باران شدیدی روی شیشههای عمارت میکوبید.
باران شدیدی روی شیشههای عمارت میکوبید.
ا.ت با اخم جلوی پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد.
— من فقط پنج دقیقه میرم بیرون!
صدایی خشک از پشت سرش آمد:
— نه.
ا.ت برگشت.
مردی با لباس مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً جدی کنار در ایستاده بود.
جونکوک.
بادیگارد جدید.
ا.ت با تعجب گفت:
— تو همیشه همینقدر اخموئی؟
جونکوک بدون اینکه پلک بزند گفت:
— وقتی کسی قصد داره بدون اجازه از عمارت خارج بشه، بله.
— من قصد ندارم فرار کنم!
— پس چرا کفش پوشیدی؟
ا.ت به کفشهایش نگاه کرد.
— خب... برای زیبایی!
جونکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— کفش ورزشی برای زیبایی؟
— دقیقاً. مُده! 😭
از پشت در صدای خندهٔ یکی از نگهبانها بلند شد.
جونکوک برگشت:
— کی خندید؟
سکوت مطلق.
ا.ت زیر لب گفت:
— وای، چه ترسناک.
جونکوک شنید.
— شنیدم.
— من چیزی نگفتم.
— دقیقاً همین رو هم شنیدم.
ا.ت با حرص بالش کوچکی را از روی مبل برداشت و سمتش پرت کرد.
جونکوک خیلی راحت کنار رفت.
بالش مستقیم خورد به صورت رئیس عمارت که تازه وارد اتاق شده بود.
همه خشکشان زد.
رئیس آرام بالش را از صورتش پایین آورد.
— ا.ت...
ا.ت لبخند مصنوعی زد.
— بله؟ 😇
— چرا بالش پرت کردی؟
ا.ت به جونکوک اشاره کرد.
— اون جاخالی داد!
جونکوک زیر لب گفت:
— تقصیر من نیست که نشونهگیریش افتضاحه.
— جونکوک!
— بله؟
— ساکت.
— چشم.
همان لحظه تلفن رئیس زنگ خورد.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— همه از اتاق خارج بشن.
صدایش آنقدر سرد بود که حتی ا.ت هم دیگر شوخی نکرد.
چند دقیقه بعد، خبر به گوش همه رسید:
یکی از دشمنان قدیمی خانواده دوباره برگشته بود.
و این بار...
هدف اصلی، ا.ت بود.
جونکوک آرام اسلحهاش را برداشت و جلوی در ایستاد.
ا.ت با نگرانی پرسید:
— چی شده؟
جونکوک برای اولین بار با لحنی کاملاً جدی گفت:
— از این لحظه، حتی یک قدم هم بدون من برنمیداری.
ا.ت لبخند کوچکی زد.
— یعنی بالاخره قبول کردی بادیگاردم باشی؟
جونکوک آه کشید.
— متأسفانه.
— هی!
اما هیچکدام نمیدانستند این شب، شروع ماجرایی است که زندگی تمام افراد عمارت را برای همیشه تغییر خواهد داد...
و پشت این تهدید، رازی وجود داشت که بیش از شصت نفر را وارد بازی خطرناک مافیا میکرد.
پایان پارت یک
ا.ت با اخم جلوی پنجره ایستاده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد.
— من فقط پنج دقیقه میرم بیرون!
صدایی خشک از پشت سرش آمد:
— نه.
ا.ت برگشت.
مردی با لباس مشکی، موهای تیره و چهرهای کاملاً جدی کنار در ایستاده بود.
جونکوک.
بادیگارد جدید.
ا.ت با تعجب گفت:
— تو همیشه همینقدر اخموئی؟
جونکوک بدون اینکه پلک بزند گفت:
— وقتی کسی قصد داره بدون اجازه از عمارت خارج بشه، بله.
— من قصد ندارم فرار کنم!
— پس چرا کفش پوشیدی؟
ا.ت به کفشهایش نگاه کرد.
— خب... برای زیبایی!
جونکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— کفش ورزشی برای زیبایی؟
— دقیقاً. مُده! 😭
از پشت در صدای خندهٔ یکی از نگهبانها بلند شد.
جونکوک برگشت:
— کی خندید؟
سکوت مطلق.
ا.ت زیر لب گفت:
— وای، چه ترسناک.
جونکوک شنید.
— شنیدم.
— من چیزی نگفتم.
— دقیقاً همین رو هم شنیدم.
ا.ت با حرص بالش کوچکی را از روی مبل برداشت و سمتش پرت کرد.
جونکوک خیلی راحت کنار رفت.
بالش مستقیم خورد به صورت رئیس عمارت که تازه وارد اتاق شده بود.
همه خشکشان زد.
رئیس آرام بالش را از صورتش پایین آورد.
— ا.ت...
ا.ت لبخند مصنوعی زد.
— بله؟ 😇
— چرا بالش پرت کردی؟
ا.ت به جونکوک اشاره کرد.
— اون جاخالی داد!
جونکوک زیر لب گفت:
— تقصیر من نیست که نشونهگیریش افتضاحه.
— جونکوک!
— بله؟
— ساکت.
— چشم.
همان لحظه تلفن رئیس زنگ خورد.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— همه از اتاق خارج بشن.
صدایش آنقدر سرد بود که حتی ا.ت هم دیگر شوخی نکرد.
چند دقیقه بعد، خبر به گوش همه رسید:
یکی از دشمنان قدیمی خانواده دوباره برگشته بود.
و این بار...
هدف اصلی، ا.ت بود.
جونکوک آرام اسلحهاش را برداشت و جلوی در ایستاد.
ا.ت با نگرانی پرسید:
— چی شده؟
جونکوک برای اولین بار با لحنی کاملاً جدی گفت:
— از این لحظه، حتی یک قدم هم بدون من برنمیداری.
ا.ت لبخند کوچکی زد.
— یعنی بالاخره قبول کردی بادیگاردم باشی؟
جونکوک آه کشید.
— متأسفانه.
— هی!
اما هیچکدام نمیدانستند این شب، شروع ماجرایی است که زندگی تمام افراد عمارت را برای همیشه تغییر خواهد داد...
و پشت این تهدید، رازی وجود داشت که بیش از شصت نفر را وارد بازی خطرناک مافیا میکرد.
پایان پارت یک
- ۱۰۳
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط