سناریو
سناریو
موضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تح٫ریک میشن )
P:3
هان: خب تو بخاطر ریچارد عصبانی بودی🙄
چرا؟ چون امروز که رفتی تو آشپزخونه تا به گلات سر بزنی دیدی که روی برگای گل هات سوراخ های زیادی هست..
طبیعتاً کار خودت یا هان نمیتونست باشه و خب از اون جایی که بجز تو و هان و ریچارد کس دیگه ای تو اون خونه زندگی نمیکرد تو رفتی سراغ ریچارد..!
اون مارمولک کوچولو تو خونه کوچیکش نشسته بود و هر از گاهی تکون میخورد و جا به جا میشد تا اینکه تو رفتی پیشش و اونو از خونش بیرون کشیدی.
بردیش و گذاشتیش روی اپن، دقیقا کنار گلات و با انگشت اشاره به گلایی که حالا خراب شده بودن اشاره کردی..
ا.ت: هی مارمولک کوچولو تو اینکارو با گلای من کردی؟
ریچارد(آره ریچارد دهن باز کرد و حرف زد هنوز منتظر جوابش باشید😑😂) فقط زبونش رو بیرون آورد و با یه حالت خیلی کیوت و خنگی بهت نگاه کرد..
مدتی بعد صدای هان رو شنیدی که حضورش رو اعلام میکرد.
زمانی که پاشو گذاشت تو آشپزخونه اول تو رو دید که دست به سینه و با اخم به یه چیزی خیره شدی و زمانی که دید چشمات رو دنبال کرد رسید به ریچارد که مثل یه مجرم فراری جلوی تو بود و تو داشتی ازش بازجویی میکردی..
با سرعت رفت سمت ریچارد و از رو اپن برداشتش..
هان: ا.ت تو داری چیکار میکنی؟
ا.ت: من چیکار میکنم؟ بهتره که بپرسی اون مارمولک کوچولو چیکار کرده!
هان: خب چیکار کرده؟
ا.ت: یه نگاه به گلای من بنداز! ببین باهاشون چیکار کردههه
با این حرفت سرش رو چرخوند سمت گل هایی که حالا فقط جنازش برات مونده بود و با دیدن موقعیت ترجیح سکوت کنه و یجوری قضیه رو بپیچونه..
هان: هه هه خب ا.ت..میدونی ریچارد که گل و گیاه نمیخوره اون یه مارمولکه😅
ا.ت: عع که مارمولکه..حالا که اینطوری پس یعنی خودت این بلا رو سر کلاس من آوردی!
هان: نه نه ببین منظورم اینه که خب شاید ریچارد اینکارو کرده باشه ولی خب به احتمال زیاد از روی کنجکاوی بوده وگرنه که اون واقعا اونارو نخورده😅
ا.ت: مهم نیست که خوردن یا نه مهم اینه که گلای منو خراب کرده😭
هان تا این لحظه فقط به چهره عصبانی تو نگاه میکرد اما دقیقا تو همین لحظه نگاهش خورد به لباست..
تو یه نیم تنه تنگ با شلوارک کوتاه پوشیده بودی که هان با دیدن این استایل، چشماش خمار شد و به سمتت اومد و بدون توجه به اینکه چی میگی بردت تو اتاق و کارش رو کرد😊
فلیکس: شما بخاطر این که فلیکس موقع آشپزی گند زده بود به کل آشپزخونه عصبانی بودی😊
زمانی که وضعیت آشپزخونه رو دیدی بلافاصله فلیکس رو با اُردَنگی پرت کردی بیرون و شروع کردی به تمیز کردن گاز و سینک و حتی زمین آشپزخونه.
با هر حرکت غر غر میکردی و میگفتی که دیگه نمیزارم پاتو بزاری تو آشپزخونه!
مشغول تمیز کردن زمین آشپزخونه بودی که یهو فلیکس اومد..
(عامم خب فعک نکنم لازم باشه که ادامشو بگم چون با اون صحنهای که فلیکس دید...😅)
موضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تح٫ریک میشن )
P:3
هان: خب تو بخاطر ریچارد عصبانی بودی🙄
چرا؟ چون امروز که رفتی تو آشپزخونه تا به گلات سر بزنی دیدی که روی برگای گل هات سوراخ های زیادی هست..
طبیعتاً کار خودت یا هان نمیتونست باشه و خب از اون جایی که بجز تو و هان و ریچارد کس دیگه ای تو اون خونه زندگی نمیکرد تو رفتی سراغ ریچارد..!
اون مارمولک کوچولو تو خونه کوچیکش نشسته بود و هر از گاهی تکون میخورد و جا به جا میشد تا اینکه تو رفتی پیشش و اونو از خونش بیرون کشیدی.
بردیش و گذاشتیش روی اپن، دقیقا کنار گلات و با انگشت اشاره به گلایی که حالا خراب شده بودن اشاره کردی..
ا.ت: هی مارمولک کوچولو تو اینکارو با گلای من کردی؟
ریچارد(آره ریچارد دهن باز کرد و حرف زد هنوز منتظر جوابش باشید😑😂) فقط زبونش رو بیرون آورد و با یه حالت خیلی کیوت و خنگی بهت نگاه کرد..
مدتی بعد صدای هان رو شنیدی که حضورش رو اعلام میکرد.
زمانی که پاشو گذاشت تو آشپزخونه اول تو رو دید که دست به سینه و با اخم به یه چیزی خیره شدی و زمانی که دید چشمات رو دنبال کرد رسید به ریچارد که مثل یه مجرم فراری جلوی تو بود و تو داشتی ازش بازجویی میکردی..
با سرعت رفت سمت ریچارد و از رو اپن برداشتش..
هان: ا.ت تو داری چیکار میکنی؟
ا.ت: من چیکار میکنم؟ بهتره که بپرسی اون مارمولک کوچولو چیکار کرده!
هان: خب چیکار کرده؟
ا.ت: یه نگاه به گلای من بنداز! ببین باهاشون چیکار کردههه
با این حرفت سرش رو چرخوند سمت گل هایی که حالا فقط جنازش برات مونده بود و با دیدن موقعیت ترجیح سکوت کنه و یجوری قضیه رو بپیچونه..
هان: هه هه خب ا.ت..میدونی ریچارد که گل و گیاه نمیخوره اون یه مارمولکه😅
ا.ت: عع که مارمولکه..حالا که اینطوری پس یعنی خودت این بلا رو سر کلاس من آوردی!
هان: نه نه ببین منظورم اینه که خب شاید ریچارد اینکارو کرده باشه ولی خب به احتمال زیاد از روی کنجکاوی بوده وگرنه که اون واقعا اونارو نخورده😅
ا.ت: مهم نیست که خوردن یا نه مهم اینه که گلای منو خراب کرده😭
هان تا این لحظه فقط به چهره عصبانی تو نگاه میکرد اما دقیقا تو همین لحظه نگاهش خورد به لباست..
تو یه نیم تنه تنگ با شلوارک کوتاه پوشیده بودی که هان با دیدن این استایل، چشماش خمار شد و به سمتت اومد و بدون توجه به اینکه چی میگی بردت تو اتاق و کارش رو کرد😊
فلیکس: شما بخاطر این که فلیکس موقع آشپزی گند زده بود به کل آشپزخونه عصبانی بودی😊
زمانی که وضعیت آشپزخونه رو دیدی بلافاصله فلیکس رو با اُردَنگی پرت کردی بیرون و شروع کردی به تمیز کردن گاز و سینک و حتی زمین آشپزخونه.
با هر حرکت غر غر میکردی و میگفتی که دیگه نمیزارم پاتو بزاری تو آشپزخونه!
مشغول تمیز کردن زمین آشپزخونه بودی که یهو فلیکس اومد..
(عامم خب فعک نکنم لازم باشه که ادامشو بگم چون با اون صحنهای که فلیکس دید...😅)
- ۳۵۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط