پارت دوم
پارت دوم
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
کم کم به خواب عمیق فرو رفتم
ویو لیا
از خواب بیدار شدم ساعت ۹ بودید دیدم عه
آبجی گوگولیم هنوز تو بغلم خوابه آروم دستاشو کنار گزاشتم
و از روی تخت بلد شدم رفتم حمام یه دوش ۲۰ دقیقهای گرفتم
و لباسامو پوشیدم . یه شلوار بگ مشکی با یه نیم تنه سرمه ای و یه پیراهن جلو باز پوشیدم و بعد از کمی آرایش کردن رفتم به سمت ورودی
در که برم پیشه بیتا
ناگهان صدایی شنیدم بابام بود
اسم بابا. آرین بود مادر بزرگم براش انتخاب آب کرده بود
بابا: علیک سلام
ِلیا: سلام
بابا: کدوم گوری میری
لیا: با دوستم میرم کافه
بابا : تو خیلی غلط میکنی که بری( داد)
زبونم بند اومده بودنمی دونستم چی بگم بابام همین طور سرم داد میزد
لال شده بودم فقط به داد های بابام گوش میدادم صورتم سرخ شده بود
اشکام سرازیر شدن تا این که مادرم اومد و با بابام دعوا میکرد
منم بدونه هیچ حرفی از پله ها رفتم بالا
رفتم تو اتاق خودم یه گوشه ای نشستم
پاهامو بغل کردم وشروع گریه کردم آوا از خواب بیدار شد دید که دارم گریه
میکنم اومد پیشم نشست و منو تو آغوشه خوش کشوند
گریم بند اومده بود که آوا گفت
آوا: چی شده
منم قضیه رو براش تعریف کردم همین طور که داشتم براش تعریف میکردم
گوشیم زنگ خورد دیدم بیتا هست جواب ندادم
چون میدونستم الان بهم میگه کدوم گوری هستی
آوا : چرا گوشیتو جواب نمیدی
لیا: نمیدونم
آوا: جوابشو بده
منم بدون هیچ حرفی گوشیرو جواب دادم
شروع تماس
لیا : بله
بیتا: عشقم چرانمی یایی
لیا : بابام نمیزاره
بیتا: دیوس دمه در خونتون وایسادم بیا بریم
منم بدونه هیچ حرفی رفتم لبه پنجره و بیرون رو تماشا کردم دیدم آره بیتا جلو در وایساده
لیا: چه جوری بیام آخه بابام دعوام میکنه
بیتا: خوب از پنجره بیا
لیا : مگه گربم
بیتا: گربه که هیچی جانور ناشناخته ای بیادیگه ( کلافه )
لیا: باشه
گوشیرو قطع کردم که آوا گفت منم میام
منم سرو به نشونه ی باشه تکون دادم تا من میخواستم از پنجره بپرم پایین
آوا لباساشو پوشید
ارتفاع خیلی زیاد بود از پنجره به بالکنمون ارتفاع کمی داشت
اول پریدم تو بالکن بعد آوا اومد
بیتا هم مثله بز فقط نگاه میکرد
خواستم که بپرم پایین پام لیز خورد افتاد زمین جیغ بنفشی زدم که بیتا هم
فقط داشت بهم میخندید
بیتا : ها ها ها 😂😂
لیا: مرض بیا کمک
بیتا: ها ها ها 😂😂
لیا : بیا کمک پام پیچ خورده ( داد )
بیتا بدون هیچ حرفی اومد دستمو گرفت منو از روی زمین بلد کرد
صورتامون نزدیک هم بود جوری که نفسش به صورتم میخورد
گونشو بوسیدم اونم بغلم کرد
بیتا: دلم واست تنگ شده بود
لیا : منم
آوا : هی منم هستم
بیتا : حسودی نکن
بعد از چند دقیقه ای به کافه رسیدیم
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
کم کم به خواب عمیق فرو رفتم
ویو لیا
از خواب بیدار شدم ساعت ۹ بودید دیدم عه
آبجی گوگولیم هنوز تو بغلم خوابه آروم دستاشو کنار گزاشتم
و از روی تخت بلد شدم رفتم حمام یه دوش ۲۰ دقیقهای گرفتم
و لباسامو پوشیدم . یه شلوار بگ مشکی با یه نیم تنه سرمه ای و یه پیراهن جلو باز پوشیدم و بعد از کمی آرایش کردن رفتم به سمت ورودی
در که برم پیشه بیتا
ناگهان صدایی شنیدم بابام بود
اسم بابا. آرین بود مادر بزرگم براش انتخاب آب کرده بود
بابا: علیک سلام
ِلیا: سلام
بابا: کدوم گوری میری
لیا: با دوستم میرم کافه
بابا : تو خیلی غلط میکنی که بری( داد)
زبونم بند اومده بودنمی دونستم چی بگم بابام همین طور سرم داد میزد
لال شده بودم فقط به داد های بابام گوش میدادم صورتم سرخ شده بود
اشکام سرازیر شدن تا این که مادرم اومد و با بابام دعوا میکرد
منم بدونه هیچ حرفی از پله ها رفتم بالا
رفتم تو اتاق خودم یه گوشه ای نشستم
پاهامو بغل کردم وشروع گریه کردم آوا از خواب بیدار شد دید که دارم گریه
میکنم اومد پیشم نشست و منو تو آغوشه خوش کشوند
گریم بند اومده بود که آوا گفت
آوا: چی شده
منم قضیه رو براش تعریف کردم همین طور که داشتم براش تعریف میکردم
گوشیم زنگ خورد دیدم بیتا هست جواب ندادم
چون میدونستم الان بهم میگه کدوم گوری هستی
آوا : چرا گوشیتو جواب نمیدی
لیا: نمیدونم
آوا: جوابشو بده
منم بدون هیچ حرفی گوشیرو جواب دادم
شروع تماس
لیا : بله
بیتا: عشقم چرانمی یایی
لیا : بابام نمیزاره
بیتا: دیوس دمه در خونتون وایسادم بیا بریم
منم بدونه هیچ حرفی رفتم لبه پنجره و بیرون رو تماشا کردم دیدم آره بیتا جلو در وایساده
لیا: چه جوری بیام آخه بابام دعوام میکنه
بیتا: خوب از پنجره بیا
لیا : مگه گربم
بیتا: گربه که هیچی جانور ناشناخته ای بیادیگه ( کلافه )
لیا: باشه
گوشیرو قطع کردم که آوا گفت منم میام
منم سرو به نشونه ی باشه تکون دادم تا من میخواستم از پنجره بپرم پایین
آوا لباساشو پوشید
ارتفاع خیلی زیاد بود از پنجره به بالکنمون ارتفاع کمی داشت
اول پریدم تو بالکن بعد آوا اومد
بیتا هم مثله بز فقط نگاه میکرد
خواستم که بپرم پایین پام لیز خورد افتاد زمین جیغ بنفشی زدم که بیتا هم
فقط داشت بهم میخندید
بیتا : ها ها ها 😂😂
لیا: مرض بیا کمک
بیتا: ها ها ها 😂😂
لیا : بیا کمک پام پیچ خورده ( داد )
بیتا بدون هیچ حرفی اومد دستمو گرفت منو از روی زمین بلد کرد
صورتامون نزدیک هم بود جوری که نفسش به صورتم میخورد
گونشو بوسیدم اونم بغلم کرد
بیتا: دلم واست تنگ شده بود
لیا : منم
آوا : هی منم هستم
بیتا : حسودی نکن
بعد از چند دقیقه ای به کافه رسیدیم
- ۴.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط