پارت ششم اخر

پارت ششم ( اخر )



تهیونگ کنارش نشسته بود، با چشمانی سرخ و بی‌خواب.
تمام شب را نخوابیده بود.
دست ات را در دستانش گرفته بود، محکم، انگار می‌ترسید اگر لحظه‌ای رها کند، او برای همیشه برود.


پرستار آرام وارد شد، معاینه کرد، چیزی زیر لب گفت و بیرون رفت. تهیونگ در نگاهش خواند که زمان نزدیک است.

ات با لب‌های خشک و صدایی لرزان زمزمه کرد:

— «تهیونگ...»

— «جانم؟ من اینجام. همیشه اینجام.»

— «من خیلی خسته‌م... می‌خوام بخوابم. اما می‌ترسم اگه بخوابم، دیگه بیدار نشم.»


اشک از چشم‌های تهیونگ سر خورد. پیشانی‌اش را به دست او چسباند:

— «بخواب... اگه همون خواب باشه که فکر می‌کنی، من بیدارت می‌کنم. قسم می‌خورم.»


ات لبخند محوی زد.
نفسش بریده‌بریده بالا آمد.
نگاهش را به باران دوخت که قطره‌هایش مثل اشک‌های آسمان روی شیشه می‌لغزیدند.

— «یادت باشه... تو تنها کسی بودی که منو دیدی... حتی وقتی خودمم خودمو نمی‌دیدم.»

تهیونگ هق‌هقش را خفه کرد. با صدایی شکسته گفت:

— «تو زندگی من بودی... تو هنوزم زندگی منی.»

لحظه‌ای بعد، دستگاه‌ها صدای کشیده‌ای دادند.
خط سبز روی مانیتور آرام صاف شد.
صدایی که تهیونگ از آن می‌ترسید، بالاخره آمد:
سکوت.


زمان ایستاد.

تهیونگ سرش را روی س*ینه‌ی بی‌حرکت او گذاشت.
اشک‌هایش لباس بیمارستان را خیس کرد.
صدای باران شدت گرفت، انگار آسمان هم می‌گریست.


او نمی‌دانست چند دقیقه یا چند ساعت همان‌طور مانده است. فقط می‌دانست که دست‌هایش خالی شده‌اند.


...


مراسم خاک‌سپاری در یک روز بارانی دیگر برگزار شد.
همه زیر چتر ایستاده بودند، اما تهیونگ بی‌چتر کنار قبر ایستاد.
باران صورتش را شست، اما نتوانست اشک‌هایش را پنهان کند.
خاک روی تابوت می‌ریخت، و هر مشت خاک، مثل سنگی بود که روی قلبش فرود می‌آمد.


وقتی همه رفتند، او هنوز همان‌جا ماند.
با صدایی آرام زمزمه کرد:

— «گفتی صدای مرگ رو می‌شنوی... حالا من صدای نبودنت رو می‌شنوم. تو رفتی، اما من هنوز اینجام. تنها... فقط من و بارون.»


...


ماه‌ها بعد، تهیونگ اغلب در همان پارکی قدم می‌زد که با ات رفته بودند.
روی نیمکتی می‌نشست که هنوز بوی خاطرات را می‌داد.
آسمان بارانی همیشه او را به یاد آخرین نگاه ات می‌انداخت.


هر وقت قطره‌ای روی صورتش می‌افتاد، دستش را بالا می‌آورد، انگار می‌خواست ل*مسش کند.
با خودش می‌گفت:

«شاید این بارون، اشک‌های تو باشه... شاید هنوز کنارمی.»

اما تهیونگ در دل می‌دانست:
باران فقط باران بود.
و او، برای همیشه در تنهایی و خاطره‌ی آن عشق گمشده، جا مانده بود.


پایان
دیدگاه ها (۱۴)

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول شب بارونی بود. صد...

پارت دوم ن*فس ع*میقی کشیدی و در اتاقت رو باز کردی. صدای خنده...

پارت پنجمیک روز بارانی، ات در حالی‌که به پنجره خیره شده بود،...

پارت چهارم ماه‌ها از حادثه گذشته بود. بیمارستان حالا به خانه...

#playmate p⁶⁰■□کوک ویو: با صدای شلیک چشمم فقط به ات بود نه ه...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط