من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم

من چنان عاشق رویت ،که ز خود بی‌خبرم
تو چنان فتنه ی خویشی ،که ز ما بی‌خبری

به چه ماننده کنم در همه آفاق ،تو را
کان چه در وهم من آید ،تو از آن خوبتری

گفتم از دست غمت ،سر به جهان دربنهم
نتوانم، که به هر جا بروم در نظری

به فلک می‌رود آه سحر، از سینه ی ما
تو همی برنکنی دیده ،ز خواب سحری

خفتگان را ،خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری...

#سعدی
دیدگاه ها (۳)

جمعه شد اما نمیدانم که دلدارم کجاست!من خریدارش شدم زنبیل ِبا...

گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکینجانی که به لب آمد، چه سود ...

پرانرژی باشتا تغییر برخورد اطرافیانت را ببینیپر انرژی باش تا...

تقدیم به شما خوباناولین روز مردادتون مبارکهمراه با بهترینهاا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط