باد شکن پارت ۷
باد شکن پارت ۷
شخصی در را کوبید و وارد شد.
_سلام رئیس جوان من معلم ادبیات کلاسیک و اداب شما هستم. مشتاق همکاری با شما
هاروکا: صحیح
_واقعا که کامل معلوم است بچه ی خانم هینوده و رئیس هستید.
هاروکا: ها *سرخ شده* {گوگولی کی بودی هاروکا جونم؟ جواب در پارت های بعد😔}
_من در روز های فرد با شما کلاس دارم اگر تمام تلاشتان را انجام دهید تا دو ماه همه ی مطالب رو می اموزید.
هاروکا: حالا چرا اینجوری زر میزنی؟
*۲ ساعت بعد*
هاروکا: اخیشش این پیری هم تموم شد چجوری تا دو ماه تحملش کنم؟ اندازه هیکلش تکلیف داده توف توی این زندگی یه ربع دیگه هم امتحان تاریخ دارم.
{هاروکا جون برای تو ۲ ماهه برای من ۹ ماه 💔}
*بعد از تمام شدن تمام کلاس های هاروکا*
هاروکا روی تختش دراز کشیده و تبلتی را در دست دارد. ان را باز میکند و ویدیویی را تماشا میکند.
_هیکاریییییییییی کمککککککککک
هیکاری: چیکارا چیشده؟
_ریدم .......... کیک تبدیل شد به زغال
هیکاری: اشکال نداره حالا مطمعنم اونقدر ها هم بد نشده
_مطمعنی؟
هیکاری: اره میخورمش
-----------------------------------
هیکاری: چیکارا جان جدت میشه نخورم
_تو گوه میخوری نخوری گفتم بدههه گفتی نههه الان هم میخوریش حرف اضافی هم نباشه کودن
*************
هاروکا: هه کودن (از این لبخند بزرگااااا)
صدای در زدن.
هیکاری: هاروکاااااا پسرم انگار کلاسات......... عه میبینم کههههههه
هاروکا: ها ....... کی اومدی؟ (کمی سرخ)
هیکاری: از بس سرت توی این ویدیو ها بود نفهمیدی ولی خب حس خوبی میده مگه نه؟
هاروکا: ........ اره
هیکاری روی تخت کنار هاروکا نشست.
هیکاری: میدونی الان وقت چیه؟
هاروکا: وقت چیه؟
هیکاری: خوردن لازانیا *غذا مورد علاقه هیکاری* و چایی *نوشیدنی مورد علاقه ی منو و چیکارا*
هاروکا: ........ لازانیا؟ مگه قرار نیست منو تمرین بدی؟
هیکاری افرین خوب یادت افتاد *لبخند*
شخصی در را کوبید و وارد شد.
_سلام رئیس جوان من معلم ادبیات کلاسیک و اداب شما هستم. مشتاق همکاری با شما
هاروکا: صحیح
_واقعا که کامل معلوم است بچه ی خانم هینوده و رئیس هستید.
هاروکا: ها *سرخ شده* {گوگولی کی بودی هاروکا جونم؟ جواب در پارت های بعد😔}
_من در روز های فرد با شما کلاس دارم اگر تمام تلاشتان را انجام دهید تا دو ماه همه ی مطالب رو می اموزید.
هاروکا: حالا چرا اینجوری زر میزنی؟
*۲ ساعت بعد*
هاروکا: اخیشش این پیری هم تموم شد چجوری تا دو ماه تحملش کنم؟ اندازه هیکلش تکلیف داده توف توی این زندگی یه ربع دیگه هم امتحان تاریخ دارم.
{هاروکا جون برای تو ۲ ماهه برای من ۹ ماه 💔}
*بعد از تمام شدن تمام کلاس های هاروکا*
هاروکا روی تختش دراز کشیده و تبلتی را در دست دارد. ان را باز میکند و ویدیویی را تماشا میکند.
_هیکاریییییییییی کمککککککککک
هیکاری: چیکارا چیشده؟
_ریدم .......... کیک تبدیل شد به زغال
هیکاری: اشکال نداره حالا مطمعنم اونقدر ها هم بد نشده
_مطمعنی؟
هیکاری: اره میخورمش
-----------------------------------
هیکاری: چیکارا جان جدت میشه نخورم
_تو گوه میخوری نخوری گفتم بدههه گفتی نههه الان هم میخوریش حرف اضافی هم نباشه کودن
*************
هاروکا: هه کودن (از این لبخند بزرگااااا)
صدای در زدن.
هیکاری: هاروکاااااا پسرم انگار کلاسات......... عه میبینم کههههههه
هاروکا: ها ....... کی اومدی؟ (کمی سرخ)
هیکاری: از بس سرت توی این ویدیو ها بود نفهمیدی ولی خب حس خوبی میده مگه نه؟
هاروکا: ........ اره
هیکاری روی تخت کنار هاروکا نشست.
هیکاری: میدونی الان وقت چیه؟
هاروکا: وقت چیه؟
هیکاری: خوردن لازانیا *غذا مورد علاقه هیکاری* و چایی *نوشیدنی مورد علاقه ی منو و چیکارا*
هاروکا: ........ لازانیا؟ مگه قرار نیست منو تمرین بدی؟
هیکاری افرین خوب یادت افتاد *لبخند*
- ۳۸۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط