𓆩 پارت ۴۵ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۴۵ 𓆪 🖤🥀

مرد پوشه‌ای روی میز انداخت.

مرد: پدر ات به دست خانواده‌ی پارک نابود شد!

ات با شوک به جیمین نگاه کرد.

ات: جیمین... بگو دروغه!

جیمین سکوت کرد.

ات با صدایی لرزون گفت:
ـ فقط یه کلمه بگو که دروغه!

جیمین: ات، من اون موقع حتی نمی‌دونستم تو وجود داری...

ات: ولی خانواده‌ات می‌دونستن؟!

جیمین سرش رو پایین انداخت.

همین سکوت کافی بود تا قلب ات بشکنه.

ات: پس تمام این مدت کنار کسی بودم که خانواده‌اش زندگی منو نابود کرده؟

جیمین: من مقصر کارهای اونا نیستم، ولی اگه لازم باشه، تمام حقیقت رو برات پیدا می‌کنم.

ات اشک‌هاش رو پاک کرد.

ات: دیگه نمی‌خوام ببینمت!

و به سمت در دوید.

جیمین خواست دنبالش بره، اما مرد اسلحه‌اش رو بالا آورد.

مرد: اگه دنبالش بری، دیگه هیچ‌وقت زنده نمی‌بینیش!

جیمین با چشمانی سرد به مرد خیره شد.

جیمین: اگه حتی یه تار مو از سرش کم بشه، خودت می‌فهمی با چه کسی طرفی!

اما وقتی جیمین از انبار بیرون رفت، ات ناپدید شده بود.

فقط گوشی‌اش روی زمین افتاده بود؛ با یک پیام ناشناس روی صفحه:

«بالاخره از هیولای زندگیت جدا شدی. حالا نوبت ماست، وارث کوچولو...»

🖤🥀 پایان پارت ۴۵
دیدگاه ها (۰)

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط