کاش می شد بروم از این شهر

کاش می شد بروم از این شهر

کاش می شد نفسی تازه کنم

کاش می شد بروم سوی افق

سمت آن خانه ی متروکه ی دور

و بیابم یک دوست، دوستی ساده و پاک

کسی از جنس لطیف خوبی

که بفهمد دردم و بخواند قلبم

که کنار غم من ، سفره ای پهن کند

قهوه ای با دل خوش سر بکشیم

تا که از خاطر من ، برود رنگ سیاه غم ها

خنده ها از ته دل، و نگاهی آرام

پر از آرامش صبحی روشن

تا که با هم لب دریا برویم

روزها ، ساعت ها ، خیره بر ماهی ها

خیره بر آن همه زیبایی آب

موج ها بی تکرار ، لحظه هایی آبی

کاش می شد بروم از این شهر....
دیدگاه ها (۱)

#تکست #دلنوشت #استوری#زیبا #خاص #غمگین #دلنوشت #شعر #متن #ح...

دقیق که می‌شوم، شگفتا از این جعبه‌های جادویی که سال‌ها خاطره...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

گاهی آدم فقط یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود…کسی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط