P
P50
ا.ت
وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که رو تخت بیمارستانم آروم سعی کردم بلند شم بشینم که پرستار کنارم کمکم کرد به تاج تخت تکیه بدم آروم و بی جان گفتم: چی شده ؟
پرستار آروم لبخندی زد و همانطور که آروم سرمم را از دستم در میآورد گفت: مسموم شده بودی عزیزم ...اما الان حالت خوبه !
با خارج شدن سرم از دستم اخمی کردم و اروم گفتم: بچم...
پرستار آروم خندیدم گفت: خوبه عزیزم نگران نباش ....خداروشکر همسرتون زود فهمید و اوردتون اینجا وگرنه ممکن بود خطرناک باشه
همون موقع بود که در با ورود یونگی باز شد و پرستار بیرون رفت آروم کنارم اومد و سرد گفت: بهتری؟
نگاهش کردم و گفتم: هوم.....یونگی....
یونگی: فهمیدم کار کی بود ....بهش رسیدگی کردم
چشمام نگران شد و فورا نگاهش کردم و گفتم: چیکار کردی یونگی؟
یونگی:.....
ا.ت: یون......
یونگی:خفه شو و خودتو جمع و جور کن بریم خونه کار دارم!
ا.ت چیزی نگفت که یونگی رفت بیرون.....یونگی ا.ت رو با یکی از ماشین ها به خانه فرستاد و معلوم نبود خودش میخواست کجا بره ....دخترک بیچاره به خونه برگشت و فقط به تختش رفت و کم کم به خواب رفت...
ساعت ۵صبح....
یونگی با دستانی خونی به خانه برگشت به آشپزخانه رفت و دست هایش را تمیز کرد، کتش را روی مبل پرت کرد و سمت اتاق مشترکشان رفت ...با باز کردن در همسر باردارش را غرق در خواب دید ...ناگهان نگاهش سمت در بالکنی که باز بود رفت و فهمید اتاق سرد است قدم هاشو آروم کرد که دخترک بیدار نشود و در بالکن را بست آروم سمت تخت رفت و روی آن نشست و پس از مدتی کنار دختر دراز کشید و آروم دستش را روی شکم دخترک گذاشت و با حس کردن حرکات خیلی خیلی ضعیف بچه لبخندی نادر زد ....از خودش متنفر بود که تو رو هم وارد این دنیای کثیف کرده بود ...هر روز به خودش لعنت میفرستاد چون ممکن بود پدرش بعد تولد بچه تو را از او بگیرد ....و از خودش بدش میآمد چون ....چون قانون پدرش را شکسته بود و عاشق تو شده بود... آروم پتو را رویت کشید و خم شد و خیلی آروم لبت را بوسید و این رفتارش در تضاد با رفتار مافیای ترسناک بیرون بود
ا.ت
وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که رو تخت بیمارستانم آروم سعی کردم بلند شم بشینم که پرستار کنارم کمکم کرد به تاج تخت تکیه بدم آروم و بی جان گفتم: چی شده ؟
پرستار آروم لبخندی زد و همانطور که آروم سرمم را از دستم در میآورد گفت: مسموم شده بودی عزیزم ...اما الان حالت خوبه !
با خارج شدن سرم از دستم اخمی کردم و اروم گفتم: بچم...
پرستار آروم خندیدم گفت: خوبه عزیزم نگران نباش ....خداروشکر همسرتون زود فهمید و اوردتون اینجا وگرنه ممکن بود خطرناک باشه
همون موقع بود که در با ورود یونگی باز شد و پرستار بیرون رفت آروم کنارم اومد و سرد گفت: بهتری؟
نگاهش کردم و گفتم: هوم.....یونگی....
یونگی: فهمیدم کار کی بود ....بهش رسیدگی کردم
چشمام نگران شد و فورا نگاهش کردم و گفتم: چیکار کردی یونگی؟
یونگی:.....
ا.ت: یون......
یونگی:خفه شو و خودتو جمع و جور کن بریم خونه کار دارم!
ا.ت چیزی نگفت که یونگی رفت بیرون.....یونگی ا.ت رو با یکی از ماشین ها به خانه فرستاد و معلوم نبود خودش میخواست کجا بره ....دخترک بیچاره به خونه برگشت و فقط به تختش رفت و کم کم به خواب رفت...
ساعت ۵صبح....
یونگی با دستانی خونی به خانه برگشت به آشپزخانه رفت و دست هایش را تمیز کرد، کتش را روی مبل پرت کرد و سمت اتاق مشترکشان رفت ...با باز کردن در همسر باردارش را غرق در خواب دید ...ناگهان نگاهش سمت در بالکنی که باز بود رفت و فهمید اتاق سرد است قدم هاشو آروم کرد که دخترک بیدار نشود و در بالکن را بست آروم سمت تخت رفت و روی آن نشست و پس از مدتی کنار دختر دراز کشید و آروم دستش را روی شکم دخترک گذاشت و با حس کردن حرکات خیلی خیلی ضعیف بچه لبخندی نادر زد ....از خودش متنفر بود که تو رو هم وارد این دنیای کثیف کرده بود ...هر روز به خودش لعنت میفرستاد چون ممکن بود پدرش بعد تولد بچه تو را از او بگیرد ....و از خودش بدش میآمد چون ....چون قانون پدرش را شکسته بود و عاشق تو شده بود... آروم پتو را رویت کشید و خم شد و خیلی آروم لبت را بوسید و این رفتارش در تضاد با رفتار مافیای ترسناک بیرون بود
- ۹۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط