پدر داماد سال ها پیش فوت کرده بود. به داماد گفت: «فکر کن

پدر داماد سال ها پیش فوت کرده بود. به داماد گفت: «فکر کن من پیمانکارم. این پول رو بگیر و طبقه دوم خونه پدرت رو با بهترین سرامیک و شیرآلات تحویل بده.» وقتی فهمید عروس خانم هم پدرش فوت کرده است، دست به کار شد، انگار برای دختر خودش بخواهد جهیزیه بخرد. بهترین ها را برایشان خرید. بساط عروسی شان را که برپا کرد؛ مبلغی هم به عروس و داماد داد و گفت «این هم هدیه عروسی شما.»
دیدگاه ها (۱)

سلام بر فاطمه مادر خوبی ها 🌹 🍃

سناریو - رومان

my exp.22بعد از اون حادثه‌ی لیوان تو مهمونی، اسم ا.ت بیشتر س...

پارت ۳۵همه برنامه عروسی را چیدند، همه مهمان ها را دعوت کردند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط