عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 29.


<< ویو ات>> ( از این به بعد ا/ت رو ات مینویسم😁)

با حس سرمای شدید چشمام باز کردم چند بار پشت سر هم پلک زدم تا دیدم درست بشه به اطراف ک نگاه کردم توی یه اتاق ک اون بالا بود مشخص بود به زیر زمینه خیلییییی تاریک بودم از همون بنجره کوچیک یکم نور ماه تابیده بود داخل ولی نور به من نمیرسید بقیه اتاق تاریکی مطلق بود به خدم توجه کردم تو مچ هر دو دستم زنجیر ذخیم و بلند قفل شده بود خیلی هم سنگین بود و ذنحیر ها هم به داخل دیوار بسته شده بودن لباسام عوض شده بود با یه لباس کوتاه سفید خیلی نازک ک رسما داشتم از سرما یخ میزدم به هیچ جای اتاق دید نداشتم جز همون یه تیکه زمین ک با نور کم ماه روشن شده بود
اصلا نای تکون خوردم نداشتم صدام هم در نمی امد بدنم از سرما یخ بسته بود دستام و سمت بازو ها بردم ولی با بر خورد زنجیر آهنی یخ به بازوم سریع عقب کشیدم نفس کشیدم برام سخت شده بود من کجا بودم چرا اینجا بودم کی منو آورده دلیلش چیه دارم میمیرمممم اشکام سرازیر شدن ک صدای خیلی بدی توی اتاق یا گراژ اکو شد و بعد سایه یع مرد خیلییی قد بلند از اونطرف اتاق مشخص شد قیافش اصلا مشخص نبود با قدم های آروم امد سمتم و
؟ به به کوچولو بیدار شدی
اصلا نمیتونستم حرف بدنم فقط با ترس و لرز ک از سرما بود بهش زل زده بودم در حالی ک هیچی نمیدیدم
؟ چه دختر ساکتی خوشم امد هه
؟ همینطوری ساکت بمون حوصله سروصدا ندارم
و بعد دوباره رفت سمت همون در قبل رفتن وایستاد و احساس کردم برگشت
؟ آفرین گود گرل
و دوباره رفت و در رو هم بست هیچی نمیدونستم بگم واقعا میترسیدم لال شده باشم چرا صدام در نمیاد از سرما داشتم بیهوش میشدم

<< ویو جونگکوک >>
وقتی رسیدیم هیچ کسی جلوم نبود انگار اون عوضی منتظرم بوده سریع رفتم داخل عمارت فلک زدش و قبل اینکه ما چیزی بگیم صداش از سمت حال امد مستقیم رفتیم طرف حال و دیدم رو مبل نشسته و داره مشروب میخوره عوضیی
( علامت جانگ &#x27;&#x27; )
&#x27;&#x27; خوش امدی منتظرت بودم
_ ات کجاست
&#x27;&#x27; اووو اممم همون پرنسس خوشگل رو میگی؟
× عوضییی
خواست بره سمتش ک مانعش شدم و با چشمام بهش گفتم آروم باشه
_ چی میخای؟
&#x27;&#x27; یعنی هنوز نمیدونی؟ خب بزار بگم باهام شریک شو و نصف سهام شرکت بزن به نامم
_ هه به همین خیال باش
&#x27;&#x27; خد دانی
_ چرا ات رو وارد مسئله کردی عوضی؟
&#x27;&#x27; هه نمیدونم شاید چیزی ک نباید رو دیدم هوم؟
در مورد چی حرف میزد چی دیده؟
_ در مورد چی حرف میزنی؟
&#x27;&#x27; بیخیال در مورد پیشنهادم فکر کن 3 روز وقت داری تا اون موقع اون خوشگله پیشم میمونه
× لعنتی بگو ات کجاستتت اون ربطی به این مسئله و جونگکوک نداره
&#x27;&#x27; شاید تو نمیدونی ولی اون خیلی به جونگکو ربط داره😏
شاید راست میگفت من... نباید این اتفاق میوفتاد سنی کردم توجه نکنم و نشون ندم ولی اینقدر واضح بودم ک این عوضی هم فهمید لعنت بهت جونگکوک ک الان ات بخاطرت معلوم نیس تو چه وضعیته
_ ات بده به پیشنهادتم فکر میکنم
&#x27;&#x27; نه دیگه نشد تا برگه سهام رو امضا نکنی و رسما نصف شرکتت رو به نامم نکنی روی گل عشقت رو نمیبینی
× چی میگی مردکککک
_ فقط یه تار مو از سرش کم بشه میکشمت فردا تو شرکت منتظرم
× هه نگران نباش
_ جونیور بریم
× چی چیو بریم چی میگی اصلا میفهمی؟؟؟ ات دست این روانیه
_ میگم بریممم
دیگه چیزی نگفت و از خونه جانگ امدیم بیرون واقعا ح.صله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم جونیور رسوندم خونه و بزور فرستادمش ک بره و خدم رفتم ساحل جایی ک همیشه وقتی حالم بده میام واقعا حالم خوب میشد ولی الان نمیشه چرا هیچ تاثیری روم نداره کل فکرم پیش اته یعنی الان کجاست اون جانگ عوضی بلایی سرش آورده؟ هووف باید سریع یه کاری کنم ولی چیکار؟؟ واقعا نمیدونم
دیدگاه ها (۷)

عشق در تاریکی 30<< ویو جونیور >> بد جوری عصابم بهم ریختست ات...

عشق در تاریکی 28.ویو 2 ساعت بعد همه در حال خوش گذرانی بودن و...

عشق در تاریکی 27.<< ویو کوک >> ساعتای 4 بعد از ظهر بود ک دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط