من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
من چنان عاشق رویت ،که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه ی خویشی ،که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق ،تو را
کان چه در وهم من آید ،تو از آن خوبتری
گفتم از دست غمت ،سر به جهان دربنهم
نتوانم، که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر، از سینه ی ما
تو همی برنکنی دیده ،ز خواب سحری
خفتگان را ،خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری...
#سعدی
تو چنان فتنه ی خویشی ،که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق ،تو را
کان چه در وهم من آید ،تو از آن خوبتری
گفتم از دست غمت ،سر به جهان دربنهم
نتوانم، که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر، از سینه ی ما
تو همی برنکنی دیده ،ز خواب سحری
خفتگان را ،خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری...
#سعدی
- ۳.۳k
- ۰۱ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط