p

p6
عشق در سایه‌ها
ساران نمی‌دانست زمان چطور می‌گذرد. روزها انگار با سرعت نور می‌گذشتند، ولی هر لحظه‌اش در آن عمارت برایش مثل شکنجه‌ای آرام اما پیوسته بود. جونگ‌کوک بیشتر وقتش را در دفتر مخصوصش می‌گذراند. اما هر بار که نگاهش به ساران می‌افتاد، سردی همیشگی چشمانش کمی شکسته‌تر به‌نظر می‌رسید.
یک روز وقتی ساران بی‌هوا پای پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد، صدایی آشنا از پشتش شنید: «دلتنگی برای آزادی… حس بدیه، نه؟»
ساران چرخید. جونگ‌کوک بود. اما نه با آن چهره‌ی مغرور و بی‌احساس همیشه‌گی. این‌بار صدایش نرم‌تر بود.
او ادامه داد:
«تو فرق داری با بقیه. نمی‌دونم چرا، ولی این‌و حس می‌کنم...»
ساران با تعجب نگاهش کرد. چیزی در قلبش لرزید. اما بلافاصله اخم کرد:
«تو منو دزدیدی. حالا هم حرف از تفاوت می‌زنی؟»
جونگ‌کوک لبخند تلخی زد. نزدیک‌تر آمد.
«اگه به عقب برمی‌گشتم... شاید نمی‌ذاشتم اینطوری پیش بره.»
ساران برای لحظه‌ای سکوت کرد. او نمی‌دانست با این احساسات جدید چطور باید برخورد کند. چیزی در وجودش تغییر کرده بود… چیزی که خودش هم از آن ترس داشت.
اما در تاریکی اتاق و در سکوت عمارت، صدای قلب دو نفر کم‌کم داشت با یک ریتم می‌تپید…
دیدگاه ها (۰)

p7چشم‌های ساران همچنان روی جونگ‌کوک قفل شده بود. این مرد، با...

من که قبل از حرف زدن فکر نمیکنم🎀

p5 عشق یا اسارت?هوا سرد بود، اما قلب لی ساران داغ‌تر از همیش...

p4 رمان «عشق در سایه‌ها»(جونگ‌کوک × لی ساران) — سبک: فانتزی،...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط