𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۹


مینی : همه چیز و بهش بگو لیویا

_نمیتونمم نمیتونممم.. ترو به هرکی میپرستی درکم کن .

مینی.. گذشته من اونقدری چرک و لجن هست که ندونستش برای هممون بهتر باشه ، بزار خودمم باور کنم به اینی که کنار جونگکوک هستم بزار یادم بره قبل جونگکوک زندگی میکرد مبزار همه چیزو از اول بسازم بزار یادم بره مینی بزار یادم بره

مینی : اگه هیچ چیز طبق اونی که تو ذهنته پیش نره چی؟

_پیش میره

مینی : اگه نرفت؟

_نمیدونم نمیدونم. فقط میخوام همه تلاشمو بکنم. تلاش کنم .
برای نفس کشیدنم.. مینی من
تازه فهمیدم زندگی چیه.. عشق چیه
مینی : تو قبلا عاشق نشدی؟

_ش.. شدم . ولی... ولی جونگکوک فرق میکنه با همه چیز فرق میکنه من حتی نفهمیدم کی اینقدر عاشقش شدم

مینی : پس از این به بعدش به من ربطی نداره ، هرکاری کردی پای خودت ، هر اتفاقی افتاد پای خودت
صدای جونگکوک رو شنید که صداش میزد : لیویا؟

لیویا دستپاچه خطاب به مینی گفت : باشه باشه خدافظ گوشیش رو قطع کرد و سمت خونه پا تند کرد جونگکوک رو دم در دید که با اظطراب اطرافو نگاه میکنه
جونگکوک؟ -
جونگکوک سمتش برگشت و با قدمهای سریع به سمتش اومد و
دستش رو گرفت : کجا بودی هان؟؟
_ اون پشت بودم چیشده مگه .
اون پشت چیکار میکردی مگه نگفتم تاریکه خطرناکه؟؟؟ +

_جونگکوک چرا عصبی میشی چیزیم نشده که اون پشت یه .
گربه دیدم رفتم نازش کنم همین

جونگکوک چشمهاش رو بست و نفسش رو کلافه بیرون داد : نمیگی ذهنم کجاها میره؟ احمق هر لحظه میترسیدم پیدامون کرده باشن و برده باشنت اگه سر و کله یکی پیدا میشد چیکار میکردم؟

زیر دلش از این نگرانی جونگکوک به قلقلک در اومده بود دستهاش رو روی دست جونگکوک گذاشت : دستات میلرزه جونگکوک..منکه چیزیم نشده ، هوم؟ بیخشید ترسوندمت

جونگکوک دستش رو پس کشید و سمت در رفت : بیا تو
لیویا نفسی از سر آسودگی کشید و پشت جونگکوک وارد خونه شد جلوی تلوزین نشست و به جونگکوک که در حال آب خوردن بود نگاه میکرد
بعد از چند دقیقه صدای در اومد
جونگکوک در آن واحد برگشت سمت لیویا

لیویا هم مثل خودش چهرشو به اون داد و با دودلی گفت : برم باز کنم..؟
نه وایسا +
سمت در رفت و از چشمی نگاه کرد، با دیدن صاحبخونه نفس راحتی کشید و در رو باز کرد

سلام مادر جان +

پیرزن با خوشرویی جواب داد : سلام پسرم

جونگکوک یکلحظه دلش برای مادرش تنگ شد
لیویا اومد و کنار جونگکوک ایستاد و با خوشرویی گفت :
سلام بفرمائید داخل بیرون سرده
پیرزن بافت دور شونه اش رو جلو کشید و گفت : نه فقط اومدم براتون شام بیارم ، گفتم اولین شبیه که اومدید شام درست نکنید خسته اید
وای ممنونم شرمنده کردید ، جونگکوک سینی رو ازشون بگیر -
جونگکوک سینی رو از دست پیرزن گرفت

لیویا بازهم اصرار کرد بیاید داخل حداقل یه قهوه بخورید
پیرزن : آخه
_زياد وقتتون رو نمیگیره
سقلمه ای به جونگکوک زد که جونگکوکم لبخندی زد : عا بله
بفرمایید

پیرزن خنده ای کرد و آروم وارد خونه شد

روی مبل تک نفره ای نشست و جونگکوک داخل آشپزخونه رفت تا
سینی رو اونجا بزاره پس لیویا هم وارد اشپزخونه شد که جونگکوک سمتش برگشت و گفت : تو برو بشین عزیزم من قهوه رو آماده میکنم

بوسه ای گوشه لبش زد که لیویا خشک شده باشه ای گفت و به پذیرایی رفت
رو به روی پیرزن نشست
بعد از کمی حرف زدن لیویا گفت
اوما _
پیرزن سوالی نگاش کرد که لیویا خنده ی خجالتی کرد و گفت : تو کره معنیش میشه مادر .. ببخشید من عادت کردم بهش پیرزن : پس شما اهل آسیا هستید. مطمئن بودم ، چطور شد که به انگلیس اومدید؟ اونم این روستا؟

جونگکوک با فنجونهای قهوه اومد و کنار لیویا نشست لیویا فنجونی رو بزای پیرزن و جونگکوک گذاشت
مرسی عزیزم +
لیویا لبخندی زد و در جواب حرف پیرزن گفت : عام.. راستش ما مدت زیادی بود که عاشق هم بودیم
برگشت و تو چشمهای جونگکوک نگاه کرد خانواده هامون مخالف ازدواجمون بودن ، ولی ما نمیتونستیم بدون هم زندگی کنیم. منم نمیتونستم نبودنشو تحمل کنم. چون بعد مدتها دلیلی برای زندگی کردن پیدا کرده بودم
جونگکوک با چشمهایی که داخلشون پر از حرف بود نگاهش ... میکرد.
لیویا سمت پیرزن برگشت و ادامه داد: پس مجبور شدیم ازدواج کنیم و از کره بریم. بعدشم بخاطر مشکل تنفسى من اومدیم اینجا
پیرزن با لبخندی نگاهشون میکرد رو به جونگکوک گفت : پس این دختر زیبا برای تو یه معجزس
جونگکوک که همچنان به لیویا نگاه میکرد سمت پیرزن برگشت و .. اروم گفت : بله
پیرزن قلپی به قهوه اش زد: همسر من همیشه مخالف این کاراس، بشدت رو این موضوع حساسه .. ولى من .. میفهمم عشق چیه پس بهتون حق میدم که اینکارو کرده باشید
جونگکوک پوزخند دردناکی زد و زیر لب گفت : کاش همه
ماجرا همین بود
دیدگاه ها (۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط