا خیلی ممنون بابت اظهار نگرانی تون حال مساعدی نداشت و سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم خبر بدم و در ضمن بعضی از نبودم استفاده کردن و کلی کامنت چرتو پرت گذاشت باور کنید کار سختی نیست فقد اگه دوست ندارید نخونید اما روی داستان من اسم های الکی نزارید ممنون میشم اینبار هشدار بود دفعه بعد عمل میکنم و همه اونایی که کامنت های الکی گذاشتن رو بلاک میکنم
- ۶۹۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط