پارت۵ (در عمق نگاه تو)

پارت۵ (در عمق نگاه تو)


ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو او را هر از گاهی به طور پنهانی نگاه میکرد.
-:"خیلی خوشمزست"
+:'غذاتو کوفت کن"
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد. که ناگهان قطره اشکی آرام روی میز چکید بعد یکی دیگر و دیگر، ایزوکو سعی کرد اشک هایش را پنهان کند، اما فایده ای نداشت چون باکوگو متوجه اش شده بود؛ و کمی نگران شد
+:"هی ... حالت خوبه؟"
ایزوکو با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد، و لبخندی زد که بیشتر قلب آدم را می‌فشرد.
-:"خیلی وقته که... مزه غذاهای مامانمو یادم رفته ای...ن این دقیقا مزه غذاهاشو میده"
باکوگو خودش را در حدی ندید که او را دلداری و تسکین دهد.
بعد دوباره مشغول خوردن غذا شدند چند دقیقه ای گذشت. و باکوگو متوجه شد که ایزوکو دیگر چیزی نمی‌خورد؛ سرش را بالا آورد، که دید او آرام سرش را روی میز گذاشته و خوابیده است.
از صندلی بلند شد و به طرفش رفت،خم شد و با دقت او را نگاه کرد.
رد اشک هایش هنوز روی صورت گرمش باقی مانده بودند، چشمانش کمی پف کرده، کمی زیرشان قرمز شده بود.
باکوگو آرام دستی بر روی موهای سبز و ژولیده اش ‌کشید. و
+:"متاسفم که نفهمیدم چقدر داری عذاب میکشی"
آرام دستش را زیر زانوهای ایزوکو گذاشت. و آن یکی دست آزادش را هم زیر کمرش گذاشت، و بلندش کرد و به سمت اتاق برد.
او را روی تخت گذاشت، و پتو را تا شانه هایش انداخت تا سردش نشود؛ سپس به سمت پنجره رفت و پرده را بی سر صدا کشید، بعد از اتاق خارج شد
هنوز چند قدم پایین نرفته بود که یادش افتاد چراغ اتاق را خاموش نکرده، پس دوباره به اتاق برگشت
آرام وارد شد و به سمت چراغی که بالای سر تخت ایزوکو بود رفت. دستش را دراز کرد تا خاموشش کند که ناگهان پایش به لبه تخت گیر کرد و تعادلش را از دست داد و روی ایزوکو افتاد اما خیلی سریع وزنش را گرفت تا بیدار نشود.
قلبش ب تپش افتاده بود، نمی‌دانست که چه کند که ناگهان چشمانش به لب های ایزوکو افتاد.
فقط یک بوسه چه می‌شود که...

#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۰)

خب دوستان پارت رمانارو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد سر تایپ ک...

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

بازم پارت۳(در عمق نگاه تو)×:" از وقتی اینوکو از دنیا رفت، ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط