قرار من با خـــدا این شد که...

قرار من با خـــدا این شد که...

من چشمامو ببندم...دستمو بذارم توی دستــــ خدا و باهاش برم جلو...

خدایــــا...قول بده توی مسیـــر دستمو ول نکنی...

قول بده مواظبــــ سنگای جلوی پام باشی...

قول بده مواظبــــ آخرش باشی...

من...تا جایی چشمامو باز نگه داشتم که می دونستم چی خوبه و چی بــــد...

ولی از این به بعدش با تــــو...

من اسمشو میذارم دوستـــی و تکیـــه به تـــو...

و تــــو اسمش رو بذار توکل...

می دونم از توکل به هرکس پشیمـــون میشـــم

ولی از توکل کردن به تــــو هیچ وقتـــــ پشیمـــون نمی شـــم...

مواظبمــــون باش و هوامون رو داشتــــه باش...!!!
دیدگاه ها (۴)

خُدایـــا ...کاش به جای رفتنِِ اینـــ همه آدم هــــا ...تـــ...

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود...

تراژدي زندگي...

فروغ فرخزاد

سرنوشت(ویو رایا)با حرف شوگا فقط نگاش می‌کردم.نمی‌دونستم چی ب...

حالا اگه موقع تمرین پیششون بیوفتیم

وقتی جلوشون گریه میکنیم

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو لیلی ___تهونگ: «کی...

این روزها می‌گذره… ❤️می‌دونم این روزها گرونی و فشار اقتصادی ...

؟؟:شما کی باشی؟؟دامیان: عوضی خودت کی هستی اومدی آنیا رو دزدی...

رمان آرام باش پارت ۸ ندا:: کسی چرا خونه نیست کامیار :: نمیدو...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط