Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part25
---
این روزا دانشگاه شده بود یه جورایی ملکِ طلقِ مانلی و جونگکوک. هر جا رو نگاه میکردی، یه عکسِ پنهونی، یه شایعهیِ جدید، یا یه زوجِ عاشقپیشه که داشتن ازشون تقلید میکردن. مانلی، که اولش فقط با اکراه تویِ این بازیِ جونگکوک وارد شده بود، حالا دیگه کاملاً تویِ نقشِ خودش غرق شده بود. هر لبخندِ جونگکوک، هر کلمهیِ عاشقانهیِ کوتاهی که بینِ کلاسها رد و بدل میشد، مثلِ یه جرعه شهدِ شیرین، تویِ وجودش مینشست و روحیهاش رو عوض میکرد.
البته، جونگکوک هم بیکار نبود. انگار که وظیفهاش بود که هر روز یه صحنهیِ جدیدِ عاشقانه رو اجرا کنه. یه بار وسطِ کتابخونه، یه بار تویِ پارکینگِ خلوت، یه بار هم وقتی که فکر میکرد کسی حواسش نیست، زیرِ گوشِ مانلی یه حرفِ عاشقانه زمزمه میکرد. این کارا، مثلِ نمک رویِ زخمِ مانلی بود؛ دردناک، اما لذتبخش! مانلی کمکم داشت حس میکرد که دیگه بدونِ جونگکوک نمیتونه نفس بکشه. این وابستگی، مثلِ یه تارعنکبوتِ نامرئی، دورِ قلبش تنیده میشد و روز به روز محکمتر میشد.
***
یه بعد از ظهرِ دلگیرِ پاییزی بود. آسمون خاکستری بود و انگار که داشت بغض میکرد. مانلی تویِ یکی از کلاسهایِ بعد از ظهر نشسته بود و سعی میکرد به درس گوش بده، اما تمرکزش مثلِ پَرِ کاهی تویِ باد، مدام اینور و اونور میرفت. جونگکوک امروز صبح زود رفته بود یه سفرِ کاریِ کوتاه و قرار بود فردا برگرده. اما همین چند ساعت دوری، برایِ مانلی مثلِ یه قرن طول کشیده بود.
هر صدایِ دری که باز و بسته میشد، با خودش یه امیدی رو زنده میکرد که شاید جونگکوک برگشته باشه. هر بار که گوشیش زنگ میخورد، قلبش فرو میریخت و با هیجانِ زیاد چک میکرد، اما خب، همیشه همون پیامهایِ تبلیغاتی یا اعلاناتِ بیربط بودن.
«وای خدا، چقدر دلم تنگ شده براش!» مانلی زیرِ لب زمزمه کرد و گونهاش رو به پشتیِ صندلیِ سردِ کلاس تکیه داد. یادِ خندههایِ از تهِ دلش، یادِ نگاههایِ عمیقش، یادِ اون لحظهای که تویِ کمدِ دانشگاه بهش نزدیک شد و قلبش رو به لرزه انداخت... همهیِ اینا مثلِ یه فیلمِ سینمایی از جلویِ چشمش رد میشدن.
***
بعد از کلاس، به جایِ اینکه مثلِ همیشه با جولیا و هانا و مینا بره بیرون، مستقیم به سمتِ خوابگاه رفت. اتاقش مثلِ همیشه ساکت و سوت و کور بود. رفت سمتِ پنجره و به قطرههایِ بارونی که رویِ شیشه میلغزیدن نگاه کرد.
«یعنی الان داره چی کار میکنه؟» با خودش فکر کرد. «مطمئنم الان داره با یکی دیگه میخنده... شاید با همکاراش... یا شاید حتی...» یه لحظه دلش فرو ریخت. نباید اینجوری فکر کنه! جونگکوک فقط با اون اینجوریه... مگه نه؟
دوباره گوشیاش رو برداشت و به عکسِ جونگکوک که تویِ گالریاش بود، خیره شد. اون لبخندِ خاص، اون چشمهایِ گیرا... انگار که داشت باهاش حرف میزد.
«جونگکوک... زود برگرد.» با صدایِ لرزان گفت و به عکس بوسهاش زد. «من واقعاً... واقعاً بهت نیاز دارم.»
حس میکرد یه چیزی تویِ سینهاش داره سنگین و سنگینتر میشه. این فقط یه بازی نبود دیگه. این حسِ دلتنگی، این وابستگیِ شدید، واقعی بود. اما آیا جونگکوک هم همین حس رو داشت؟ یا فقط داشت نقشِ یه عاشقِ دلخسته رو بازی میکرد؟ این سوال، مثلِ یه خوره، داشت جونش رو میخورد.
---
(«ملکِ طلق» یه اصطلاحِ قدیمیه که بیشتر تویِ مسائلِ مربوط به ارث و میراث یا مالکیتِ زمین به کار میرفت. معنیِ تحتاللفظیش میشه چیزی که “به طورِ کامل و بدونِ هیچ قید و شرطی” متعلق به کسی باشه. یعنی هیچ کسِ دیگهای حقِ ادعا یا دخالت توش رو نداشته باشه.
تویِ داستان، وقتی گفتم «دانشگاه شده بود یه جورایی ملکِ طلقِ مانلی و جونگکوک»، منظورم این بود که انگار اونجا دیگه متعلق به خودشون بود و هر کاری دلشون میخواست میکردن، دیگه کسی جراتِ دخالت یا حرف زدن نداشت. مثلِ دو تا پادشاه و ملکهیِ جوون که قلمروشون رو تصاحب کردن)
---
80 لایک
60 کامنت
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part25
---
این روزا دانشگاه شده بود یه جورایی ملکِ طلقِ مانلی و جونگکوک. هر جا رو نگاه میکردی، یه عکسِ پنهونی، یه شایعهیِ جدید، یا یه زوجِ عاشقپیشه که داشتن ازشون تقلید میکردن. مانلی، که اولش فقط با اکراه تویِ این بازیِ جونگکوک وارد شده بود، حالا دیگه کاملاً تویِ نقشِ خودش غرق شده بود. هر لبخندِ جونگکوک، هر کلمهیِ عاشقانهیِ کوتاهی که بینِ کلاسها رد و بدل میشد، مثلِ یه جرعه شهدِ شیرین، تویِ وجودش مینشست و روحیهاش رو عوض میکرد.
البته، جونگکوک هم بیکار نبود. انگار که وظیفهاش بود که هر روز یه صحنهیِ جدیدِ عاشقانه رو اجرا کنه. یه بار وسطِ کتابخونه، یه بار تویِ پارکینگِ خلوت، یه بار هم وقتی که فکر میکرد کسی حواسش نیست، زیرِ گوشِ مانلی یه حرفِ عاشقانه زمزمه میکرد. این کارا، مثلِ نمک رویِ زخمِ مانلی بود؛ دردناک، اما لذتبخش! مانلی کمکم داشت حس میکرد که دیگه بدونِ جونگکوک نمیتونه نفس بکشه. این وابستگی، مثلِ یه تارعنکبوتِ نامرئی، دورِ قلبش تنیده میشد و روز به روز محکمتر میشد.
***
یه بعد از ظهرِ دلگیرِ پاییزی بود. آسمون خاکستری بود و انگار که داشت بغض میکرد. مانلی تویِ یکی از کلاسهایِ بعد از ظهر نشسته بود و سعی میکرد به درس گوش بده، اما تمرکزش مثلِ پَرِ کاهی تویِ باد، مدام اینور و اونور میرفت. جونگکوک امروز صبح زود رفته بود یه سفرِ کاریِ کوتاه و قرار بود فردا برگرده. اما همین چند ساعت دوری، برایِ مانلی مثلِ یه قرن طول کشیده بود.
هر صدایِ دری که باز و بسته میشد، با خودش یه امیدی رو زنده میکرد که شاید جونگکوک برگشته باشه. هر بار که گوشیش زنگ میخورد، قلبش فرو میریخت و با هیجانِ زیاد چک میکرد، اما خب، همیشه همون پیامهایِ تبلیغاتی یا اعلاناتِ بیربط بودن.
«وای خدا، چقدر دلم تنگ شده براش!» مانلی زیرِ لب زمزمه کرد و گونهاش رو به پشتیِ صندلیِ سردِ کلاس تکیه داد. یادِ خندههایِ از تهِ دلش، یادِ نگاههایِ عمیقش، یادِ اون لحظهای که تویِ کمدِ دانشگاه بهش نزدیک شد و قلبش رو به لرزه انداخت... همهیِ اینا مثلِ یه فیلمِ سینمایی از جلویِ چشمش رد میشدن.
***
بعد از کلاس، به جایِ اینکه مثلِ همیشه با جولیا و هانا و مینا بره بیرون، مستقیم به سمتِ خوابگاه رفت. اتاقش مثلِ همیشه ساکت و سوت و کور بود. رفت سمتِ پنجره و به قطرههایِ بارونی که رویِ شیشه میلغزیدن نگاه کرد.
«یعنی الان داره چی کار میکنه؟» با خودش فکر کرد. «مطمئنم الان داره با یکی دیگه میخنده... شاید با همکاراش... یا شاید حتی...» یه لحظه دلش فرو ریخت. نباید اینجوری فکر کنه! جونگکوک فقط با اون اینجوریه... مگه نه؟
دوباره گوشیاش رو برداشت و به عکسِ جونگکوک که تویِ گالریاش بود، خیره شد. اون لبخندِ خاص، اون چشمهایِ گیرا... انگار که داشت باهاش حرف میزد.
«جونگکوک... زود برگرد.» با صدایِ لرزان گفت و به عکس بوسهاش زد. «من واقعاً... واقعاً بهت نیاز دارم.»
حس میکرد یه چیزی تویِ سینهاش داره سنگین و سنگینتر میشه. این فقط یه بازی نبود دیگه. این حسِ دلتنگی، این وابستگیِ شدید، واقعی بود. اما آیا جونگکوک هم همین حس رو داشت؟ یا فقط داشت نقشِ یه عاشقِ دلخسته رو بازی میکرد؟ این سوال، مثلِ یه خوره، داشت جونش رو میخورد.
---
(«ملکِ طلق» یه اصطلاحِ قدیمیه که بیشتر تویِ مسائلِ مربوط به ارث و میراث یا مالکیتِ زمین به کار میرفت. معنیِ تحتاللفظیش میشه چیزی که “به طورِ کامل و بدونِ هیچ قید و شرطی” متعلق به کسی باشه. یعنی هیچ کسِ دیگهای حقِ ادعا یا دخالت توش رو نداشته باشه.
تویِ داستان، وقتی گفتم «دانشگاه شده بود یه جورایی ملکِ طلقِ مانلی و جونگکوک»، منظورم این بود که انگار اونجا دیگه متعلق به خودشون بود و هر کاری دلشون میخواست میکردن، دیگه کسی جراتِ دخالت یا حرف زدن نداشت. مثلِ دو تا پادشاه و ملکهیِ جوون که قلمروشون رو تصاحب کردن)
---
80 لایک
60 کامنت
- ۱۶.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط