رمان
رمان:
_من برای انتقام برگشتم_
پارت: ۵
"ویو نامجون و جین"
نامجون پوزخندی زد و جلو تر رفت و گفت:
÷کات کردیم ولی این دلیل نمیشه که همین الانم صدای ضربان قلبت رو نشنوم!
جین خودش رو عقب کشید. حرف نامجون درست بود و جین نمیتونست حسشو پنهان کنه.با لحنی که سعی در کنترلش داشت گفت:
×خب حالا چرا اومدی؟
نامجون دوباره پوزخندی زد و به سمت صندلی رفت و خودش رو روش پرت کرد و گفت:
÷کوک و باند یونگی!
جین با تعجب گفت:
×کوک که امریکاست!
نامجون سرش رو به عقب پرت کرد و گفت:
÷اوه نه برگشت... چن روز پیشم دیدن تهیونگ رفته بود.
جین با حالتی متعجب لب زد و گفت:
×چرا من نفهمیدم؟؟؟
نامجون که به لب جین نگاه می کرد، اب دهنش رو قورت داد.
جین با حالتی عصبی ادامه داد:
×اون کوک هنوزم تهیونگ رو فراموش نکرده؟ رفته دیدنش؟ اونم به محظ اینکه از امریکا اومد؟
نامجون سری تکون داد و نگاه خیرشو از روی جین گرفت.
جین گفت:
×خب، در چه باره حرف میزنیم؟
نامجون از صندلی بلند شد و گفت:
÷پاسگاهت بهم وایب خوبی نمیده سوکجین!
جین نیشخندی زد وگفت:
×فکر می کنی دستگیر شدی مستر مافیا؟
نامجون سری تکون داد و گفت:
÷نه! میترسم هوسوک بیاد! یکشنبه تو بار قبلیمون میبینمت.
نامجون بدون شنیدن حرفی از اتاق خارج شد. جین به مسیر نامجون چشم دوخت و نتونست حرف بزنه.
_من برای انتقام برگشتم_
پارت: ۵
"ویو نامجون و جین"
نامجون پوزخندی زد و جلو تر رفت و گفت:
÷کات کردیم ولی این دلیل نمیشه که همین الانم صدای ضربان قلبت رو نشنوم!
جین خودش رو عقب کشید. حرف نامجون درست بود و جین نمیتونست حسشو پنهان کنه.با لحنی که سعی در کنترلش داشت گفت:
×خب حالا چرا اومدی؟
نامجون دوباره پوزخندی زد و به سمت صندلی رفت و خودش رو روش پرت کرد و گفت:
÷کوک و باند یونگی!
جین با تعجب گفت:
×کوک که امریکاست!
نامجون سرش رو به عقب پرت کرد و گفت:
÷اوه نه برگشت... چن روز پیشم دیدن تهیونگ رفته بود.
جین با حالتی متعجب لب زد و گفت:
×چرا من نفهمیدم؟؟؟
نامجون که به لب جین نگاه می کرد، اب دهنش رو قورت داد.
جین با حالتی عصبی ادامه داد:
×اون کوک هنوزم تهیونگ رو فراموش نکرده؟ رفته دیدنش؟ اونم به محظ اینکه از امریکا اومد؟
نامجون سری تکون داد و نگاه خیرشو از روی جین گرفت.
جین گفت:
×خب، در چه باره حرف میزنیم؟
نامجون از صندلی بلند شد و گفت:
÷پاسگاهت بهم وایب خوبی نمیده سوکجین!
جین نیشخندی زد وگفت:
×فکر می کنی دستگیر شدی مستر مافیا؟
نامجون سری تکون داد و گفت:
÷نه! میترسم هوسوک بیاد! یکشنبه تو بار قبلیمون میبینمت.
نامجون بدون شنیدن حرفی از اتاق خارج شد. جین به مسیر نامجون چشم دوخت و نتونست حرف بزنه.
- ۲۸۶
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط