#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏
جونگکوک:هیونگی میدونی که خیلی ازت بدم میاد مگه نه؟
تهیونگ:اره.
جونگکوک:ولی بدون یکمم دوست دارم.( لبخند)
تهیونگ:که اینطور.
جونگکوک:اره، خب دیگه بسه، دهنتو ببند و بگیر بکپ.
تهیونگ هم دستاشو دور کمر کوک گره زد.
نمیدونست چرا ولی خیلی از حرکات جونگکوک خوشش اومده بود مخصوصا اون ب.وسه.
برای افکارش لبخندی زد و گره ی دستاشو تنگ تر کرد.
و بو.سه ی نرم و کوتاهی روی سر کوک زد، کمی از موهاش رو بو کرد، بوی خیلی خوب و عجیبی میداد یجور بوی بچه بود انگار باید فردا ازش میپرسید.
جونگکوک:هیونگ؟
تهیونگ:بله.
جونگکوک:میشه دوباره بو.س کنی؟
تهیونگ:باشه.
تهیونگ چند بار دیگه هم بو.سید.
ویو فردا صبح جونگکوک.
با حس فشرده شدن تو بغل یک نفر بیدار شدم.
سرم رو سی.نش بود.
کمی سرمو اوردم بالا که تهیونگی رو دیدم که مثل این ببر کوچولو های بامزه خوابیده .
به طرز خیلی عجیبی از این حالتش لبخندی زدم.
نا خواسته بدون اینکه بدونم چیکار میکنم دستمو اوردم بالا و صورتشو کمی نوازش کردم ،خودمو کشیدم بالا و موهاشو اروم بوس.یدم.
ولی اون اینجا چی میخاد ، من چرا اینکارو کردم، زود از بغلش دراومدم که تکون ریزی خورد انگار که بیدار شده.
جونگکوک:تو اینجا چه غلطی میکنی( داد عصبی)
تهیونگ:حرف دهنتو بفهم ( خوابالود)
ترسیده بودم که نکنه کاری باهام کرده باشه.
جونگکوک:ن.نکنه باهام کاری کردی( ترسیده دستاشو ضربدری رو شونه شونه هاش گزاشته)
ویو راوی
تهیونگ هم روبه روی کوک نشست و با یک نیشخند حرف زد.
تهیونگ:در اصل من باید بگم که چرا دیشب انقدر منو میبو.سیدی و بغلم میکردی( نیشخند)
جونگکوک:چه شر ور میگی من دیشب فقط خواب بودم.
تهیونگ:یعنی میخای بگی عمه ی من داشت منو میبو.سید؟( نیشخند)
جونگکوک یاد خواب دیشبش افتاد یعنی اون خواب واقعی بوده.
نه نه امکان نداره وای ابروش رفت.
جونگکوک:ب.ببین اون فقط یک خواب بود واقعی نبود( لکنت استرس)
تهیونگ:متاسفم بانی ولی اون خواب نبوده واقعی داشتی منو میبو.سیدی( نیشخند)
جونگکوک که فهمیده بود چه گند بزرگی به بار اورده سرخ شده سرشو انداخت پایین و خدا خدا میکرد.
جونگکوک:واقعا ببخشید من نمیدونستم چیکار میکنم.
تهیونگ:هوم مشکلی نداره.
جونگکوک:می.میگم تو که به کسی نمیگی نه؟
تهیونگ:چرا نگم، میگم.
جونگکوک:یعنی چی، مرتیکه چلغوز به هیچکس نمیگی( عصبی)
تهیونگ:زبون خودمه اختیار خودمه میگم( حرص درار)
جونگکوک:هووف چی میخای در عوضش( عصبی اخم)
تهیونگ:خبب دوباره بو.سم کن ولی اینبار فرق داره منم همراهی میکنم.
جونگکوک:چیی؟ دیوونه شدی.
تهیونگ:همینکه گفتم.
جونگکوک کمی فکر کرد.
جونگکوک:باشه.
جونگکوک تا خواست ل.باش رو به ل.بای ته بچسبونه در به صدا اومد .
مری:کوکی، جونگکوک بیدار شو هنوز خوابی.
جونگکوک:تهیونگ الان چیکار کنیم ، مامان اومده اگه بیاد تو و مچمونو بگیره چی( استرس)
تهیونگ:هعی جونگکوک نترس بعدم ما کاری نکردیم که بخاد مچمونو بگیره.
جونگکوک:الان که میخاستیم بکنیم.
تهیونگ:احمق اون یک شرط بود الانم من از تراس میرم اتاقم باشه.
جونگکوک سری تکون داد.
تهیونگ رفت اتاقش که مری اومد تو .
مری :جونگکوک چرا درو باز نمیکنی.
جونگکوک:مامان خواب بودم متوجه نشدم.
مری:اه ولش ببین پسرم برو پایین با ته صبحونه بخور منم میرم اتاقم تا چند دقیقه دیگه اکیپ ارایش میاد و میدونی که شب نامزدیمه.جونگکوکی خیلی استرس دارم.( استرس)
جونگکوک از تخت اومد پایین و مقابل مامانش ایستاد دستای مادرشو گرفت و بو.سه ای زد
جونگکوک:نازانم نگران نباش همچی خوب پیش میره( لبخند)
ادامه دارد.............
نویسنده:هییب خسته شدممم
کوک:خسته شدی اوخیی میام بزنمت
برو رمانتو بنویس😡(عربده)
تهیونگ:بس کن نویسنده خسته شده بره بخوابه(داد)
نویسنده:باشه بابا چرا داد مبزنین اصلا
فیک نمینویسم(بغض🥺)
کوک :بابا غلط کردم زیزم باشه باشه
داد نمیزنم بغض نکن(😇)
تهیونگ :کارتون تموم شد(🤣
بای بای بوس بهتون😘😅
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏
جونگکوک:هیونگی میدونی که خیلی ازت بدم میاد مگه نه؟
تهیونگ:اره.
جونگکوک:ولی بدون یکمم دوست دارم.( لبخند)
تهیونگ:که اینطور.
جونگکوک:اره، خب دیگه بسه، دهنتو ببند و بگیر بکپ.
تهیونگ هم دستاشو دور کمر کوک گره زد.
نمیدونست چرا ولی خیلی از حرکات جونگکوک خوشش اومده بود مخصوصا اون ب.وسه.
برای افکارش لبخندی زد و گره ی دستاشو تنگ تر کرد.
و بو.سه ی نرم و کوتاهی روی سر کوک زد، کمی از موهاش رو بو کرد، بوی خیلی خوب و عجیبی میداد یجور بوی بچه بود انگار باید فردا ازش میپرسید.
جونگکوک:هیونگ؟
تهیونگ:بله.
جونگکوک:میشه دوباره بو.س کنی؟
تهیونگ:باشه.
تهیونگ چند بار دیگه هم بو.سید.
ویو فردا صبح جونگکوک.
با حس فشرده شدن تو بغل یک نفر بیدار شدم.
سرم رو سی.نش بود.
کمی سرمو اوردم بالا که تهیونگی رو دیدم که مثل این ببر کوچولو های بامزه خوابیده .
به طرز خیلی عجیبی از این حالتش لبخندی زدم.
نا خواسته بدون اینکه بدونم چیکار میکنم دستمو اوردم بالا و صورتشو کمی نوازش کردم ،خودمو کشیدم بالا و موهاشو اروم بوس.یدم.
ولی اون اینجا چی میخاد ، من چرا اینکارو کردم، زود از بغلش دراومدم که تکون ریزی خورد انگار که بیدار شده.
جونگکوک:تو اینجا چه غلطی میکنی( داد عصبی)
تهیونگ:حرف دهنتو بفهم ( خوابالود)
ترسیده بودم که نکنه کاری باهام کرده باشه.
جونگکوک:ن.نکنه باهام کاری کردی( ترسیده دستاشو ضربدری رو شونه شونه هاش گزاشته)
ویو راوی
تهیونگ هم روبه روی کوک نشست و با یک نیشخند حرف زد.
تهیونگ:در اصل من باید بگم که چرا دیشب انقدر منو میبو.سیدی و بغلم میکردی( نیشخند)
جونگکوک:چه شر ور میگی من دیشب فقط خواب بودم.
تهیونگ:یعنی میخای بگی عمه ی من داشت منو میبو.سید؟( نیشخند)
جونگکوک یاد خواب دیشبش افتاد یعنی اون خواب واقعی بوده.
نه نه امکان نداره وای ابروش رفت.
جونگکوک:ب.ببین اون فقط یک خواب بود واقعی نبود( لکنت استرس)
تهیونگ:متاسفم بانی ولی اون خواب نبوده واقعی داشتی منو میبو.سیدی( نیشخند)
جونگکوک که فهمیده بود چه گند بزرگی به بار اورده سرخ شده سرشو انداخت پایین و خدا خدا میکرد.
جونگکوک:واقعا ببخشید من نمیدونستم چیکار میکنم.
تهیونگ:هوم مشکلی نداره.
جونگکوک:می.میگم تو که به کسی نمیگی نه؟
تهیونگ:چرا نگم، میگم.
جونگکوک:یعنی چی، مرتیکه چلغوز به هیچکس نمیگی( عصبی)
تهیونگ:زبون خودمه اختیار خودمه میگم( حرص درار)
جونگکوک:هووف چی میخای در عوضش( عصبی اخم)
تهیونگ:خبب دوباره بو.سم کن ولی اینبار فرق داره منم همراهی میکنم.
جونگکوک:چیی؟ دیوونه شدی.
تهیونگ:همینکه گفتم.
جونگکوک کمی فکر کرد.
جونگکوک:باشه.
جونگکوک تا خواست ل.باش رو به ل.بای ته بچسبونه در به صدا اومد .
مری:کوکی، جونگکوک بیدار شو هنوز خوابی.
جونگکوک:تهیونگ الان چیکار کنیم ، مامان اومده اگه بیاد تو و مچمونو بگیره چی( استرس)
تهیونگ:هعی جونگکوک نترس بعدم ما کاری نکردیم که بخاد مچمونو بگیره.
جونگکوک:الان که میخاستیم بکنیم.
تهیونگ:احمق اون یک شرط بود الانم من از تراس میرم اتاقم باشه.
جونگکوک سری تکون داد.
تهیونگ رفت اتاقش که مری اومد تو .
مری :جونگکوک چرا درو باز نمیکنی.
جونگکوک:مامان خواب بودم متوجه نشدم.
مری:اه ولش ببین پسرم برو پایین با ته صبحونه بخور منم میرم اتاقم تا چند دقیقه دیگه اکیپ ارایش میاد و میدونی که شب نامزدیمه.جونگکوکی خیلی استرس دارم.( استرس)
جونگکوک از تخت اومد پایین و مقابل مامانش ایستاد دستای مادرشو گرفت و بو.سه ای زد
جونگکوک:نازانم نگران نباش همچی خوب پیش میره( لبخند)
ادامه دارد.............
نویسنده:هییب خسته شدممم
کوک:خسته شدی اوخیی میام بزنمت
برو رمانتو بنویس😡(عربده)
تهیونگ:بس کن نویسنده خسته شده بره بخوابه(داد)
نویسنده:باشه بابا چرا داد مبزنین اصلا
فیک نمینویسم(بغض🥺)
کوک :بابا غلط کردم زیزم باشه باشه
داد نمیزنم بغض نکن(😇)
تهیونگ :کارتون تموم شد(🤣
بای بای بوس بهتون😘😅
- ۱.۸k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط