درخواستی ازhinatashoyo
درخواستی از@hinatashoyo:
«قهرمان خسته»
هوای شب سرد بود و باران آرام روی شیشه مینشست. توی آپارتمان کمنور، تنها صدایی که شنیده میشد صدای ورق خوردن گزارشهای کاری بود. ایزاوا روی مبل افتاده بود؛ شانههایش کمی خمیده، موهایش باز، و خستگی از چشمهایش میبارید.
تو وارد اتاق شدی. یه لیوان چای گرم دستت بود. زیر لب گفتی: «با این حجم کار، فکر میکنم داری با خواب قهر میکنی.»
ایزاوا حتی سرش را بلند نکرد. فقط زمزمه کرد: «…اگه بخوابم، کارا جمع میشن.»
لیوان را جلویش گرفتی. «خب جمع بشن، تو که قرار نیست دنیا رو تنهایی نجات بدی.»
لحظهای سکوت شد. بعد سرش را بالا آورد—همون نگاه نیمهخواب، نیمهناراحت.
آهسته گفت: «تو… همیشه اینقدر نگران منی.»
چای را گذاشتی روی میز و کنار مبل نشستی. «آره، چون یه نفر باید مراقبته باشه. تو همیشه مراقب همهای… نوبت توئه که کسی مراقبت باشه.»
ایزاوا چیزی نگفت. فقط دستش را جلو آورد و انگشتانت را گرفت. لمسش آرام بود، انگار میترسید قویتر فشار بدهد.
«وقتی کنارمی… حس میکنم واقعاً یه جایی هست که میتونم نفس بکشم.»
این را گفت و سرش را روی شانهات گذاشت—بیصدا، بیادا، فقط یک اعتراف آرام از مردی که همیشه همهچیز را مخفی نگه میدارد.
تو آهسته موهایش را کنار زدی. «میخوای فقط چند دقیقه استراحت کنی؟ با من؟»
چشمهایش نیمهباز شد؛ لبخند کوچکی گوشه لبش نشست.
«اگه تو کنارم باشی… چند دقیقه نه. هر چقدر بخوای.»
و همانجا، در آرامش نور کمجان اتاق، ایزاوا بالاخره اجازه داد خودش آرام بشود—نه بهخاطر خواب… فقط بهخاطر تو.
ببخشید دیر شدددد😓امید وارم خوشتون اومده باشه
«قهرمان خسته»
هوای شب سرد بود و باران آرام روی شیشه مینشست. توی آپارتمان کمنور، تنها صدایی که شنیده میشد صدای ورق خوردن گزارشهای کاری بود. ایزاوا روی مبل افتاده بود؛ شانههایش کمی خمیده، موهایش باز، و خستگی از چشمهایش میبارید.
تو وارد اتاق شدی. یه لیوان چای گرم دستت بود. زیر لب گفتی: «با این حجم کار، فکر میکنم داری با خواب قهر میکنی.»
ایزاوا حتی سرش را بلند نکرد. فقط زمزمه کرد: «…اگه بخوابم، کارا جمع میشن.»
لیوان را جلویش گرفتی. «خب جمع بشن، تو که قرار نیست دنیا رو تنهایی نجات بدی.»
لحظهای سکوت شد. بعد سرش را بالا آورد—همون نگاه نیمهخواب، نیمهناراحت.
آهسته گفت: «تو… همیشه اینقدر نگران منی.»
چای را گذاشتی روی میز و کنار مبل نشستی. «آره، چون یه نفر باید مراقبته باشه. تو همیشه مراقب همهای… نوبت توئه که کسی مراقبت باشه.»
ایزاوا چیزی نگفت. فقط دستش را جلو آورد و انگشتانت را گرفت. لمسش آرام بود، انگار میترسید قویتر فشار بدهد.
«وقتی کنارمی… حس میکنم واقعاً یه جایی هست که میتونم نفس بکشم.»
این را گفت و سرش را روی شانهات گذاشت—بیصدا، بیادا، فقط یک اعتراف آرام از مردی که همیشه همهچیز را مخفی نگه میدارد.
تو آهسته موهایش را کنار زدی. «میخوای فقط چند دقیقه استراحت کنی؟ با من؟»
چشمهایش نیمهباز شد؛ لبخند کوچکی گوشه لبش نشست.
«اگه تو کنارم باشی… چند دقیقه نه. هر چقدر بخوای.»
و همانجا، در آرامش نور کمجان اتاق، ایزاوا بالاخره اجازه داد خودش آرام بشود—نه بهخاطر خواب… فقط بهخاطر تو.
ببخشید دیر شدددد😓امید وارم خوشتون اومده باشه
- ۷۰۱
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط