، شب گذشت وبا نفسهای تو بیدارم هنوز

، شب گذشت وبا نفسهای تو بیدارم هنوز
بی صدا در رختخوابم اشک میبارم هنوز

شاه چشمت خواب رفت و من گدای بی نشان
سرد و لرزان پشت درب پلک دربارم هنوز

دست خواهش یا شکایت از تب تشویش ها
در ضریح حضرت موهای تو دارم هنوز

دوری از آغوش من اما نمیدانم چرا
از حضور عطر دیدار تو سرشارم هنوز

مثل این شبها اگر هرشب پرستارم تویی
تا قیامت ناله میبافم که بیمارم هنوز

شب سحر شد،بغض من باناله هایم قاطی و
با طناب عشق و تردید تو بر دارم هنوز!
دیدگاه ها (۳)

چند لحظه ای با من بمان ...           امشب دلم دیوانه است... ...

مــــدت هــــاســــت...کــارم شـــده...دنبـــال بـــاد دویـ...

چه سکوتی است میان تو و این حس دلم ...من پر از حرفم و تو جذب ...

چه قدر حس قشنگی است شاعرت باشمشریک خلوت شبهای خاطرت باشم چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط