داستانشب

#داستان_شب...



یه خانواده ی سه نفری بودن
یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولوی ما میده..
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن.
اما مامان و باباش می ترسیدن که دختر کوچولوشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن این کارو بکنن..
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد ...
خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟
آخه من کم کم داره یادم میره ......


شبتون خوب...
دیدگاه ها (۶)

#فال_روزانه..سه شنبه 18 تیرروز 9 ژویه 2019همراه فال حافظ با ...

#فال_روزانه..سه شنبه 18 تیرروز 9 ژویه 2019همراه فال حافظ با ...

#اصول_تربیتی... بیاین اجازه بدیم دیگران اونجوری که می‌خوان ب...

#عکس_نوشته... #استوری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹                                  ات اروم مظلوم : ماما...

«دلم برات یه ذره شده...»مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسب...

شروع فیک معشوقه ی شیطان🩸𓇼 ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼روزی از روز ها در یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط