𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟒
یک هفته از رفتن مانیا گذشته بود.
جیمین تقریباً هر روز باهاش پیام میداد.
گاهی درباره تمرینهاش میپرسید، گاهی درباره روزش و گاهی هم بدون دلیل خاصی پیام میفرستاد.
اما هر بار که میخواست ازش بخواد همدیگه رو ببینن، منصرف میشد.
اون روز عصر، جیمین توی اتاقش نشسته بود که خانم پارک وارد شد.
× جیمین.
- بله؟
× فردا میخوام برم خرید. چیزی لازم داری؟
- نه.
خانم پارک چند قدم جلو اومد.
× مطمئنی؟
- آره.
× پس چرا اینقدر تو فکری؟
جیمین لبخند زد.
- چیزی نیست.
خانم پارک به گوشی توی دستش نگاه کرد.
× دوباره داری با مانیا حرف میزنی؟
جیمین گوشی رو پایین آورد.
- آره.
× دلت براش تنگ شده؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
- یکم.
× فقط یکم؟
جیمین خندید.
- خیلی.
خانم پارک لبخند زد.
× پس بهش زنگ بزن.
- نمیخوام مزاحمش بشم.
× جیمین، تو فقط میخوای باهاش حرف بزنی.
جیمین به صفحه گوشی نگاه کرد.
- شاید فردا.
× چرا فردا؟
جیمین شونه بالا انداخت.
- نمیدونم.
خانم پارک از اتاق بیرون رفت.
جیمین چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد گوشی رو برداشت.
این بار بدون فکر کردن، به مانیا زنگ زد.
بعد از چند بوق، مانیا جواب داد.
+ الو؟
صدای مانیا باعث شد جیمین ناخودآگاه لبخند بزنه.
- سلام.
+ سلام، اتفاقی افتاده؟
- نه.
+ پس چرا زنگ زدید؟
جیمین کمی مکث کرد.
- دلم خواست صداتو بشنوم.
چند ثانیه سکوت شد.
مانیا آرام خندید.
+ شما خیلی تغییر کردید.
- خوبه یا بد؟
+ خوبه.
جیمین لبخند زد.
- فردا وقت داری؟
+ برای چی؟
- میخوام ببینمت.
مانیا چند لحظه سکوت کرد.
+ باشه.
جیمین با خوشحالی گفت:
- پس فردا میبینمت.
بعد تماس قطع شد.
جیمین گوشی رو روی میز گذاشت.
حالا دیگه مطمئن بود.
نمیخواست این فاصله برای مدت زیادی ادامه پیدا کنه.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟒
یک هفته از رفتن مانیا گذشته بود.
جیمین تقریباً هر روز باهاش پیام میداد.
گاهی درباره تمرینهاش میپرسید، گاهی درباره روزش و گاهی هم بدون دلیل خاصی پیام میفرستاد.
اما هر بار که میخواست ازش بخواد همدیگه رو ببینن، منصرف میشد.
اون روز عصر، جیمین توی اتاقش نشسته بود که خانم پارک وارد شد.
× جیمین.
- بله؟
× فردا میخوام برم خرید. چیزی لازم داری؟
- نه.
خانم پارک چند قدم جلو اومد.
× مطمئنی؟
- آره.
× پس چرا اینقدر تو فکری؟
جیمین لبخند زد.
- چیزی نیست.
خانم پارک به گوشی توی دستش نگاه کرد.
× دوباره داری با مانیا حرف میزنی؟
جیمین گوشی رو پایین آورد.
- آره.
× دلت براش تنگ شده؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
- یکم.
× فقط یکم؟
جیمین خندید.
- خیلی.
خانم پارک لبخند زد.
× پس بهش زنگ بزن.
- نمیخوام مزاحمش بشم.
× جیمین، تو فقط میخوای باهاش حرف بزنی.
جیمین به صفحه گوشی نگاه کرد.
- شاید فردا.
× چرا فردا؟
جیمین شونه بالا انداخت.
- نمیدونم.
خانم پارک از اتاق بیرون رفت.
جیمین چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد گوشی رو برداشت.
این بار بدون فکر کردن، به مانیا زنگ زد.
بعد از چند بوق، مانیا جواب داد.
+ الو؟
صدای مانیا باعث شد جیمین ناخودآگاه لبخند بزنه.
- سلام.
+ سلام، اتفاقی افتاده؟
- نه.
+ پس چرا زنگ زدید؟
جیمین کمی مکث کرد.
- دلم خواست صداتو بشنوم.
چند ثانیه سکوت شد.
مانیا آرام خندید.
+ شما خیلی تغییر کردید.
- خوبه یا بد؟
+ خوبه.
جیمین لبخند زد.
- فردا وقت داری؟
+ برای چی؟
- میخوام ببینمت.
مانیا چند لحظه سکوت کرد.
+ باشه.
جیمین با خوشحالی گفت:
- پس فردا میبینمت.
بعد تماس قطع شد.
جیمین گوشی رو روی میز گذاشت.
حالا دیگه مطمئن بود.
نمیخواست این فاصله برای مدت زیادی ادامه پیدا کنه.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۴۸۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط