“شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد،چرا شیشه شکست؟...مادری می

“شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد،چرا شیشه شکست؟...مادری می گوید:شایر این رفع بلاست...یک نفر زمزمه کرد،باد سرد وحشی ،مثل یک کودک شیطان آمد،شیشه ی پنجره را زود شکست...کاش امشب که دلم ،مثل آن شیشه ی مغرور شکست...عابری خنده کنان می آمد،تکیه ای از آن را بر می داشت ،مرحمی بر دل تنگم می شد...امشب اما دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت ،قصه ام را نشنید...از خودم پرسیدم :آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟؟”
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۵ | نفر چهارمچهار جفت قدم، آرام‌آرام به سمتشان می‌آمد....

*ألسلام علیک یا علی ابن موسی ألرضآ ألمرتضی*salavat*

*.the Law of Violence.*

🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀ژانر: مافیایی | رازآلود | غم...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.ج...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وچهارم: هتل---هتل.کوچک. دنج. اتاقی در ط...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط